جمعه سی و یکم مرداد 1393
اول مهر ؛ به مدارس کوچک استان بوشهر کتاب هدیه می دهیم ...

اول مهر ؛ به مدارس کوچک استان بوشهر کتاب هدیه می دهیم ...


 

در اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر کسی من را به عنوان مشاور مدیرکل صدا نمی‌زند. همه می‌گویند معلم کالو! برایم بسیار خوشحال کننده است این کلمه و البته یادآوری اینکه من برای رسالتی که لبخند را به مدارس کوچک استانم هدیه می‌دهد به اینجا آمده‌ام... ا

اول مهر نزدیک است؛ لیست مدارس زیر ده نفر دانش آموز استان بوشهر را تهیه کرده‌ام. ۷۷ مدرسه زیر ده نفر دانش آموز داریم. با چند شرکت خصوصی که مدیرانی فرهیخته و دل در گرو آبادانی مهین دارند صحبت کرده‌ام. همه این مدیر ان و مدیر کل آموزش و پرورش استان بوشهر هم که فردی خوش فکر  و حامی برنامه هایم است همه دارند کمک می‌کنند.

اما شما دوستان و همراهان همیشگی‌ام! برای اول مهر می‌خواهیم به هفتاد و هفت مدرسه زیر ده دانش آموز استان، کتاب هدیه دهیم... پس لطفا تا اول مهر نرسیده کتاب‌هایتان را برایمان بفرستید. قربان محبت تان

بوشهر - اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر؛ برسد به دست عبدالمحمد شعرانی معلم کالو!

اگر پیشنهادی دیگر هم دارید که با اشتیاق در خدمتتان هستم... sherani.dayyer@gmail.com

* کتاب ها لطفا غیر درسی و مناسب برای دانش آموزان ابتدایی باشد .

+ [10:32]
پنجشنبه نوزدهم تیر 1393
"بنیاد ملی مدارس کوچک "؛آرزویی که برایم برآورده شد...

بسم الله

هیچ گاه فکر نمی کردم ،" مدرسه " در کنار رسالت اصلی خود که همانا تعلیم و تربیت است ؛رسالت " توسعه " محیط پیرامونی خود را هم دنبال کند .

حالا که این توسعه را نه آرمانی و نه در حرف، بلکه در عمل دیده ام بر خود می بالم و خدای خود را سپاس می کنم از اینکه "مدرسه کوچک کالو " در دوره افتاده ترین نقطه خاکی این مهین عزیر و در نزدیک ترین نقطه دنیای مجازی ؛توانست لبخند رضایتی بر لبان مردم ساده دل روستا بنشاند و دورترها به مردم "کلان شهرها " هم بیاموزد که مدرسه اگر در مسیر واقعی اش قرار دهیم می تواند نه تنها " توسعه و آبادانی " را ،بلکه مرکز اتصال دل ها به  هم شود .

مگر می شود " مردُم " را در این حلقه فراموش کرد ؛ مردمی که در مدرسه کالو کنار من بودند و الفبای محبت و مهربانی به من آموختند ...

پس از هشت سال حالا از مدرسه ام خداحافظی کرده ام ؛خداحافظی که برای رسیدن به آرزوهای بزرگ تر است . حالا به دستور مدیرکل محترم آموزش و پرورش استان بوشهر مامور به اجرای طرحم که همیشه دغدغه اش را داشته ام شده ام ، "بنیاد ملی مدارس کوچک " ؛ در این راه به نگاه و همت همه ی همراهانم در این  چند ساله نیازمندم ... مردم عزیر ،فرزند کوچک خود را در راهی  که یقین دارم  سعادت به دنبال خواهد داشت تنها نگذازید ... سپاس

 معلم کالو مشاور جوان و مامور تشکیل بنیاد مدارس کوچک اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر شد.

 

+ [13:19]
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393
چرا دیگر مطلب نمی نویسی !؟

چرا دیگر مطلب نمی نویسی !؟

این را در این یک سال و دو سال اخیر بارها شنیده ام چه مجازی چه غیر مجازی ! امروز که داشتم برای خودم حساب می کردم که من اول مهر 85 به کالو آمده ام و تا چند ماه دیگر عُمر معلمی من در مدرسه کالو می شود هشت سال !

هشت سال زمان کمی نیست ،هشت سالی که از بیست و شاید نوزده سالگی من شروع شده است . از جوانی کم تجربه تا جوانی حالا ،که به  اصطلاح خود پخته تر شده ام . 

سقف آرزوهایم همیشه بزرگ بوده است ؛به کوچک بودن اکتفا نکرده ام . می توانستم زود تر از این ها از کالو بروم و ارتقا درجه پیدا کنم ! بشوم رئیس اداره آموزش و پرورش کمی که پیرتر شدم بشوم مُدیرکل آموزش و پرورش زیاد دور نیست شاید وزیر آموزش و پرورش! اما راستش بخواهید"  من آدم این حرف ها نیستم من آدم دلم هستم " . آدم دلی هم که به درد پُست ها نمی خورد . "آدم دلی اهل دل شکستن نیست حتی اگر قانون بخواهد دلی را بشکند".

خدا در این سال ها به من کمک کرد خیلی زیاد . برای همین است من همیشه می گویم اول "خدا " بعدها چند پله پایین تر می شود " ارتباطات " ، و خلاصه اینکه من در این چند سال دست خدا را بسیار بالاتر از قُدرت ارتباطات دانستم .

رمز موفقیت "مدرسه کالو " یکی دوتا نیست باور کنید ! من آدم ها را به راحتی از دست ندادم به دنبال سواستفاده از جایگاهی که خدا به من داده است نبودم و نیستم . مردُم طرف مقابل شان را خوب می شناسند و من می دانم آدم هایی که سوار کشتی "دروغ " و "خودنمایی " می شوند ، زود از کشتی پیاده و طوفان غرق شان می کند .

اگر نمی نویسم، اگر نیستم، دارم فکر می کنم به دنبال هدفی جدید هستم . هر جا بروم همین ساده دلی و البته سر سوزن ذوقی که دارم خواهم بُرد .

زیاد نگران نباشید لطفا مُردم عزیر ! فرزند کوچک تان را دعا کنید از ته قلب های پاک تان ...

+ [22:16]
پنجشنبه سوم بهمن 1392
یازدهمین نمایشگاه عکس مدرسه کالو در تهران / کمک به آبادانی مدارس کوچک ایران


+ [16:30]
شنبه بیستم مهر 1392
" شعرانی فکری سی خوت ات نکردن !"
اینجا همه چیز عوض شده است!

بچه‌های قدیمی مدرسه حالا توی واتس‌اَپ «(WhatsApp) ‏ یک سرویس پیام رسانی (چت) برای تلفن‌های همراه است» گروه بچه‌های مدرسه کالو را تشکیل داده‌اند و از خاطرات مدرسه‌شان می‌نویسند!

- نمی‌دانم حاج عباس آلزایمر گرفته یا آلزایمر حاج عباس را گرفته؛ فقط می‌دانم مرا می‌شناسد. می‌داند من معلم نوه‌هایش هستم و سال هاست با روستایشان زندگی می‌کنم. البته بعضی وقت‌ها با اینکه من ازدواج کرده‌ام دوباره می‌پرسد: «شعرانی فکری سی خوت‌ات نکردن!» (شعرانی فکری برای خودت نکرده‌ای؟)

- سمانه حوصله‌اش سر می‌رود، چقدر با هم تک و تنها حرف بزنیم. دوست می‌خواهد، رفیق زنگ ورزش می‌خواهد. شهرت مدرسه به دادمان رسیده، بعضی وقت‌ها ماشین‌هایی که در جاده اصلی تابلو کالو را می‌بینند راه‌شان را به فرعی روستا کج می‌کنند و می‌آیند احوال مدرسه کالو را می‌پرسند. مردُم‌اند خُب، لطف دارند...

- بعضی‌ها حرف‌ها، بعضی وقت‌ها ناراحتم می‌کند. آدم خونسردی هستم به دنبال حرف‌ها نیستم اما من هم انسان هستم و ناراحتی و غصه حرف‌ها خوردن در خونم است.

حرف می‌زنند که چرا مدرسه و امکانات برای یک دانش آموز!؟ و من پاسخ می‌دهم: آیا سمانه و سمانه‌ها به جرم اینکه روستایشان دانش آموز دیگری ندارد باید قید مدرسه را بزنند!؟ آیا امکانات برای انتقال دانش آموزان روستاهای کم جمعیت به مدارس پرجمعیت فراهم کرده‌ایم؟ مدارس روستایی در مقابل هزینه‌هایی که به راحتی به هدر می‌رود آیا می‌شود نام هزینه بر، بر مدارس گذاشت؟

سرانه مدرسه کالو امسال براساس نُرم دانش آموزی ۱۹۰۰ تومان است! مدرسه هم که یک خیر مدرسه ساز به دلخواه خودش و برای ثواب دنیا و آخرتش ساخته است. حقوق من معلم هم معلوم و مشخص (اگر کرامت انسانی معلم بودنم به خطر نمی‌افتاد مبلغش را می‌گفتم!).

حالا ما چه باری بر دوش کشورمان داشته‌ایم!؟

گناه من چیست که هشت سال از بهترین روزهای زندگی‌ام را در راه خدمت به مردم روستا گذاشتم و تمام توانم را برای سربلندی ایران عزیرم به خدمت گرفته‌ام.

شهرت مدرسه کالو را پُلی برای آمال و آرزوهای خودم نکرده‌ام. خدایا تو شاهدی در کنار مدرسه‌ام در کمک به مدارس همجوار  دیگر کوتاهی نکرده‌ام و برای خودم کیسه‌ای ندوخته‌ام.

دست آموزش و پرورش درد نکند، خوشحالم که مُدیرکل آموزش و پرورش استانم با افتخار می‌گوید سیزده مدرسه زیر سه دانش آموز در این استان وجود دارد و خوشحالم در ایران اسلامی بُزرگ ۷۸۳۷ مدرسه ابتدایی کمتر از ۱۰ دانش آموز وجود دارد.

بگذار حرف بزنند، بگذار ناراحتم کنند اما من برای همیشه می‌خواهم معلم بمانم؛ معلم روستا...

+ [19:35]
دوشنبه یکم مهر 1392
یک سمانه مانده است ...!
بسم الله

بچه ها بزرگ شده اند ؛حمیده ،حسین ،پریسا ،مهدی،محمد رضا و امیر رضا به راهنمایی و دبیرستان رفته اند ؛سال های دیگر باید جشن دانشجو شدن شان را در مدرسه برگزار کنیم ...

*مهرماه 88

حالا بعد از سال ها ،تنها یک سمانه مانده است . سمانه کلاس دوم است ...

*اول مهر 92


+ [21:33]
شنبه بیست و دوم تیر 1392
من "دست خدا " را بالاتر از " قدرت ارتباطات" در این چند سال حس کردم ...
بسم الله

آنچه در پایین می‌خوانید بخشی از ناگفته‌های مدرسه کالو است که برای اولین بار می‌خواهم آن‌ها را منتشر کنم.


- دانش آموخته ارتباطات نبودم! اما آدمی بودم ارتباط گرا؛ آنچه باعث معرفی کالو و مدرسه‌اش در این چند سال شد لطف خدا و شوق من برای ارتباط بود. امروز به این نتیجه رسیده‌ام آنچه در این چند سال برای من و مدرسه‌ام اتفاق افتاده، که معجزه ارتباطات می‌دانمش در هیچ دانشگاهی تدریس نمی‌شود.


- به دنبال بلند پروازی نبودم اما «انسان» بودن را دوست داشتم. بعهد‌ها فهمیدم جامعه من چقدر تشنه «انسان» بودن است.


-در ساده‌ترین حالت می‌توانستم از‌‌ همان ابتدا در وبلاگم از کمبود‌ها در روستای محل خدمتم بنویسم و روزشماری هم برای پایان خدمتم درج کنم و برای گرفتن کارت پایان خدمت لحظه شماری کنم.



مدرسه کالو؛اسفندماه 86



مدرسه کالو؛مهرماه 89

- هیچ‌گاه به دنبال نشان دادن فقر نبودم؛ یک مطلب در وبلاگ من از شاکی بودنم پیدا نمی‌کنید. وقتی cnn گزارش مدرسه را پخش کرد «کالو» دیگر «کالو» شده بود. به هیچ رسانه‌ای خارجی و داخلی اجازه سیاه نمایی ندادم.


- در این چند سال کلی توریست خارجی مه‌مان مدرسه و مردم روستا بودند. وقتی خارجی‌ها استفاده از آموزش مبتنی بر تکنولوژی جدید را می‌دیدند شگفت زده می‌شدند و باور نمی‌کردند این امکانات برای ۴ دانش آموز و در روستایی دور افتاده در ایران باشد. خارجی‌ها می‌گفتند مدرسه‌ات نگاه ما را به ایران تغییر داد. چقدر در این کشور همایش‌های میلیاردی برای معرفی ایران عزیزمان برگزار می‌شود اما هیچ تغییری ایجاد نمی‌کند. اما مدرسه من با کمترین هزینه ایران و ایرانی را به جهانیان معرفی کرد. ما برای مهمان‌های داخلی سرانه‌ای نداشتیم چه برسد به مهمان‌های خارجی! سرانه مدرسه کالو براساس تعداد دانش آموز زیر ده هزار تومن بود!


- یک آلمانی دوچرخه سوار که مه‌مان مدرسه‌مان بود فقط صبحانه ۷ نان محلی و ده تا تخم مرغ محلی خورد؛ می‌گفت این صبحانه عالیه!



-بعد از چند هفته جواب ردم به مصاحبه با بی‌بی سی را رسانه‌ای کردم؛ کاری که کردم از ادب و اخلاق دور بود اما مجری بی‌بی سی به خانواده‌ام هتاکی کرد و گفت تو خائن به کشوری و از طرف دولت پول می‌گیری! اگر این حرف‌های به دور از انسانیت او نبود هیچ‌گاه آن مصاحبه را رسانه‌ای نمی‌کردم. حتی بعد از انتشار آن دعوت باشگاه خبرنگاران برای مصاحبه جوابی ندادم و گفتم علاقه‌ای برای دامن زدن به آن ندارم و از اینکه مصاحبه نکرده‌ام کیسه‌ای برای خودم ندوخته‌ام!



- یکی از مهمان‌های خارجی مدرسه می‌گفت همین گزارش cnn برایت کافیست تا هر کشوری در دنیا زندگی‌ات را تامین کنند. گفتم اینجا وطن من است...


- ۸ سال در مدرسه کالو مانده‌ام و هر روز با لطف خدا و مردم برنامه دارم. اگر دنیایی بودم‌‌ همان موقع که مدرسه‌ام معروف شد و گُل انداخت و کلی درخواست کار داشتم ور می‌داشتم می‌رفتم. به دنبال پست و مقام نبودم. تمام مدیران مرتبط با مدرسه کالو در چندسال گذشته از فرماندار تا رئیس آموزش و پرورش ترفیع درجه گرفتند.


-مردم کالو هم قدر‌شناس هستند و هم مه‌مان نواز. و یکی از دلایل موفقیت کالو به خاطر مردمش است. مردم برای آباد شدن کالو تلاش کردند. مهمان‌های زیادی از جاهای مختلف حتی خارج به کالو می‌آیند که مردم از آن‌ها پذیرایی می‌کنند. مردم کالو مردم فقیری هستند البته منظور از فقیر بی‌چیز نیست. در جنوب به کسانی فقیر گفته می‌شود که مردم دار و متواضع هستند.


-آرزو داشتم در این چند سال بروم برای سرباز معلم‌هایی که می‌خواهند وارد معلمی شوند حرف بزنم اما نشد که نشد!


- روزی از یک شرکت خصوصی کشتیرانی زنگ زدند و گفتند هیت مدیره ما به پاس تلاش هات می‌خواهد برایت ماشین بگیرند. گفتم ماشین نمی‌خواهم دوست دارم کتابم را چاپ کنند. دو کتاب از مدرسه‌ام چاپ شده که با استقبال روبرو بوده کتاب اولم بدون خرید دولتی به چاپ ششم رسیده است.


- در همایشی که سخنران بودم خبرنگاری سئوال کرد دوست داری وزیر آموزش و پرورش شوی؟ گفتم نه! اما اگر وزیر آموزش و پرورش شوم نمی‌گذارم کتاب معلمم را یک شرکت خصوصی کشتیرانی چاپ کند!


- در عید نوروز که همه به دنبال تفریح و استراحت هستند من و بچه‌های مدرسه تعطیلی نداشتیم. مدرسه باز بود نمایشگاه داشتیم و کلی کارهای دیگر... هیچ کس باور نمی‌کند در نوروز ده هزار آدم به روستا می‌آمدند تا مدرسه را ببینند. مدرسه‌ام شبانه روز در اختیار مردم بود. خدایی آموزش و پرورش منطقه‌ام هیچ‌گاه اذیتم نکرد. حتی روز بعد از تعطیلات نوروز که خسته بودم و به مدرسه نرفتم، غیبتم را زدند اما ناراحت نشدم. چون مطیع قانون بودم. من آمده بودم باری از دوش آموزش و پرورش بردارم نه خودم را سربار آموزش و پرورش کنم.


- بعضی‌ها خیال می‌کنند رفتن به صداوسیما یعنی پول دار شدن! این همه به تلویزیون رفتن یک ریال برای من و مدرسه‌ام چیزی نداشته! تنها برنامه ای که به من و بچه‌ها هدیه دادند برنامه ماه عسل شبکه سه بود که تهیه کننده بعد از برنامه به من و بچه‌ها کارت هدیه بیست و پنچ هزار تومانی داد!



- در زمان آقای علی احمدی وزیر سابق آموزش و پرورش بخشنامه‌ای شد که مدارس زیر پانزده نفر باید تعطیل شوند! اما مدرسه کالو نه بگویم صد در صد اما سهم زیادی در لغو شدن این بخشنامه داشت.


- تنها دلیل مطرح شدن مدرسه کالو تعداد کم دانش آموزانش نبود و گرنه هزار مدرسه در کشور با تعداد دانش آموز کمتری وجود دارد. چند سال پیش بعد از یکی از برنامه‌های تلویزیونی که دعوت بودیم تهیه کننده برنامه با خنده به سراغم آمد و گفت: رئیس آموزش و پرورش یکی از شهرهای استانت بوشهر تماس گرفته که چرا این‌ها را دعوت کرده‌اید ما مدرسه با دانش آموز کمتر داریم!


- سه سال است می‌خواهم یک سازمان مردم نهاد با عنوان «بنیاد مدارس کوچک ایران» ثبت کنم اما درخواست‌هایم به جایی نرسیده است. می‌خواهم کاری در مدرسه کالو انجام شد به مدارس دیگر انتقال دهم. هفت هزار و۸۳۷ مدرسه ابتدایی کمتر از ده نفر دانش آموز در کشور وجود دارد برای این‌ها باید کاری بزرگ انجام شود. دنیا ما را تحسین می‌کند برای یک دانش آموز هم مدرسه داریم.


-ترجیح می‌دهم در جای کوچکی باشم و کارهای بزرگی انجام بدهم تا این‌که در جای بزرگی باشم و نتوانم کار کوچکی هم انجام بدهم.


- من «دست خدا» را بالا‌تر از «قدرت ارتباطات» در این چند سال حس کردم...

+ [13:3]
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392

بسم الله

آغاز زندگی مشترک مان را در جوار حرم امن الهی و مدینه منوره به جشن نشسته ایم ... ضمن خداحافظی ؛صمیمانه تقاضای حلالیت دارم .

به یاد و دعاگویتان خواهیم بود انشاالله...


+ [12:21]
یکشنبه یازدهم فروردین 1392
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر... new
پنجمین نمایشگاه نوروزی مدرسه تا امروز به به روایت تصویر... new


ادامه‌ی مطلب
+ [7:24]
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391
عید در کالو منتظر شما هستیم...

«یاحق»

 «کوچیکن اما سی ما قد تموم دنیان»


 شما دعوتید به:

پنجمین نمایشگاه عکس مدرسه کالو

نوروز ۹۲ - روستای جمال آباد کالو

عید در کالو منتظر شما هستیم...

نوروز یادآور خاطرات شیرینی است که مزه‌اش هیچ وقت از دهان آدم نمی‌افتد – یادم نمی‌آید نوروز بهانه‌ای شده باشد که به سفر و تفریح رفته باشم. انگار نوروز برای این ساخته شده است که جنوبی‌ها به ویژه بوشهری‌ها مهمان نوازیشان را به همه اثبات کنند.

خانهٔ پرجمعیت ما همیشه عید‌ها شلوغ بود، همیشه مهمان داشتیم. برادر بزرگم آن موقع‌ها در آموزش و پرورش بندر دیر مسئولیتی داشت که مستقیم با معلم‌ها ی غریبه تازه استخدام شده سرکار داشت. خب فلسفه شهرهای کوچک این است که از مسافرخانه و هتل خبری نیست، آن موقع‌ها از خانه معلم هم خبری نبود. برای همین معلم‌های تازه استخدام شده برای روزهای اول تا جایی اجاره کنند مهمان خانه ما می‌شدند که به «خانهٔ معلم دی حیدر (مادرم)» مشهور شده بود. عید‌ها که می‌شد تمام طایفه‌شان را مهمان خانه ما می‌کردند. لذت عجیبی دارد هنوز که هنوز هست آن آقا و خانم معلم‌هایی کی حالا هر کدامشان نیمی از سن استخدامشان گذشته با بچه‌هایشان به خانهٔ ما می‌آیند.

اما مدرسه کالو! پنچ سال پیش که مدرسه کالو آوازه‌اش به همه جا پیچیده بود، روزهای منتهی به سال جدید (نوروز۸۸) با خودم فکر کردم برای مردمی که دل‌هایشان کادو می‌گیرند و عید به کالو می‌آیند باید فعالیتی انجام دهم. نمایشگاه عکس نوروزی مدرسه کالو به ذهنم رسید _ایده‌ای که باعث شد ده‌ها مه‌مان و مسافر نوروزی به روستای کالو بیایند و الان که دارم این نوشته را می‌نویسم تمام مردم کالو خودشان را برای برگزاری پنجمین نمایشگاه عکس نورزی مدرسه کالو آماده می‌کنند.
لذت عجیبی داشت وقتی که مردم با شوق تمام عکس‌های مدرسه کالو را می‌دید و سرود یار دبستانی می‌خواندند و اشک می‌ریختند. مادری که از تهران آمده بود و سی سال معلم کلاس اول بود در دفتر یادداشت نمایشگاه نوشته بود: «اگر بگویند بهترین جایی که سفر کردی کدام استان بود؟ می‌نویسم استانی به نام مدرسه کالو»

بچه‌های مدرسه و مردم کالو اسفند ماه که می‌شود روزشماری می‌کنند برای برگزاری نمایشگاه و مهمان نوازی از مردم.

 «در این چند سال درس‌های زیادی از خوبی‌های مردم کشورم یاد گرفته‌ام؛ هیچ‌گاه برای برگزاری نمایشگاه جلوی کسی سر خم نکرده‌ام و نخواهم کرد. برگزاری نمایشگاه عکس مدرسه‌ام ارز و دلار نمی‌خواهد اما هزینه دارد. با اینکه امسال سال اول آغاز زندگی مشترکمان است؛ خانم و شریک زندگی‌ام گفته است بخشی از هزینه زندگیمان را برای برگزاری نمایشگاه هزینه کنیم. ما می‌دانیم خدای بچه‌های مدرسه کالو در زندگی یار و همراه‌مان خواهد بود...»

در ایام تعطیلات نوروز با جان و دل آماده مهمان نوازیتان هستیم...
+ [15:7]
یکشنبه دهم دی 1391
برف آمده خُب ...
_ زنگ نقاشی است؛ سمانه حوصله ندارد نقاشی‌اش را رنگی کند و برایش دلیل و برهان می‌آورد که آقا اجازه: برف آمده خُب! مگر برف رنگ دارد!؟ می‌گویم درست است آقا جان من تسلیم!


طولی نمی‌کشد که دوباره دفترش می‌آورد. یکی از پرنده‌های نقاشی‌اش رنگ کرده؛ خوشحال می‌شوم که الان مُچش را می‌گیرم که چطور شد، مگه برف نیومده بود!؟

لبخندی می‌زند که آقا اجازه این یکی قایم شده بود تا برفی نشود ،تازه الان پیدایش کردم!
+ [22:30]
دوشنبه بیست و دوم آبان 1391
آقا اجازه،تنها خداحافظی کردن !
به «سمانه» کلاس اولی می‌گویم چه کارهایی در خانه بدون کمک گرفتن از پدر و مادرت انجام می‌دهی؛ کلی فکر می‌کند آخر سر می‌گوید: آقا اجازه، تنها خداحافظی کردن!

+ [21:40]



powered by



Free counter and web stats