X
تبلیغات
دير تش باد
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392

بسم الله

آغاز زندگی مشترک مان را در جوار حرم امن الهی و مدینه منوره به جشن نشسته ایم ... ضمن خداحافظی ؛صمیمانه تقاضای حلالیت دارم .

به یاد و دعاگویتان خواهیم بود انشاالله...


+ [12:21]
یکشنبه یازدهم فروردین 1392
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر... new
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر... new


ادامه‌ی مطلب
+ [7:24]
پنجشنبه هشتم فروردین 1392
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر...
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر...



ادامه ی تصاویر در ادامه ی مطلب


ادامه‌ی مطلب
+ [8:40]
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391
عید در کالو منتظر شما هستیم...

«یاحق»

 «کوچیکن اما سی ما قد تموم دنیان»


 شما دعوتید به:

پنجمین نمایشگاه عکس مدرسه کالو

نوروز ۹۲ - روستای جمال آباد کالو

عید در کالو منتظر شما هستیم...

نوروز یادآور خاطرات شیرینی است که مزه‌اش هیچ وقت از دهان آدم نمی‌افتد – یادم نمی‌آید نوروز بهانه‌ای شده باشد که به سفر و تفریح رفته باشم. انگار نوروز برای این ساخته شده است که جنوبی‌ها به ویژه بوشهری‌ها مهمان نوازیشان را به همه اثبات کنند.

خانهٔ پرجمعیت ما همیشه عید‌ها شلوغ بود، همیشه مهمان داشتیم. برادر بزرگم آن موقع‌ها در آموزش و پرورش بندر دیر مسئولیتی داشت که مستقیم با معلم‌ها ی غریبه تازه استخدام شده سرکار داشت. خب فلسفه شهرهای کوچک این است که از مسافرخانه و هتل خبری نیست، آن موقع‌ها از خانه معلم هم خبری نبود. برای همین معلم‌های تازه استخدام شده برای روزهای اول تا جایی اجاره کنند مهمان خانه ما می‌شدند که به «خانهٔ معلم دی حیدر (مادرم)» مشهور شده بود. عید‌ها که می‌شد تمام طایفه‌شان را مهمان خانه ما می‌کردند. لذت عجیبی دارد هنوز که هنوز هست آن آقا و خانم معلم‌هایی کی حالا هر کدامشان نیمی از سن استخدامشان گذشته با بچه‌هایشان به خانهٔ ما می‌آیند.

اما مدرسه کالو! پنچ سال پیش که مدرسه کالو آوازه‌اش به همه جا پیچیده بود، روزهای منتهی به سال جدید (نوروز۸۸) با خودم فکر کردم برای مردمی که دل‌هایشان کادو می‌گیرند و عید به کالو می‌آیند باید فعالیتی انجام دهم. نمایشگاه عکس نوروزی مدرسه کالو به ذهنم رسید _ایده‌ای که باعث شد ده‌ها مه‌مان و مسافر نوروزی به روستای کالو بیایند و الان که دارم این نوشته را می‌نویسم تمام مردم کالو خودشان را برای برگزاری پنجمین نمایشگاه عکس نورزی مدرسه کالو آماده می‌کنند.
لذت عجیبی داشت وقتی که مردم با شوق تمام عکس‌های مدرسه کالو را می‌دید و سرود یار دبستانی می‌خواندند و اشک می‌ریختند. مادری که از تهران آمده بود و سی سال معلم کلاس اول بود در دفتر یادداشت نمایشگاه نوشته بود: «اگر بگویند بهترین جایی که سفر کردی کدام استان بود؟ می‌نویسم استانی به نام مدرسه کالو»

بچه‌های مدرسه و مردم کالو اسفند ماه که می‌شود روزشماری می‌کنند برای برگزاری نمایشگاه و مهمان نوازی از مردم.

 «در این چند سال درس‌های زیادی از خوبی‌های مردم کشورم یاد گرفته‌ام؛ هیچ‌گاه برای برگزاری نمایشگاه جلوی کسی سر خم نکرده‌ام و نخواهم کرد. برگزاری نمایشگاه عکس مدرسه‌ام ارز و دلار نمی‌خواهد اما هزینه دارد. با اینکه امسال سال اول آغاز زندگی مشترکمان است؛ خانم و شریک زندگی‌ام گفته است بخشی از هزینه زندگیمان را برای برگزاری نمایشگاه هزینه کنیم. ما می‌دانیم خدای بچه‌های مدرسه کالو در زندگی یار و همراه‌مان خواهد بود...»

در ایام تعطیلات نوروز با جان و دل آماده مهمان نوازیتان هستیم...
+ [15:7]
یکشنبه دهم دی 1391
برف آمده خُب ...
_ زنگ نقاشی است؛ سمانه حوصله ندارد نقاشی‌اش را رنگی کند و برایش دلیل و برهان می‌آورد که آقا اجازه: برف آمده خُب! مگر برف رنگ دارد!؟ می‌گویم درست است آقا جان من تسلیم!


طولی نمی‌کشد که دوباره دفترش می‌آورد. یکی از پرنده‌های نقاشی‌اش رنگ کرده؛ خوشحال می‌شوم که الان مُچش را می‌گیرم که چطور شد، مگه برف نیومده بود!؟

لبخندی می‌زند که آقا اجازه این یکی قایم شده بود تا برفی نشود ،تازه الان پیدایش کردم!
+ [22:30]
دوشنبه بیست و دوم آبان 1391
آقا اجازه،تنها خداحافظی کردن !
به «سمانه» کلاس اولی می‌گویم چه کارهایی در خانه بدون کمک گرفتن از پدر و مادرت انجام می‌دهی؛ کلی فکر می‌کند آخر سر می‌گوید: آقا اجازه، تنها خداحافظی کردن!

+ [21:40]
یکشنبه هفتم آبان 1391
امسال شده ایم 4 نفر !

مدرسه خوب است ؛خیلی زیاد .علی و سمانه که امسال آمده اند کلاس اول ،به ترکیب مدرسه ما اضافه شده اند.امسال شده ایم 4 نفر...

منتظر اتفاقات جالب مدرسه کوچک ما باشید ...


+ [17:12]
سه شنبه بیستم تیر 1391
برای خوشبختی مان لطفا دعا کنید...
بسم الله

بعد از مدت‌ها ننوشتن و دستی که از قلم دور بوده است حالا باید بنویسم.

مردُمی که همیشه دوستم داشتند و به مدرسه‌ام عشق و لطف می‌ورزیدند؛ باید از همه چیز زندگی‌ام باخبر باشند. می‌دانم با خوشحالی‌هایم شاد و با غم‌هایم ناراحت می‌شوند.

 «کوچک که بودم به زندگی بزرگ‌تر‌ها خیلی حساس بودم، می‌خواستم بدانم فلسفه ازدواج کردن چیه!؟ اصلا چرا مرد‌ها زن می‌گیرند و زن‌ها مرد!

خُب بعد‌ها که پُشت لبم سبز شد یافتم فلسفه‌اش را _برای کامل شدن به یک فرشته و شریک نیاز داشتم تا در زندگی یار و همراه همدیگر باشیم.

حالا خدای خوب یکی از فرشته‌های روی زمین‌اش را برای من انتخاب کرده _تقدیر الهی من و زهرا را شریک همدیگر در زندگی کرده.

هم قسم شده‌ایم تنها به فکر زندگی خودمان نباشیم؛ لذت دنیا را در کمک به بنده‌های خدا می‌دانیم. می‌خواهیم انسان‌های خوبی باشیم -به خودمان عشق و محبت بورزیم و به مردم خدمت کنیم _ من در لباس معلمی و زهرا در لباس پزشکی.

برای خوشبختی مان لطفا دعا کنید...»
+ [22:10]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان