
"شهریار" راننده مینی بوس آموزش و پرورش یعنی تمام نوستالژی های مدرسه کالو در این چند ساله، با "شهریار" خیلی از مسیرها را برای رسیدن به خیلی از جاها رفته ایم. از رساندن ما تا بوشهر برای رفتن به برنامه زنده تلویزیونی "سیمای استانی" تا "فرودگاه عسلویه" برای پرواز به تهران و یکسره رفتن به "رسانه ملی".
"شهریار" که گاز ماشینش را سفت می چسبد، از ضبط جدید مینی بوسش حرف می زنیم که "کول دیسک" هم می خورد! به "شهریار" قول میدهم وقتی از مشهد برگشتم برایش "کول دیسک"ی پر از چیزهای رنگ و وارنگ کادو بیاورم از "شروه " گرفته تا... .
آموزش و پرورش منطقه (بردخون) حسابی هوای مدرسه کالو را دارد و برایش کوتاهی نمی کند و همیشه با خودم می گویم خدا بهترین رییس های دنیا را برای منطقه ای می فرستد که مدرسه کالو تابع اش است.
"شهریار" از "افتخاری" و "شجریان" می گوید که مینی بوسش جلوی "فرودگاه بوشهر" ترمز می کشد.
ساک هایمان زیاد نیست، به بچه ها گفته بودم زیاد شلوغش نکنند. همان جلوی گیت امنیتی آقایی که بازرسیمان می کند می شناسدمان! دلیل رفتن مان را می پرسد و من قصه ی "رفتن بچه های مدرسه کالو به شهر امام رضا" را برایش تعریف می کنم.
بغضی می کند، خنده ای می کند و می گوید بچه ها ی کالو "التماس دعا"!
پروازمان مستقیم نیست، باید برویم تهران، بعد از چند ساعت بپریم برای مشهد! در پروازمان خیلی ها که "بوشهری"اند کالو و وبلاگش را می شناسند. از همه چیز سئوال می کنند: از برنامه های جدیدم برای کالو تا قضیه استخدام!
مدیری که کمی آنطرفتر نشسته است و بچه های خواب آلود کالو را می بیند، می گوید: "آقای استاندار که خودش مازندرانی است در جلسه شورای اداری استان از پیوند فرهنگی مازندران و بوشهر حرف زده، و اینکه بچه های کالو با همت ارشاد مازندران به جشنواره امام رضا (ع) نامه نوشته اند و نامه شان برای شرکت در اختتامیه جشنواره در مشهد مقدس انتخاب شده است."
می گویم: "آقای استاندار همیشه هوای کالو و مدرسه اش رو داره و هفته ی قبل هم لطفا کرده بودند و تماس گرفتند و منم جزییات سفر را براشون شرح دادم و از اتفاقات جدید مدرسه براشون گفتم و آقای استاندار هم گفتند در اولین فرصت دوباره به کالو خواهند آمد و از هر طرحی که به آبادانی کالو کمک کنه حمایت می کنند."
خانمی که صدایش کش دار است، می گوید: "ما در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه مهرآباد تهران هستیم." مهدی می گوید: "اجازه چه صدای نخوشی!"
۶ ساعت باید در مهرآباد بمانیم تا نصف شب پرواز کنیم به مشهد!
شش هفت ساعتی مهمان نمازخانهی مهرآباد هستیم که نگهبانی دارد بس عبوس! تا می خواهیم چرتی بزنیم می گوید: "بلند شو!" و در جواب آدم هایی که از دستش شاکی اند می گوید: "به جان خودتان مسئولیت دارم، فردا شما جواب مدیر اینجا را میدید!؟"
بچه ها کتاب هایشان را در می آورند و کلاس درس امروزمان در نمازخانه مهرآباد است. هر رهگذری نگاهی می کند و رد می شود.
مردی دورتر از دهکهای پایین و بالای جامعه برای هدفمند کردن یارانه ها حرف می زند و ما به "مشهد" فکر می کنیم.
آخرش پرواز می کنیم به مشهد! درست زمانی که همه خوابند ما میرسیم مشهد! سید کمال دعائی در هتل فردوسی که محل اقامت چند روزهی ماست، به ما میپیوندد و تجدید دیداری بعد از هشت ماه که یکدیگر را ندیدهایم. بعد از نیم ساعتی معطلی بهخاطر ناهماهنگی در رزرو اتاق، بالاخره کارت های اتاق ها را تحویلمان میدهند.

مگر می شود اینجا خوابید، صبح زود به حرم میریم تا عصر. پریسا مشکل بزرگی است! برای بُردنش داخل حرم همه اش باید توضیح بدهم که ما ۴ تا و یکی، از یک مدرسه ایم و نمی توانیم جدا بشویم! پریسا که گُم شد فردا شما جوابگو نیستید!
"واحدی" کالو را می شناسد! همان "واحدی" معروف "صبح بخیر ایران". در لابی هتل عکس یادگاری می گیریم.
مشهدی ها قشنگ حرف می زنند و می گویند: "مورید حرم"! غذاهای هتل هم بد نیست مخصوصا سوپش که مثل "کشکنه" (غذای محلی اینجا) کالویی ها خوشمزه است.
مهدی از نوشابه بدش میآید! از همان ناهار روز اولی که نصف لیوان نوشابه اش روی میز ولو می خورد!
به باغ وحش هم می رویم - دانش آموزان یک مدرسه درست ردیف جلوی ما برای خودشان گشت می زنند و خانم مربی شان هی اسم شان را می خواند و بودن و نبودن شان را چک می کند. بچه های کالو که نیاز به حضور و غیاب ندارند!
دیدار با نویسند کافه پیانو هم کلی خاطره برای خودش داشت! همینطور ناهار مهمان رییس سابقمان بودن و نوستالژی خاطرات شیرین مدرسه کالو.
الحق مدیر کل ارشاد بوشهر که همراه مان در سفر بود برای سربلندی اسم بوشهر کم نگذاشت. و در اختتامیه جشنواره تنها برنامه ای که اجرا شد مشاعره بوشهری ها بود.
بدترین خبر این بود که پخش کلیپ کالو و خواندن نامه پریسا در اختتامیه کنسل شده است، مجریان جشنواره امام رضا (ع) همه شان خوب بودند و من در برابر بزرگی شان حرفی نداشتم و در مقابل تصمیم شان تسلیم بودم!
شب میلاد امام رضا (ع)، مهمان جشنی بودیم که بچه های مدرسه هم در آن شعر و سرود خواندند و هم من به معرفی مدرسه پرداختم و مشهدی های خوب هم استقبال کردند.
گفت و گو با مطبوعات محلی خراسان از آخرین کارهای ماندن مان در مشهد بود. یکی از این مطبوعاتی ماهنامه ای بود که دوستان فرهنگی خراسان رضوی با هزینه خودشان چاپ می کردند و با همه ی مشکلات شان آبروداری می کردند.
این سئوال معنی دارشان برایم جالب بود: "اگر وزیر آموزش و پرورش شدی چه کاری برای فرهنگیان می کنی!؟"
حاضر به جواب دادن نشدم. گفتم: "می ترسم فردا منم که پشت میزی جا خوش کردم همه ی اینها را فراموش کنم، حتی کالو و مردمش را!"
...
هنگام برگشت، به فرودگاه که می رسیم، فقط ۱۰ دقیقه به پرواز مانده. کم مانده بود ترافیک سنگینی که متاسفانه حاصل مدیریت ضعیف ترافیک مشهدی هاست باعث شود از پرواز جا بمانیم. از سید کمال خداحافظی می کنیم و از میان جمعیت متراکم روبروی گیت، عبور میکنیم.
در پرواز "مشهد" به "بوشهر" خیلی ها هستند که کالو و مدرسه اش را می شناسند.
در ردیف های جلویی هواپیما می نشینیم و با خلبان تنها سه چهار متر فاصله داریم! یکی از مسئولان امنیت پرواز که در کنارمان نشسته "کالو" را می شناسد و سراغ حمیده و حسین را می گیرد.
آقای مسئول امنیت پرواز رفتن مان به کابین خلبان را اوکی می کند تا بچه های کالو با خلبان و کابینش آشنا شوند .
پریسا دوربین را برداشته و هی از آسمان و ابرهایش عکس میگیرد که دوباره "در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه بوشهر" هستیم!
ساک هایمان را که بر می داریم، آقایی از مهدی می پرسد: "کالو رو بیشتر دوست داری یا مشهد!؟" مهدی می گوید: "مشهد!" و من می گویم: "اگر کالو امام رضا داشت حتما می گفت کالو...!"



ممنونم از :
دبیر خانه جشنواره بین المللی ،فرهنگی و هنری امام رضا(ع)
اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان مازندران
به نگاره سوم درس بخوانیم رسیده ایم ،"محمد رضا "شکل های نگاره را یک به یک می بیند و می گوید . نگاره سوم تصویر مدرسه ای هست با متخلفاتش !
به آنجا می رسیم که "امیر رضا" بگوید چه چیزهایی در مدرسه می بیند که در خانه نمی بیند! کلاس را با چشمهای عینکی اش دید می زند و می گوید از تخته سیاه گرفته تا نیمکت و... نگاهی به بالا می کند و سرش را پایین می آورد و می گوید اجازه "مهدی "! یعنی "مهدی" در مدرسه است اما در خانه ی ما نیست !
"پریسا "بلند هه هه می کند و می خندد...
و معلم بلند بلند دعوایش می کند ، مگر اشتباه گفته که تو هه هه می کنی !؟
اجازه نه ! همینطوری خنده کردم .اصلا مگه کسی به" پسرعموش" خنده می کنه ؟
*امیر رضا زارعی می شود پسر عموی پریسا زارعی - جهت اطلاع :)

پ.ن: این خانه دارد دچار تغییراتی می شود ،گفتم ،فردا نگفته باشید نگُفتم ! عجالتا کامنت های این پُست را زیر پُست قبلی بکارید تا فردا برای اسباب کشی کارگرها زیاد به زحمت نی اُفتند و دعایتان کنند!
خوابم نمیبرد، چرتی میزنم، دوباره میپرم؛ میگویم مبادا کاری برای فردا مانده باشد فرقش همین است: شهرتیافتن مدرسه یا شهرتنیافتن! کلی مهمان دعوت کردهام که میدانم تنها لبخندشان میتواند «کالویم» را آبادتر کند.
صبح زود اهالی روستا جمع شدهاند و هر کدام کاری برای روز اول مدرسه انجام میدهند. یکی جارو میزند، یکی شیشههای مدرسه را تمیز میکند و یکی هم با روزنامه و مجله «پشهها» را میکُشد!
مدرسه خوب و آماده است، به جان خودم!

دلمان برای حسین تنگ میشود که حالا رفته است مدرسهی شهر، مدرسهی راهنمایی. همینطور که دلمان برای حمیده تنگ شده که امسال خانمتر شده است و رفته است کلاس دوم راهنمایی!
پریسا امسال شده است مبصر مدرسه! دفتر زرد رنگش را مدام ورق میزند و با مداد سیاه کمر خمیدهاش چیزهایی یادداشت میکند که من نمیدانم چیست، ولی میدانم مهدی قهر کرده با این دفتر زرد رنگ که اسم بدها و کمکارها را در دلش جا داده است.
ترکیب مدرسه با آمدن امیر رضا و محمد رضا بهعلاوهی پریسا و مهدی میشود سرجمع ۴ تا!

پریسا که نیازی به معرفی ندارد! امسال چهارمین سال حضورش در مدرسهی کالوست. درست مثل معلم سربازش. پارسال مسئول کتابخانه بود و امسال میشود و شده است «مبصر مدرسه»، کفشهایش آبی است مثل آبی دریا...

حتما درست نیست مهدی را هم معرفی کنم! مهدی که امسال رفته است کلاس سوم و همسفر خانوادهی آقای هاشمی خواهد بود تا مشهد (کتاب اجتماعی)! و پستش در مدرسهی جدید در کنار دانشآموز بودن مسئول کتابخانهی مدرسهی کالو خواهد بود.

دانشآموز کلاس اولی مدرسهمان برخلاف شهرت اهالی روستای کالو که همهشان زارعی است، شهرتاش فخرایی است و اسم کوچکش محمدرضا. محمدرضا فخرایی متولد روستای «دُمیگز» همسایهی وجبی روستای کالوست.

اسمش امیر رضا است و شهرتاش مثل همهی اهالی کالو «زارعی». امیر رضا میشود پسر عموی پریسا و امسال دومین کلاس اولی مدرسهی ماست. خداییاش بامزه است و امروز در جلوی دهها آدمی که مسئول بودند شعری خواند که همه را به «ای والله ای والله» گفتن واداشت!

حسین و حمیده هم امروز آمده بودند برای خداحافظی. چقدر سخت است خداحافظی! بینشان فرق قائل نیستم اما خیلی دلم برایشان تنگ میشود، مثل همهی آدمهایی که وبلاگ را میخواندند و حالا دلشان برای آنها تنگ میشود...

مهندس و هیئت همراه که آمد، مدرسه شلوغ شد.
مهندس مدیر عامل پارس جنوبی، پارس جنوبی همان جایی است که دنیا با نام بزرگترین میدان گازی جهان میشناسداش. مدیران شهرستان و منطقه هم همراهیاش میکردند تا او زنگ آغاز تحصیلی مدرسهای را به صدا در آورد که آوازهاش اگر از پارس جنوبی بیشتر نباشد کمتر نیست!

یک راست میروم سر اصل مطلب! میگویم: آقای مهندس! من از آدمهای بزرگ خواستههای بزرگ دارم. کالو همهی پتانسیلهای جهانیشدن را داشته که امروز جهانی را دارد به دنبال خود میکشاند.
آقای مهندس! خیلیها دوست دارند بیایند اینجا را از نزدیک ببینید، با مردم و مدرسهی روستا آشنا شوند - آن دفتر آبی که در دستتان است تنها بخشی از مهربانی اهالی محترم دنیا به مدرسهی ماست. و روزانه در کنار این نامهها دهها ایمیل از جاهای مختلف به مدرسه میرسد. باید کاری کنیم جناب مدیر عامل!
ساخت یک بوستان دانشآموزی در شأن و منزلت مدرسهی کالو و در کنارش ساختن محیطی برای اسکان میهمانهایمان، دغدغهی امسال من برای کالوست که با نیت خیر شما و همکارانتان در مجموعهی وزارت نفت به مرحلهی اجرا در خواهد آمد.
آخرین خواستهام از مدیرعامل بزرگترین میدان گازی جهان، حل مشکل سرویس حمل و نقل بچههای روستای کالو و روستاهای اطراف بود که به شهر میروند و در مدرسههای راهنمایی و دبیرستان درس میخوانند. با حل این مشکل، یک مینیبوس دعا هر روز پشت سر شما خواهد بود آقای مهندس جان!
نان محلی و بساط چایی پذیراییمان از مهمانها بود، گفته بودم نه رانی باشد و نه ساندیس! همه چیز باید ساده باشد مثل مردم روستا...

...
حالا که مهمانها رفتهاند از برنامههایمان برای سال جدید حرف میزنیم، از اینکه باید درس بخوانند تا روزی به «کالو»های دیگر بروند و به یاد خاطرات خوش مدرسهشان «کالو»های دیگر را آباد کنند...
روی تختهسیاه نوشتم:
"اول مهر ماه ۸۸ - جمال آباد کالو"
دنیا سلام...!

بعد نوشت :امروز گروهی از مهندیس فنی پارس جنوبی از مدرسه بازدید کردند و مقدمات ساخت بوستان دانش آموزی ،دیوار کشی و مجهز کردن مدرسه به تکنولوژی ها جدید آموزشی فراهم شد . آقای مهندس ممنون !
زنگ سال تحصیلی کوچکترین مدرسه جهان در جمال آباد کالو به صدا درآمد
مدرسه کالو باید به متعالی ترین مرکز تولید علم جهان تبدیل شود
مدیرعامل پارس جنوبی در کوچکترین مدرسه دنیا + عکس
گزارش تصویری 1 سایت منطقه ویژه از روز اول مدرسه کالو
ممنونم از اینها:
کتابخانه خوب ملی ایران !برای فرستادن کتاب به مدرسه...
آقای «تنها» که نوروز مهمان نمایشگاه عکسمان بود و برای حمیده و پریسا مانتو فرستاده بود...
دوست فرهیختهام جناب «دزفولی نسب» عزیز مدیر روابط عمومی پارس جنوبی به پاس همیاریاش...
«سید کمال دعایی» دوستداشتنی برای طراحی بنرهای اول مهر مدرسه و جناب مستطاب «حسین فخرایی» عزیر برای عکسهای زیبایی که از اولین روز مدرسهمان گرفته...!
آموزش و پرورش «بردخون» به پاس کمکهای معنوی همیشگیشان...!
و دوستانی که ایمیل زدهاند و بازگشایی مدرسه را تبریک گفتهاند...
پ.ن ۰۲: عجالتا قربان همهتان...!

