
چه می دانستم ،خوابی که سه سال پیش در شبی که صبح اش می خواستم بروم و بشوم سرباز معلم مدرسه کالو دیدم ،حالا باید برای رفتنم از مدرسه کالو ببینم . یادش بخیر روز اول سرباز معلمی من ،معلم راهنما ،حمیده ،حسین ،پریسا و مهدی چه طور در گرمای مهرماه جمال آباد کالو مدرسه جدید کالو را که پر از وسایل صیادی بود سر و سامان دادیم . لباس هایمان کثیف شده بود حمیده خنده می کرد من حسرت این را می خوردم که وقتی که برگشتم شهر مادرم اخمهایش در هم می کند می گوید رفته ای معلم شده ای یا کارگر تعویض روغنی !
چه می دانستم امروز باید به همه خبر دهم که " روزهای خدمت گزاری ام در مدرسه کالو و آموزش و پرورش رو به پایان است ،از اینکه در جهانی کردن کالو همراهم بودید ممنونم - کوتاهی و قصورم را به مهربانی تان مهربانه کنید - محتاجم به دعای خیرتان"
چه می دانستم روزی که آمدم به "کالو " و مدرسه اش عاشق آنجا بشوم - و زندگی ام را گاهی با بچه های مدرسه کالو تقسیم گاهی ضرب گاهی جمع و گاهی منها !

قسم به مدرسه کالو که برای بچه هایش کوتاهی نکردم -حسین بیشتر از همه یادش می ماند - حسین یادت میاید روزی که رفته بودیم تهران -صداوسیما و داشتیم آماده می شدیم برویم جلوی دوربین ،گفتی اجازه !آقای شعرانی، من می خواهم وقتی که مجری سئوال کرد که چه آرزویی داری این بار به جای اینکه بگویم می خواهم مهندس کامپیوتر شوم ،می گویم آرزو دارم معلمان آقای شعرانی تا همیشه در کالو و مدرسه اش بماند . یادت میاید حسین !دعوایت کردم که مبادا جلوی دوربینی که در پشتش میلیون ها آدم دارند تماشایمان می کنند از حق خودت بگذری ،حسین یک وقت این حرف را نزنی ها !تو نمی فهمی خیلی ها از خوشی مان ناخوش اند . می خواهی همین ناخوش احوال ها فردا جار بزنند که معلمش گفته بود آرزوی حسین بشود استخدام معلمش در آموزش و پرورش !

حاج عباس مرد بزرگ و مهربان کالو هم یادش می آید روزی که آقای استاندار می خواست به کالو بیاید- یادت میاید حاجی !؟ گفتی آقا معلم حالا که خدا رو شکر همه ی مشکلات مون حل می شده از آقای مهندس (استاندار بوشهر) می خواهم و خواهش می کنم که حقت را که همیشه معلم ماندن هست بدهند . گفتم حاجی جان !به جان جوانی ام که در راه کالو و مدرسه اش گذاشته ام اگر این کار را بکنی دیگر جواب سلامت هم نمی دهم و چایی خانه ات هم نمی خورم ! به جان دی اکبرویت (خانمت) قسم!

می خواهم از کالو بروم چون تمام کارهای نیمه تمام سرباز معلمی ام را در همین یک سال اضافه خدمتی که خوردم انجام داده ام . از مدرسه نو و جاده آسفالته گرفته تا مستند مدرسه و کتابم که در عرض چند ماه به چاپ چهارم رسیده .حتما قولی که به خودم داده ام یادم هست و سهمی از فروش کتاب برای مدرسه های محروم خواهد بود و دینم را به پاس مدرسه کالو به مدرسه های دیگر ادا خواهم کرد.
می خواستم بعد از این "کالو" به "کالوهای " دیگر بروم و کاری که در این "کالو" شروع کردم در "کالوهای "دیگر ادامه بدهم . اما می دانم این کار در دراز مدت جواب خواهد داد و برای همین است که می خواهم به جای اینکه "کالو" به "کالو " بگردم بروم تمام "کالوها "را پیدا کنم و برایشان کاری انجام بدهم .
نمی دانم تکلیف ماندنم در آموزش و پرورش آخر با کدام تبصره و بخشنامه ای حل خواهد شد اما می توانم و نشان داده ام که کارهایی که در کالو انجام شده، می توانم در جاهای دیگر هم انجام دهم .پس نگذارید برخلاف میل باطنی ام به پیشنهادهای کاری دیگر که شده است حتی فکر کنم آقایان آموزش و پرورش ! من می خواهم جوانی ام را در این راه ادامه بدهم راهی که یقینا به سعادت خواهد انجامید.
کافیست گذرتان به این نامه هایی که از گوشه گوشه دنیا به مدرسه کالو آمده است بیُفتد تا ببینید عشق چه کارها می کند و چگونه مهربانی ها را به هم متصل می کند همانطور که در یکی ازاین نامه ها نوشته شده بود: "یک معلم با ذوق کاری می کند که یک کامپیوتر نمی تواند آن را انجام دهد " یا همان یک دلاری که از ایالت San Diego آمده بود و ده ها نامه دیگر ...


آقایان مشاور محترم رئیس جمهور ،دوستان وزارت خانه آموزش و پرورش و همراهان رسانه ای که همیشه یاورم بوده اید من آماده خدمت در جغرافیایی وسیعتر برای آبادانی کالوهای دیگر هستم - همراهم باشید لطفا ... و به قول دیپلمات ها نگذارید به پیشنهادهای کاری دیگری که روی میز هست فکر کنم .
دلم برای کالو و اهالی اش تنگ خواهد شد...
پ.ن : این وبلاگ ادامه ها خواهد داشت...!
قصه ی کوچک ترین مدرسه ی دنیا به چاپ چهارم رسید
تهران همان جایی است که «حسین» قشنگترین شهر ایران میخواندش؛ پرواز عسلویه به تهران با گرد و خاکی که همهجا را گرفته هی به تعویق میافتد. باید قید رسیدن به جلسهی همایش روابط عمومی الکترونیک را بزنم. اما هواپیما با 5 ساعت تاخیر میپرد.
بسیاری از همسفرها، تهرانیهایی هستند که در عسلویه کار میکنند، از مهندس گرفته تا مستخدم و کارگر جزء و...
یک کیف و کوله، این تمام سهم من از سفر است. به خوابگاه میروم و صبح زود میروم سمت هتل المپپک (محل برگزاری همایش)،کلیپی که از مدرسه آماده کردهام با خودم آوردهام و اصرار میکنم که اگر پخش شود تاثیر خوبی خواهد داشت. سخنرانان همایش همگی از چهرههای سرشناس کشور هستند. نوبت به معرفی وبلاگهای برتر میرسد. آخرین وبلاگ که میخواهند از آن تقدیر ویژه کنند «دیّرتش باد» است. معرفی دبیر جشنواره، سخنی کوتاه از من و پخش کلیپی از مدرسه جمع صدها نفری سالن هتل المپیک تهران را متحول میکند. آنچه که میدیدند برخلاف سخنرانیهای خشک و اداری بود، حکایت وبلاگی بود که توانسته ساکنان دهکدهی جهانی را مجذوب خودش کند و زندگی عدهای را تغییر دهد. اندکی اشک برای مهربانی جمعی که به احترام مدرسه کالو قیام کردند کافی نبود، آنها خیلی مهربان بودند؛ خیلی ...

همه چیز برای برپایی نمایشگاه عکس مدرسه در تهران مهیا شده. دو روز است که از صبح زود به دنبال کارهای نمایشگاه میروم؛ از چاپکردن عکسها گرفته تا هماهنگی محل نمایشگاه. دوستان زیادی تماش گرفتهاند و خواهان کمک به من هستند، اما دوست ندارم مزاحم کسی باشم .
«فرهنسگرای خاوران» برای برپایی نمایشگاه اعلام آمادگی کرده و به توافق رسیدهایم . طرح پوستر هم مشخص شده است و من در وبلاگ هم خبر نمایشگاه را کار میکنم. القضا سایت خبری پارسینه هم خبر نمایشگاه را میرود! سه روز مانده به نمایشگاه شخصی از فرهنگسرا تماس میگیرد و به زبانی تند مرا متهم به کار سیاسی میکند! می گوید: "میخواهید با این نمایشگاه به سود کاندیدایی خاص تبلیغ کنید!" میگوید: "یکی از عکسها مشکل درست کُن است!" میگویم: "در مورد عکس چیزی به من نگفتهاید، اما اگر شما صلاح در حذف آن میدانید من حرفی ندارم." می گوید: "نه! نمایشگاه باید برود برای بعد از انتخابات ریاست جمهوری!" حرف دیگری نمیزنم. انگار دنیا روی سرم خراب شده، در وبلاگ تاریخ را مشخص کردهام، به دوستان زیادی ایمیل زدهام...
یادم میآید چند روز قبل، از فرهنگسرای مدرسه هم برای نمایشگاه تماس گرفتهاند. هیچگاه در این سه سال حضورم در مدرسه کالو نا اُمید نشدهام، اگر بنا برای نااُمیدشدن بود، خیلی زودتر از اینها مدرسهام به تاریخ سپرده میشُد. با فرهنسگرای مدرسه تماس میگیرم و ماجرا را شرح میدهم و میگویم فرهنسگرای خاوران چه حرکتی داشتهاند. تماس تلفنی به ملاقات حضوری ختم میشود. در جلسه با مدیر و معاونین فرهنسگرا توافق نهایی حاصل میشود. استقبال میکنند و در عرض چند ساعت تمام فرهنگسرا برای برپایی نمایشگاه بسیج میشوند. تلاشها در روز اول با چاپ پوستر، بنر، دعوتنامه و اطلاعرسانی گسترده به پایان میرسد. اطلاعرسانیام را با محافظهکاری پیش میبرم. میترسم مبادا این برچسپ سیاسیبودن، باز در برگزاری نمایشگاه خللی ایجاد کند. از آموزش و پرورش جناب محرمی مشاور وزیر حسابی برای برپایی نمایشگاه سنگ تمام گذاشت و دکتر یزدانی معاون وزیر هم در آسانسور وزارت خانه دستور پرداخت هزینه نمایشگاه را داد .

دوشنبه (۴ خرداد ماه) افتتاحیه نمایشگاه میشود. روز افتتاحیه یکی از شلوغترین روزهای نمایشگاه میشود. دهها دوربین تلویزیونی از نمایشگاه گزارش میگیرند. دیدار با آقای «قلمچی» موسس کانون فرهنگی آموزش و توافقات حاصل شده برای چاپ دوم و سوم کتاب آن هم در تیراژ 10 هزار نسخه بر شیرینی افتتاحیه افزون میکند. آقای خسروی فرماندار شهرمان هم که خود زمانی سکاندار یکی از همین فرهنگسراهای تهران بوده با نگاه وِیژه ای که همیشه به مدرسه کالو داشته به تهران آمده، حسین و پریسا هم آمدهاند. نمیتوان از تلاش دکتر خالقی مدیر فرهنگسرا و همکارانش به راحتی چشمپوشی کرد. جناب خالقی برخلاف رویه همقطارانش مردی مهربان بود که مدرسه کالو را مهربان میدانست. و می دانست مدرسه ما سیاسی نیست! و نمایشگاه عکس مدرسه کالو مورد دار نیست.
روز دوم نمایشگاه
صبح ها معمولا نمایشگاه خلوت است و تنها آدمهایی که در پارک فرهنگسرا چرخی میزنند، سری هم به نمایشگاه ما میزنند. پیرمردها و پیرزنها قرارشان شده نمایشگاه ما! ناهار را مهمان پیشکسوتان ورزش کشور هستیم که در تالار فرهنسگرا دور هم جمع شدهاند تا یادی از پهلوانیهایشان برای ایران کنند. با لطفی که بانیان مراسم دارند، در جمع سخن از مدرسهی کالو میگویم و قهرمانان ورزش دیروز از مدرسه کالو و آوازهاش به وجد میآیند. یکی از حاضرین در جلسه خطاب به حسین میگوید: "تو منو میشناسی؟" حسین میگوید: "نه آقا." میگوید: "عجب! من 40 سال پیش دروازهبان تیمملی بودهام! میبینی روزگار چه کارها میکند..." پیرمردی که آخر نشسته میگوید: "جانم بوشهر! عروس من هم بوشهریست..."

روز سوم نمایشگاه
چیزی یادم نمیآید که بنویسم! تنبلی کردهام در دفترم چیزی یادداشت نکردهام.
*از دو روز تعطیلی آخر هفته استفاده کردیم و به اینجاها رفتیم: کاخ سعدآباد، شهربازی، پارک پردیسان، سرزمین عجایب و ...
روز چهارم نمایشگاه
مثل همه ی صبح های نمایشگاه زیاد مهمان نداریم .بعداز ظهر گروهی از خانمهای خانهدار یکی از محلههای نزدیک فرهنگسرا مهمان نمایشگاه هستند. آنها عزمشان را برای آبادنی محله خودشان جزم کردهاند و کارهایی هم انجام دادهاند. من هم از مدرسه حرف میزنم و اینکه چطور میتوانند موفقتر شوند. البته این را هم میگویم که آنها از من موفقتر خواهند بود. عکسهای نمایشگاه به آدمهایی که میآیند حس خوبی میدهد. بیشتر، عکسهایی که خودم گرفتهام به دلشان میچسبد. اگر این یکسال آخری دوربینم را نفروخته بودم، مطمنا الان عکسهای قشنگتری در نمایشگاه بود.
آنچه که خیلی ذهن بازدیدکنندههای نمایشگاه - که بیشتر خوانندههای وبلاگم بودند - به خودش مشغول کرده، این است که من در انتخابات طرفدار چه کسی هستم! سئوالی که بعضیها مستقیم از خودم و بعضی هم میخواستند از زبان حسین و پریسا بفهمند معلمشان کدام طرفی است. من گفتم دوست ندارم کسی از دستم برنجد چون به کاندیدای مورد حمایت او رای نمی دهم و برای همین به احترام مخاطبین وبلاگم، وبلاگم را پاتوق سیاسی هیچ کس نمیکنم. من یک فعال اجتماعی هستم نه سیاسی...
روز پنجم نمایشگاه
صبح زود به کانون فرهنگی آموزش میرویم. به آنها قول دادهام که بروم و برای پشتیبانهایشان صحبت کنم، امروز شیفت آقایان هست. چند کلیپ از مدرسه پخش میشود و بعد هم من از مدرسه و کارهای آنجا حرف میزنم و با استقبال مواجه میشود .
نگرانیها و دلمشغولیها و هیجانهای آیندهام رادستهبندی کردهام. صبحانهی کاری ما حاصلش قراردادی می شود که برای چاپ دوم و سوم کتاب بسته میشود. من با همهی اهالی دفتر «قلمچی» دوست شدهام، اما بیشتر از همه جوان مهربانی که با حسین مانوس شده بود را دوست دارم. جوان در آنجا برای ما چایی میآورد و خنده مهربانش به اندازهی دنیایی سخاوت داشت. قلمچی را مدیری پرتلاش و سختکوش دیدم که تکیهکلامش این بود: "به جای حرف زدن از خورشید، شمعی بیفروز"
قلمچی مدرسهی ما را از همایش خیرین مدرسهساز بوشهر شناخته بود. سازمان نوسازی مدارس استان بوشهر برخلاف دیگر ارگانهای آموزشی بوشهر که تاکنون از کتاب من استقبال نکردهاند، کتاب من را خریده و به خیرین هدیه داده بود و مطمئنا من چاپ دوم و سوم کتابم را در این زمان کوتاه به همت آنها مدیونم ...
عصر نمایشگاه خیلی شلوغ میشود. بهخصوص ساعتهای پایانی نمایشگاه، چند بار خواستهام با مسئولین نمایشگاه صحبت کنم تا ساعت نمایشگاه را کمی بیشتر کنند، اما تا یادم به حرف های «اشتری» مستخدم نگارخانه میافتد که می گوید: "باید برگردم کرج" از حرفزدن منصرف میشدم. دلم نمیخواست پیرمرد از دستم برنجد...

روز ششم نمایشگاه
صبح دیرتر به نمایشگاه میرویم. بسیاری کتابم را خریدهاند و گذاشتهاند تا موقعی که آمدم چیزی برایشان بنویسم. جوانکی با چشمهای یشمی که کتابش را آنجا گذاشته برای گرفتنش آمده. کارت تبریکی به من میدهد و میگوید: "قبلا در مجلههای زیادی از مدرسه شما شنیده بودم و دلم میخواست از نزدیک ببینمتان، تا اینکه دیروز در روزنامه خواندم در تهران نمایشگاه دارید." او خود را نگهبان یک شرکت سیمان معرفی میکند. میگوید: "چرا نقشه نذاشتید تا مردم عادی با موقعیت روستا روی نقشه آشنا بشوند."
جوان عصر دوباره بر میگردد. این بار گل آورده و نقشهای که روی آن کالو را نشان میدهد. به شوخی میگویم اگر نقشه را یک تکان بدهیم کالو و مدرسهاش می اُفتد توی خلیج فارس!
جوان چند بار مخفیانه برای ما نهار میآورد. روز آخر که میآید میبینماش. میگوید: "این نهارها از طرف آقای .... هستش."
عسکر جلالیان نماینده دیر و کنگان و عضو فراکسیون فرهنگیان مجلس مهمان عصر نمایشگاه بود.
روز هفتم نمایشگاه
صبح دوباره به دفتر کانون فرهنگی آموزش میروم تا اینبار برای خانمهای پشتیبان آنجا حرف بزنم. امروز که ایمیلهایم را چک میکنم می فهمم استقبال آنها خیلی بیشتر از آقایان بوده!
نهار را مهمان مرکز مشارکتهای زیستمحیطی شهرداری منطقه 7 هستیم. فعالیتهایشان هم برای من هم برای بچهها جذاب و جالب است. شهردار آنجا هم به ما میپیوندد. حسابی از مهربانیشان برخوردار میشوم. از نگارخانه زنگ میزنند که ملتی آمدهاند، چرا شما نمیآیید!
عصر روز هفتم یکی از شلوغترین روزهای نمایشگاه میشود. گروهی برای تهیه فیلم از نمایشگاه آمدهاند. از دفتر کانون فرهنگی آموزش هم آمدهاند. مهندس «خواجهپور» معاون وزیر ارتباطات که همولایتیمان هست هم آمده و ما چقدر دلمان برای بوشهری حرفزدن تنگ شده...

روز آخر...
صبح به بازار میرویم و نزدیک ظهر به نمایشگاه بر میگردیم. در زیر نم نم باران بهاری تهران، از بوشهر خبر میدهند که هوا خیلی گرم شده. آخرین روز نمایشگاه مهمانهای زیادی دارد. کتاب در نمایشگاه فروش خوبی داشته بهطوری که در روز آخر کتاب تمام میشود.
همهی آدمهای اینجا خوب هستند، حتی نگهبان دستشویی پارک که از مردم پول میگیرد! حسابی تعارف میکند و میگوید: "شما مهمان هستید قابلی ندارد، مهمان ما باشید!"
«شهریار» رانندهی آموزش و پرورش منطقه، آدم خوبی است! حسابی هوای مدرسهی کالو و سربازمعلمش را دارد. من اگر از آموزش و پرورش هم بروم، بیشتر از همه دلم برای خندههای شیرین او تنگ میشود. صبح زود، جلوی تابلوی رنگ پریدهی کالو، وعدهی من و شهریار هست برای تحویلگرفتن سؤالات امتحاننهایی حسین. صبحی که همه خواباند ، من و شهریار بیداریم ...
پریسا امتحان املاء دارد، مهدی و حسین امتحان ریاضی دارند.
دستهایمان را روی هم گذاشتهایم و و با هم عهد بستهایم که اگر امتحانهایشان خوب شود، اولا این نمایشگاه عکس تهران را ردیف میکنم و ثانیا همهمان با هم میرویم تهران. حتی حمیده هم اگر امتحانهایش را خوب بدهد با خودمان میبریمش تهران و میرویم همه جای تهران را میگردیم...
آنچه در پایین میخوانید، حاصل میزگردی کودکانه در واپسین روزهای سال تحصيلی، در گفتمانی صميمی میان ما در اتاق کامپیوتر مدرسه کالوست. سؤالهايی است ساده، اما جوابها از پس نگاههايی صاف و صادق و بیريا به شما عرضه شده است. میتوانيد بخوانيد و برای لحظاتی از شيشهی روشن و شفاف نگاه اين سه كودك به دنيا زل بزنيد ...
1. اگر در آینده به مدارج بالای علمی برسید، حاضرید دوباره به کالو برگردید؟
مهدی: بله. کالو بهتر از همه جاست. هوایش
خوب است و خانهمان اینجاست.
پریسا: بله. من کالو رو خیلی دوست دارم. کالو دریا دارد ولی تهران و
اینها که دریا ندارند.
حسین: نمیدونم! تصمیم سختی است ولی باید ببینم آینده چه میشود.
2. با اولین حقوقتان چه چیزی و برای چه کسی میخرید؟
مهدی: النگو برای مادرم .
پریسا: برای فقیرا هدیه میگیرم و بچههاشون
رو شاد میکنم .
حسین: حقوقم رو جمع میکنم تا در آینده
بتوانم مدرسه بسازم. مثل مدرسه خودمان که یک خیر ساخت.

مهدی: مشکل تلفنها حل شود و کالو به اینترنت وصل بشه .
پریسا: نفتیها از کالو بیرونمان نکنند.
حسین: هر روز آبادتر شود. من دوست دارم دکتر احمدی نژاد را از
نزدیک ببینم.
4. اینترنت را میشناسید؟
مهدی: خیلی خوب است. معلم گفته آدم دوستهای زیادی پیدا میکنه.
پریسا: خیلی دوستداشتنی است و ما میتوانیم هر روز وبلاگ مدرسهمان
را ببینیم.
حسین: مگر مدرسهی ما چطور این همه معروف شد؟ اگر اینترنت نبود الان
کسی مدرسهي ما رو نمیشناخت.
5. زیباترین شهر
ایران؟
مهدی: تهران.
پریسا: مشهد.
حسین: تهران.
6. رنگ مورد علاقهتان؟
مهدی: آبی.
پریسا: آبی.
حسین: نارنجی.
7. بازیگر مورد علاقهتان؟
مهدی: مهران مدیری.
پریسا: جومونگ.
حسین: احمد پور مخبر.

8. بازیکن مورد
علاقهتان؟
مهدی: هانری.
پریسا: سیاوش اکبرپور.
حسین: لیونل مسی.
9. و بالاخره کالو:
مهدی: زیبا.
پریسا: عشق من !
حسین: استثنایی!

صبح شما بهخیر، ببینم!کدامتان / بیتوته کرده صبح غزل توی نامتان؟
مهدی، حسین، پریسا، حمیدهجان! / خورشید مانده پشت نگاه کدامتان
شبهایتان قشنگ، سحرهایتان سپید / صدها ستاره جایزهی یک سلامتان
ای همنشین لهجهتان نخل و انتظار / گنجشکهای باغ خدا همکلامتان
دریا کنار لکنت ده، لال مانده است / مهتاب مانده در افق پشت بامتان
اینجا که آب، تشنهی مشق شب شماست / اندوه موج و شور تمنا به کامتان
بابای درس های شما آتش است و باد ...

کتاب «قصهی کوچکترین مدرسهی دنیا» در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران در راهرو 18 غرفه 41 توسط نشر شفيعی عرضه میشود...
من روز پنج شبه (17/2/88) تماموقت در غرفهی نشر شفیعی هستم.
آتیبان: قصهی كوچكترین مدرسهی دنیا كتاب شد.
جوان: گپی با معلم کوچکترین مدرسهی دنیا

کلاس ساکت است. تنها صدای امواج دریا که آهنگ قشنگ این روزهای مدرسهی کوچک ماست، به گوش میرسد. کتاب «اجتماعی» پریسا تمام شده و به قول حسین بالاخره این آقای هاشمی و اهلبیتش به نیشابور رسیدند !
مهدی نیمنگاهی به رنگهایش می کند و به پریسا می گوید: "ما دیشب کولر زدیم." پریسا میگوید: "عجب کیفی دارد زیر کولر خوابیدن!"
حسین میگوید: "اجازه پنج شنبه که اینجا نبودید و رفته بودید تهران، از آموزش و پرورش نامهای آوردند که گفتند خیلی هم مهّم است." میگویم: "مگر خبر نداشتن که من رفته بودم تهران؟" پریسا میگوید: "حتما یادشان رفته!"
کلید دفتر که به «تسبیح لاجوردی» زیبایی گره خورده و حاج عباس - بزرگ روستا - به مدرسه هدیه داده، روی میز است. میگویم: "حالا بعدا میروم میبینم." حسین میگوید: "نه! اجازه! همین حالا برو ببین، شاید خیلی مهم باشه! شاید جلسه باشد! فردا زنگ میزنند دعوایتان می کنند ها! اجازه! گذاشتیمش داخل همین کمدی که آموزش و پرورش برای مدرسه جدید فرستاده."
میگویم: "مهدی برو نامه رو بیار." پریسا میگوید: "اجازه! دست مهدی کوتاه است و به نامه نمیرسه! دست من هم نمیرسه، دست حسین هم شاید نرسه."
در دفتر را که باز میکنم به سراغ کُمدی میروم که میگویند نامهی مهّم آنجاست!
من میفهمیدم این پچپچهای اول صبحی بیمعنا نیست. این که حسین اول صبحی دارد چیزی روی دفترش مینویسد و هی حواسش به این است که من متوجه نشوم... اینها بیمعنی نیست.
در کُمد را که باز می کنم کادوهای رنگارنگ جلوی چشمم رژه میروند، کادوهایی که رویشان نوشته: "از طرف پریسا و... به معلم مهربانمان"
به کلاس که بر میگردم، حسین بزرگ روی تابلو سیاه نوشته:

پ.ن ۰۱: برادرزادهام محمدرضا میگوید: "مدیر مدرسه برای معلمها کادو گرفته بود؛ مدیر شما چی برات کادو گرفته!؟" میگویم: "مدیر مدرسه کالو هم که من خودم هستم! کسی هم که برای خودش کادو نمی گیرد!"
پ.ن ۰۲: ممنون که حمیده زارعی هنوز به یاد معلمش هست و به او رواننویس خوشگل هدیه می دهد ...
+ پادکست این پست را بنشوید: رادیو کالو!
روز قبل
نقشهی «بندر دّیر» را در دست گرفتهام، شاید که زمینی در اطراف «جمالآباد کالو» پیدا کنم و آخرین کار ماندهام در «مدرسه کالو» را که ساخت بزرگترین بوستان دانشآموزی کشور است، تمام کنم .
نقشه را وارسی می کنم تا جایی پیدا کنم که نه «نفتی ها» دربارهاش اعتراضی داشته باشند و نه دوستان «محیط زیستی». تمام توان و ناطقه و سوادم را به یاری طلبیدهام تا «مدرسه کالو» با ساخت این بوستان دانشآموزی برای همیشه ماندگار شود وهر کس گذرش به آن حوالی افتاد یادی ازمان بکند. رئیس منابع طبیعی می گوید: "خدا کند من هم بتوانم کاری کنم برای «مدرسه کالو».
مصطفی که وزنش خیلی زیاد است، و به اندازه چاقیاش مایهدار است، آنجا دُرست روبروی رئیس نشسته و می گوید: "میبینی فلانی، این هر کاری میخواهد انجام دهد، انجام میدهد. عجب پیشانی بلندی دارد! عجب آدم خوششانسیه!" رئیس می گوید : "او که برای خودش نمیخواهد کاری کند، اینجا که فردا آباد شد برای استانمان افتخارآفرین خواهد بود. تو چه؟ زمین بلوکزنی، پرورش میگو و شتر مرغ هم داری و الان هم می خواهی مجوز مرغداری بگیری! کی خُمس این همه سرمایهات را دادی؟ چند تا آدم رو کمک کرده ای؟" مصطفی حرفی نمیزند و سکوت میکند...
روز بعد
نرسیده به «کالو»، درست روبروی تابلوی روستای «کمال احمدی»، موتور پنچر میشود و هر چه تلاش
میکنم، نمیتوانم کاری کنم و موتور پرت میشود وسط جاده. با دست آسفالت را سفت میچسپم تا مبادا بروم پایین جاده و خدای نکرده ... میگویم دستهایم حتما شکسته، اما فقط پوستشان کنده شده. صدایی را می شنوم که میگوید: "خدا خیلی دوستت داشته؛ سرباز معلم کالو!"
شاید مصطفی چشمم زده بود دیروز... شاید !
پ.ن ۰۱: حالمان خوب است، خدا را شکر. از ایمیلها، کامنتها، تماسها و اساماسهایتان که جویای احوال بودید، ممنونم.
پ.ن۰۲: دیدار آخر هفته با رهبر انقلاب، صمیمی و دوست داشتنی بود...
پرشین بلاگ برای هفتمین سال تولد وبلاگ فارسی، مراسم ویژهای دارد و از وبلاگنویسان خواسته است که پنج پست برتر وبلاگشان در یک سال گذشته را برای داوری نهایی و شرکت در مسابقه، معرفی کنند.
برای من انتخاب پست هایبرتر وبلاگم، آنهم تنها پنجتا خیلی سخته! بنابراین ۱۵ پست برتر سال گذشته را از دیگر پستها سوا کردم تا شما بهترین پستهای «دیّر تشباد» را انتخاب کنید. چون شما بیشترین حق را بر گردن «دیّر تشباد» دارید .
انتخاب کنید لطفا! (در قسمت کامنتها براساس شماره هر پست، پستهای برتر را مشخص کنید.)
* «دیّر تشباد»، سال گذشته توانست در ششمین دوره مسابقه پرشین بلاگ، برنده نظرسنجی کاربران شود.
1. بچههای مدرسه جمالآباد مرا سوپرایز کردند ...
2. فرق عشقآباد با جمالآباد ...!
3. مدرسهی ما حالا بزرگترین مدرسهی دنیاست...
6. پسر حاج غریب، رییسجمهور کالو شده ...!
7. حمیده قصه کوچکترین مدرسه دنیا دارد میرود...
8. این موتور دیگر مرا به کالو نمی برد...!
9. موضوع انشا: اگر من رئیسجمهور بودم ...
10. چرا اسم بچهات را کالو گذاشتهای!؟
11. ولی کالو بی همان چاه نفت هم دوست داریم
12. مهمان های خارجی مدرسه کالو
14. نامه ای به یک حاج اسد سعادتمند !
+ پادکست این پست:بشنوید!
تهران خیلی بزرگ بود، هزارتا خیابان داشت، صدها هزار برج و دهها میلیون آدم. اما کالو چه؟! یک خیابان دارد وهیچ برجی با ۳۵ تا آدم !
روزی که برای دیدار با وزیر آموزش و پرورش به تهران رفته بودم، خودم را تنها میدانستم. چشمانم تمام وزارتخانه را دید می زد، شاید که آشنایی بیابد؛ خسته بودم و نگران. آنقدر گشتم و سئوال گرفتم تا بالاخره ساختمان وزارت آموزش و پرورش را پیدا کردم. BRTسوار شده بودم، با مترو پایین آمده بودم و آخر هم با تاکسی دربست رفتم به وزارت خانه! با خود گفتم: «بروم آنجا چه بگویم؟ اصلا وزیر می گوید: "این آقا چه می گوید!؟ کالو دیگر کجاست؟"»
وقتی که در ردیف نفرهای دیدار با وزیر نشستم، باور نمی کردم یک «وزارتخانه»ی تمام، «کالو» را می شناسد و همه با «دیّرتش باد» از احوال ما با خبرند .
اولین نفری که برای دیدار با وزیر اسمش را خواندند من بودم. آقایی از بالا اسمم را بلند خواند. رفتم و روبروی وزیر نشستم. بدون فلسفهبافی گفتم: «آقای وزیر! فلانی هستم سرباز معلم کالو.» نگذاشت بیشتر حرف بزنم و زحمت فلسفهبافیها را از دوشم برداشت و گفت: «در جریان اتفاقات مدرسه و وبلاگت هستم. خوشبهحالت آقا! رسانه ها از تو و مدرسهات هرروز تعریف و تمجید می کنند و هر چه دلشان میخواهد در مورد ما مینویسند.» خلاصه وزیر با لبخندش نوشت: «به هر صورت ممکن(تشویقی) سربازمعلم در آموزش و پرورش بماند.» گفت که در اولین حضورش در بوشهر به کالو هم خواهد آمد ...
در حین دیدار خیلی از کارمندهای وزارتخانه می آمدند و جزئیات کار را جویا میشدند و برای ماندن من در آموزش و پرورش دعا میکردند و می گفتند: «ایشالا پست آینده وبلاگت خبر همکار شدنمان باشد.» خوشحال بودم، خیلی زیاد. خبرش را همان موقع به اهالی کالو «اس ام اس» دادم. از آن موقع فهمیدم که «دیر تش باد» را نباید دستکم گرفت. (بماند که پس از دستور وزیر، یک قرارداد ۵ ماهه با من بستند و حالا دوماهی میشود که تمام شده و من بصورت غیرقانونی در آموزش و پرورش هستم و تا خرداد باید فکری برای خودم بکنم و بساطم را بردارم و از کالو بروم!)
حالا نامهها و ایمیلهای زیادی از نقاط مختلف دنیا برای مدرسه کالو میآید. اعتبار «دیرتش باد» حالا با فرهنگ و انساندوستی ایرانیها پیوند خورده و وبلاگ مدرسه کوچک کالو سفیر مهربانی ایرانیان برای مردم جهان است.
ایرانیان و غیر ایرانیان زیادی از سرتاسر جهان با مدرسه کالو در تماساند و از احوالات شیرین و خلوت کودکانه و معصومانه در روستایی دور در دنیای واقعی - و نزدیک در دنیای مجازی - باخبرند .
نامهای که در زیر میبینید، آخرین نامهای است که همین چند روز پیش توسط خانم «الیزابت کرایسی» که در ایالات «ویسکانسین» کشور آمریکا زندگی میکند برای مدرسه فرستاده شده ...
{
11 مارچ 2009
حمیده، پریسا، حسین و مهدی زارعی عزیز!
سلام! اسم من الیزابت کرایسی است. من مادر 4 فرزند هستم. ما در کنوشا، ویسکانسین در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنیم.

ما زمستان سرد و برفی را پشتسر گذاشتیم. من بیصبرانه مشتاق بهار هستم تا زمین را گرم کند و دوباره درختان زیبا و سبز را برویاند.
من شما و معلمتان را در 3 اکتبر 2008 در شبکه سیانان در گزارشی که آسیه نامدار تهیه کرده بود، دیدم. او گفت که افراد زیادی برای شما تدارکات و هدایای زیادی فرستادهاند. بسیارخوب!
داشتن یک قلب مشتاق و آماده برای یادگیری بسیار مهمتر از داشتن امکانات است – و یک معلم خوب میتواند تفاوت بسیار بیشتری از یک کامپیوتر ایجاد کند.
فرزندان من: متیوس (13 ساله)، مارک (9 ساله)، ابیگیل (8 ساله) و آماندا (6 ساله) هستند.

همسرم دیوید، یک مهندس نرمافزار کامپیوتر است و در شرکتی بهنام موتورولا کار میکند. او برای تلفنهای همراه کد نرمافزار مینویسد.
ما در جامعه مشترکی با: آمریکاییهای ایتالیایی، آمریکاییهای فلیپینی، آمریکاییهای آفریقایی، آمریکاییهای مکزیکی و دیگران زندگی میکنیم. یک همسایه ما اصالت ایرلندی دارد و اجداد خود من از آلمان آمدهاند. مرکز اسلامی آمریکاییهای آلبانیاییتبار در نزدیکی خانه من است.
امروز دمای هوا حدود 40 درجه فارنهایت و هوا، آفتابی و طوفانی بود.
من امیدوارم که شما این نامه را خیلی زود دریافت کنید. اگر شما نامهای در پاسخ به من و خانوادهام بفرستید، خوشحال خواهم شد.
متیوس، به کامپیوتر و علوم علاقهمند است، او نقاشی و ساختن چیزهایی با لگو را دوست دارد؛
مارک، ماهیگیری را دوست دارد و در مدرسه ریاضیات میخواند؛
ابیگیل، به مطالعه و فوتبال علاقه دارد و به من در آشپزی کمک میکند؛
آماندا، آموزش در مدرسه را دوست دارد و با ابیگیل بازی میکند.
من هم از آواز و نقاشی لذت میبرم. دیوید برنامههای ورزشی تلویزیون را نگاه میکند و همچنین دوچرخهسواری میکند.
مخلصانه؛
الیزابت کرایسی
}
و من به مهربانی او با این عنوان پاسخ دادم که:
«پنجرهی این مدرسه، رو به آسمان باز میشود»...
{
خانم الیزابت کرایسی
سلام
نامهی شما را دریافت کردم. من و دانشآموزانم (حمیده، حسین، پریسا و مهدی) از اینکه با شما و خانوادهتان آشنا شده ایم خوشحالیم. دهکدهی کوچک ما در چند قدمی خلیجفارس در جنوب ایران قرار دارد و 35 نفر جمعیت دارد که شغل همهی مردان روستا ماهیگیری است.
میخواهید بدانید مدرسهی کوچک ما چگونه جهانی شد!؟
شاید روز اولی که وارد دهکده کالو شدم و درس چهار دانشآموز روستا را آغاز کردم، هیچوقت تصور نمیکردم که بعدها این گچ و تخته و تخته پاککن، واسطهی ارتباط و دوستی من و اهالی روستا با هزاران انسان دیگر در سراسر کره خاکی بشود. روزهای اول، کمجمعیتبودن مدرسه برای خود من هم هیجانانگیز بود. آن موقع دهکده مدرسه نداشت و بچهها در حسینیهی روستا(محل انجام آئینهای اسلامی) درس میخواندند. شاید آن اولها کمی احساس تنهایی میکردم اما امروز...
تصور کنید، اگر در دهکده خوشبختی ما، حقایقی مانند مهربانی، فداکاری و قدرشناسی جود نداشت! قطعا هیچکدام از خاطرههای زیبای این سه سال، متولد نمیشدند. معجزه مهربانی، دستان حسین را با دستان متیوس (فرزند شما) پیوند میدهد و قلبهای آنها را به هم نزدیک میکند. من همیشه از سادگی، یکرنگی و آرامش اهالی روستا، انرژی گرفتهام. بچهها، پاکترین موجودات روی زمین هستند و دانشآموزان مدرسه کالو، همیشه بزرگترین مشوق من برای ادامه کار بودهاند.
شایدبرایتان جالب باشد که بدانید مدرسه جدیدی برای کلاس چهارنفرهی ما در روستا ساخته شده است. یک مدرسه نو با امکانات خوب. پدربزرگ بچهها، حاج عباس که سرچشمه مهربانیهای روستا است، قطعهای از زمینهای خود را برای ساخت مدرسه در اختیار قرار داد و مهربان دیگری برای ما مدرسه ساخت. اگر فداکاری پدربزرگ، مهربانی مدرسهساز و محبت انسانهایی همچون شما که برای مدرسه ما کتاب، لوازمالتحریر و شکلات فرستادند نبود، این خاطرات زیبا ماندگار میشد؟
امروز من دیگر تنها نیستم. آدم های بسیاری از سراسر دنیا، به دیدن مدرسه ما میآیند و یا برای ما نامه مینویسند و من با انسانهای خوبی همچون شما آشنا شدهام و حسین، مهدی، پریسا و حمیده نیز دوستان خوبی مانند متیوس، مارک، ابیگیل و آماندا پیدا کردهاند.
من هرشب، خدا را به خاطر همهی اتفاقات خوب این سه سال، شکر میکنم. حالا دیگر مدرسهی ما، پرجمعیتترین مدرسه دنیا است. مطمئنم که یاد و خاطره مدرسه کالو و دانشآموزانش در قلبهای انسانهای زیادی در دنیا زنده است.
حمیده، پریسا، مهدی و حسین هم در نوشتن این نامه به من کمک کردند و گفتند که از خانم الیزابت برای عکسهای زیبایی که فرستاده، تشکر کنم.
حسین به کارهای فنی بسیار علاقه دارد و دوست دارد در آینده مهندس کامپیوتر شود. مهدی، دوچرخهسواری را دوست دارد، اما هنوز شغلی برای آیندهاش انتخاب نکرده است. حمیده، نقاشی خوبی دارد و مانند حسین، دوست دارد مهندس کامپیوتر شود. پریسا هم آشپزی میکند و فعلا برای آینده، پزشکی را انتخاب کرده است.
به همراه نامه، عکسهایی از مدرسه و کتابم که به زبان فارسی منتشر شده برایتان ارسال میکنم.
بالای صفحه ۶۴ کتاب هدیههای آسمانی حسین نوشته: "آخرین یادداشت معلم برای من" و من اینطور مینویسم که :
هدیههای آسمان هم تمام شد !
میبینی زندگی چقدر زود میگذرد، حسین آقای زارعی! انگار همین دیروز بود که از روی درس اول کتاب که اسمش "سلام دوست من" بود، میخواندیم .
و گذشت...
همهی روزهای زندگیمان به همین یک چشمزدنها میگذرد .

حسین حالا بزرگتر شده، مردی برای خودش شده. او به شهر میرود و درس میخواند، تا آینده برایشان بهترینها را هدیه بیاورد.
۲۰ سال دیگر یا یک کمی اینطرف و آنطرفتر که حسین و سبیلش قد کشیدهاند، حسین وقتی که پشت میز مسئولیت یا شاید اصلا سر میز غذاخوری خانهاش با خانم و بچههایش نشسته، حتما مدرسه کالو به یادش میآید و یهویی دلش برای مدرسه کوچک روستایش تنگ میشود...
آقا حسین! معلمت را تحویل بگیری ها!
من به آیندهی تو ایمان دارم ...
حَسبُنا اللهُ وَ نِعمَ الوَکیل
پشت و پناه ما خداست
و چه پشت و پناه خوبی !
***
پ.ن 01: پادکست این پست را اینجا بشنوید.
پ .ن 02: رادیو کالو چطور است؟
پ. ن 03: آقای دعائی وارد نمایشگاه شده است! پیگیر باشید.
دوست خوب و مهربانم سید کمال دعائی، که از مشهد برای دیدن روستای کالو و مدرسه کوچکش در ایام تعطیلات به اینجا آمده بود، در مدت دوهفته برپایی نمایشگاه همراه و مشاور من بود. سید علاوه بر همکاری در اداره نمایشگاه، به ثبت وقایع و حاشیههای نمایشگاه میپرداخت و تمامی آنها را با عکس مستند میکرد. حالا متوجه شدم که قرار است خاطرهها و عکسهایش را به مرور بر روی وبلاگی قرار دهد. آنطور که از حضورش برمیآمد، نکتهها، نکتهسنجیها و عکسهای خوشمزهای (به قول داریوش غریبزاده- کارگردان مستند مدرسه کالو) در وبلاگش خواهید یافت! گفتمش که آزادانه بنویسد. شما هم از او بخواهید هر چه در کالو دیده بدون ذرهای پارتی بازی نسبت به سرباز معلم کالو جانانه بنویسد!
همچنین، خبر خوشی در مورد وبلاگ و روستا در اولین پست وبلاگش اعلام کرده. بخوانید: کالو تشیاد !
حسین می گوید: اجازه! «دی مقداد» (مادر مقداد) زن عمویم می گفت: وقتی برای «مقداد » رفته بودند خواستگاری، طایفهی عروس از مدرسه ما حرف می زده اند و می گفتند داماد یه رگش بر می گردد به کالو. همان کالویی که رادیو و تلویزیون در مورد مدرسه اش حرف می زند.

پریسا که پیک نوروزی اش را کامل کرده، می گذارد روی میز، مهدی می گوید: اجازه! از همه ی برنامه های تلویزیون برای عید دوتاش خوب بود «جومونگ» با «مرد دو هزار چهره»، حسین می گوید: نه «کلاه قرمزی » هم خیلی قشنگ بود. پریسا اخمی می کند و می گوید: حالا دعوا نکنید، همه شون خوب بود!
آخرهای زنگ نامه های رسیده از آموزش و پرورش را مرتب می کنم و هی شماره هاش رو تو دفتر اندیکاتور ثبت می کنم تا معلم راهنما که آمد نگوید: شعرانی این چه وضع دفتر ثبت نامه هایت است!
سه تا کارت سبز رنگ که رویش درشت نوشته «همیار پلیس - ویژه نوروز » چشمهای مهدی ،حسین و پریسا را می قاپد اما چه فایده که اینها نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. حالا که تعطیلات عید تمام شده کارتش اومده! حسین می گوید: اجازه! کالو پلیس ندارد که همیار پلیس داشته باشد!

گفت و گو با دویچه وله در مورد چاپ کتاب قصه ی کوچک ترین مدرسه ی دنیا

*این پست رو 4 روز پیش نوشتم ولی وقت نشد ثبتش کنم ، ببخشید لطفا !
باران که امروز آمد تمام کاسه کوزه های نمایشگاه مان را بهم زد ! حسین همین اول صبحی ناشتا نخورده می گوید اجازه 4 تا خبر بد ! ردیف می کند ، اول اینکه باد بنر اول روستا رو دو نصف کرده ! دوم هم چادرهای هلال احمر پاره شده اند . سوم «پارچه به طرف نمایشگاه » از جا کنده شده و چهارمی که از همه مهمتره باد نمایشگاه رو داغون کرده !
کالو هیچ وقت این همه آدم را به خود ندیده بود . شمارش آدمهایی که با دلهایشان به کالو آمده بودند خیلی سخت بود خیلی سخت و اگر این خبرگزاری ها مجبورم نمی کردند نمی گفتم بیش از ۲ هزار نفر عید را میزبان مدرسه کوچک کالو بودند !

خانه مان کوچک اما دلمان بزرگ بود ، مهمان ها حتما کاستی ها را خواهند بخشید به بزرگی مهربانی شان ...
هنوز اندازه آن اتاق قدیمی مدرسه را بعد از دوسال سرباز معلمی و یک سال معلم قراردادی بودن نمی دانم . اتاقی کوچک و تاریک که پنجره اش به زور نذر و نیاز باز میشد، اما وقتی هم که باز میشد جلویت نخلستانی قشنگ به تماشایت می نشست و برایت لبخند می زد . روز اولی که رفتم مدرسه و شدم سرباز معلم ، موکتی پهن کردم داخلش و با ماژیک سیاه با خطی دُرشت نوشتم «دفتر مدرسه » ،فرقش با همه ی دفتر ها این بود که به جای مبلمان شیک اداری از سنگ ،سیمان و موکت شکل گرفته بود و روی درش همه ننوشته بود با هماهنگی رییس دفتر وارد شوید!

در این «دفتر » مدرسه کالو بود که «دفتر» دیگری شکل گرفت . دفتر ۴۰ برگی که پر شده بود از اتفاقات مدرسه ،با مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده هر روز می خواندیمش و هی تُند تُند خنده می کردیم . جمع مان کوچک اما به اندازه دریای کالو بزرگ بود . روزی که حمیده برای انشاء اش از «اگر من پولدار بودم » میخواند ، منم آرزو کردم پولدار شوم . گفتم پولدار که شدم کتاب اتفاقات مدرسه را چاپ می کنم تا همه بخوانند و با خوشی ها ی مدرسه مان خوش و با ناخوشی های مدرسه مان ناخوش شوند!
با خودم گفتم مگر این نویسند های معروف از کجا شروع کردند !؟ آنها هم اول از همین جاها شروع کرده اند نوشتن تا بعدها مشهور شوند.

بعدها که آمدم اتفاقات مدرسه را در وبلاگم نوشتم باور نمی کردم آرزوی بزرگ سال اول سرباز معلمی ام در سال سوم قراردادی بودنم در آموزش و پرورش به حقیقت بپیوندد و اتقاقات مدرسه تبدیل به کتاب شود . نه من می دانستم ،نه بچه های مدرسه ، نه اهالی روستایشان و نه معلم راهنمایی که هر دو ماه یک بار به مدرسه سر می زد ، که مدرسه کالو اینچنین جهانی شود . و روزانه آدمهای زیادی به تماشای کالو و مدرسه اش بیایند .
کتابم که نامش را گذاشته ام «قصه ی کوچک ترین مدرسه دنیا » باشد عیدی کوچک سرباز معلم و جوجه هایش برای مردمان مهربان ایران ، مهربانی تان را فراموش نمی کنم...

پ.ن 01: ساده می گویم عیدتان مبارک / سالی پر از خوبی ها و مهربانی ها از طرف خودم و بچه های مدرسه کالو برایتان آرزو می کنم ...
پ.ن 02: نمایشگاه کالو تا پایان تعطیلات نوروز برپاست / همزمان با نمایشگاه عکس مدرسه ، کتاب هم به فروش می رسد/ خوشحال می شویم میزبانتان باشیم
پ.ن03: ار همراهی و پشتیبانی شرکت بر و بحر ایران ، جناب ملک مدیر عامل این شرکت و نشر رسانش برای چاپ کتابم ممنون و سپاس گزارم
پ.ن 04: از عنایت ویژه فرماندار و مسئولین شهرستان دیر و منطقه بردخون برای همکاری در برپایی نمایشگاه عکس مدرسه ممنونم

