تبليغاتX
دير تش باد
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
اندر حکایت بوشهر ما !

     من ندیدم بیدی ،سایه اش را بفروشد به زمین                                                                            رایگان می بخشد ،نارون شاخه خود را به کلاغ                                                                                هر کجا برگی هست ،شور من می شکفد !

این شعر بالایی که از سهراب سپهری است شباهت بسیار زیادی با بوشهر امروزی ما دارد ! بوشهری که برای همه شغل ،ثروت و ......دارد برای خودش هیچ ندارد ! نمی دانم شاید سهراب روزگاری به بوشهر سفر کرده باشد ! اما نه اگر او به بوشهر ما سفر می کرد می دانست پشت این دریاها شهری نیست ! آنجا ایالت متحده شیوخ عربی دوبی است  و هزاران جوان ایرانی جویای کار ! نمی دانم کاش سهراب را می دیدیم تا او را سیم جین کنیم و از بخواهم سوار بر لنج، نه قایق شود و فقط چند روز جاشو شود تا بداند که بجای قایق باید لنجی خرید   !

نمی دانم وقتی که خبر رای نیاوردن دو نماینده محترم و اصولگرای استانمان، در کمیسیون انرژی !شنیدم چه حالی بهم دست داد ! جز تاسف خوردن برایم چیزی دیگر نمانده است ! استانی که بیشترین سهم در انرژی کشور دارد از داشتن نماینده ای در کمیسیون مربوطه عاجز می ماند ! آن آقایان نماینده ای که هر روز خبر از برکناری استاندار می دادند  امروزچه جوابی برای این شکست خود برای مردم استان بوشهر دارند ......نمی دانم شاید هم من ،تو و ما بوشهریها همه مقصر باشیم ! واقعا هم چنین است بخدا قسم ما محروم نیستیم ما مظلوم هستیم !مظلومیتی که یقینا همه ما در آن نقش داریم !!

همه ما مقصر هستم برای اینکه نماینده ای که با رای خود انتخاب می کنیم به حال خود رها می کنیم و خود را به انزوا می کشانیم و بعد از چهار سال که ان آقای نماینده دوباره برای رای گرفتن دوباره سراغ ما می آید یادمان می آید او هم زمانی نماینده ما بوده است و هیچ کاری انجام نداده است !

شما آقایان سیمای استانی شما چند دقیقه وقت خود را در اختیار نمایندگان مردم گذاشته اید تا جوابگوی مشکلات مردم باشند !شما که حاضرید مستند حیات وحش را که ۱۰ سال پیش در شبکه ملی پخش شده است ،پخش کنید و یا موسیقی محلی که نمادی از بوشهر ماست را حذف کنید اما حاضر به اختصاص دادن وقتی برای جوابگویی نمایندگان محترم به سئوالات بی شمار مردم نیستید  !؟

ما که هر روز شعار محرومیت سر می دهیم آیا به این موضوع فکر کرده ایم که چرا ۷۰درصد شهرداران استان تخصصی در امور شهری ندارند و  تحصیلات 90درصد از کارمندان شهرداری ها زیر دیپلم باشد ! چرا همه ما باید فکر بکنیم که شهردار باید تنها خیابان ها را آسفالت کند!

این نوشته را برای این نوشتم تا بگویم استان بوشهر ما محروم نیست بلکه ما ها هستیم که آن را محروم نگه داشته ایم ! آیا استان ما نباید ریش سفیدی یا به قول قدیمی ها کدخدایی داشته باشد ! تا بین مسئولین میانجیگری کند ! اختلاف نمایندگان با استاندار چیزی جز عقب ماندگی برای استان نخواهد داشت ! از امروز به دنبال ریش سفیدی خواهم گشت که بتواند به همه بفهماند باید به فکر سازندگی بوشهر عزیز باشند .......

.........................................................................................................

خصوصی نامه :

۱- با تلاش های فراوان تشکل غیر دولتی انجمن وبلاگ نویسان جنوب را ثبت کردیم

۲- بازدید از یک شهر فراموش نشدنی (مطلب من در نسیم جنوب )

 

+ [22:44]
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
ما هم هستیم تماشاگر نماها !؟

می شکنند صندلی ها را ،پرتاب می کنند آنها و فریاد می زنند که ما باختیم !؟ این ها فریادهای به اصطلاح تماشاگر نماهایی است که پس از باخت تیم محبوبشان به زمین و زمان رحم نمی کنند و اموال عمومی که متعلق به همه مردم ایران است را به یغما می برنند و تا حدودی هم نابود می کنند ! و یادشان رفته است که فردوسی که درود بر تربت پاکش باد گفته : میازار موری که دانه کش است " که جان  دارد  و جان شیرین خوش است "

 

 شاید هم حق داشته باشند و برای به دست آوردن این ها تلاشی از خود نداشته باشند .... سخن من با شما است بله شما بچه خوش تیپ و های کلاس تهرانی ! تو که به راحتی پس از هر بازی هر چه می خواهی بر سر صندلی های  شرکت واحد در می آوری و به راحتی قسمتی از بودجه ملت را به تمسخر در می آوری و هر چه ناراحتی از بازی بد تیم محبوبت داری بر سر آن موجودی که همیشه در اسم و فامیل بازیهای کودکی از آن به عنوان اشیاء نام می بریم ،خالی می کنی !؟

 

شاید هم حق داشته باشی و ندانی که این پیرمردی که در این لنج داراز کشیده است سنش از ۴ بازیکن تیم محبوبت  بیشتر باشد ! و او هم از همین صندلی ها واحد حقی داشته باشد چون او هم جزیی از ایران ما است ! نمی دانم شاید هم گرمای جنوب را لمس نکرده باشی و ندانی که این پیرمرد تنها برای ۵۰۰۰۰ت ناقابل البته برای خودم و شما ظهر گرم را در حالی که باید در زیر کولر خانه اش خوابیده باشد نگهبان این لنج باشد !!؟ به تو چه ! که حقوق یک ساله بازیکن تیم محبوبت به اندازه حقوق یک عمر تلاش و گرما خوردن این پیرمرد باشد !!! اما به من چه! پرچمها را بالا ببر و شیشه ها را پایین بیاور !

 

شاید هم ندانی !  این عسلویه که ۸۰درصد بودجه کشور را تامین می کند و سهم بسزایی در همین صندلی ها نا چیز (از نظر تو ) دارد دودش را مردمی می خورند که نه آب دارند و نه برق !!(روستاهای عسلویه ) اصلا به تو چه که مردم عسلویه هوا برای نفس کشیدن نداشته باشند و تو با آسودگی با اتوبوس شرکت واحد به آزادی بروی و برای تیم محبوبت هورا بکشی !! اصلا به تو چه ! که در ۱۰ سال ۱۰میلیارد از سرمایه همین عسلویه که از عرق ریختن مهندسان و کارگران جوانی که مواد شیمیایی به آنها اجازه نخواهند داد بیش از ۴۰ سال عمر کنند به هدر برود ! به توچه! که آلاینده های شیمیایی نسل ماهی را به سوی انقراض می کشاند و  هزاران صیاد را بی شغل می کنند !اما به تو چه تو برو و به کار خودت برس و نگران بیت المال مسلمین نباش ......

 

 شاید هم سری به شهر نزده باشی ! و اینچنین مردمی را ندیده باشی ! مگر می شود ؟ آره برای تو می شود آقای تماشاگر نما !تو  که صندلی ها ورزشگاه را نابود می کنی و نمی دانی که فردا فرنگی ها عیب مان می کنند و می گویند ایرانی ها ورزشگاه ندارند  ! تو از کارتن خواب ها چه می دانی ! تو از انسانهایی که برای خوابیدن به دنبال سایه درختی می گردنند چه می دانی !تماشاگر نما! تو فقط اندازه شیشه اتوبوس ها و نوع پلاستیک روی صندلی ها را بدان !

دیگر حرفی با تو ندارم تو بمان با حرفهای من ...........

پ.ن ۰۱: عکس های برگزیده من در سایت جشنواره عکس خرمشهر

پ.ن۰۲ : گزارش تصویری من از حضور استاندار بوشهر در بندر دیر

+ [0:3]
چهارشنبه دوم خرداد 1386
آیا خاتمی مرا می بخشد !؟

نمی دانم چگونه بنویسم ، برگشتن به سالهای دور و یاد آوری خاطره های گذشته به ویژه خاطرات تلخ بسیار آزار دهنده و سخت است ....اما چه باید کرد باید به گذشته برگشت و من می خواهم پرواز کنم و به ۱۰ سال پیش یعنی دوم خرداد هفتاد و شش برگردم .آخرین امتحان نهایی کلاس پنجم دبستان را داده بودیم و خوشحال از اینکه از شر درس خواندن راحت شده بودیم .بعد از دادن امتحان هر یک از بچه ها پیشنهادی می داد یکی می گفت بریم دریا شنا و  دیگری  چیری دیگر می گفت اما من !که همیشه به دنبال شلوغ کاری و از این حرفها بودم گفتم برویم و پوسترهای کاندیدا ریاست جمهوری بگیریم و روی دیوارها بچسپانیم (۱۰ سال پیش انتخابات عشقی بود نه پولکی  )چهار ستاد انتخاباتی در کنار هم شاهد رقابتی سخت و فشرده بود و بازار تبلیغاتی آنها چون گرمای جنوب گرم و سوزان بود .اما ستاد دو کاندیدا از همه شلوغ تر و پر تنش تر بود ...عکسهای رنگارنگ کاندیدا که در اندازه های مختلف و پر زرق و برق بود تحویل گرفتیم و شروع کردیم به رنگی کردن دیوارهای شیک مردم (هنوز ناسزاهای پیرمردی که دیوار دکه اش را یک پارچه پوستر چسپانده بودیم در گوشم وز وز می کند ) و ابن بود آغاز فعالیت به اصطلاح تبلیغاتی ما ! اما روز بعد که برای تهیه پوستر به یکی از ستادها رفته بودیم از پوستر خبری نبود و به جای آن یک جزوه یا شاید هم مجله به ما دادند و من آن را گرفتم و به سوی خانه رفتم و تمام ان را خواندم در این مجله خبری از تبلیغ نبود و تنها از خاتمی نوشته بود و از اینکه او خواستار مذاکره با آمریکا است (آمریکای دیروز با آمریکای امروز فرق داشت !) از اینکه او همان بنی صدر است و می خواهد مشروطه را تکرار کند و هزاران اما و اگر دیگر ! و با این شست و شوی مغزی من را از دوم خرداد و خاتمی بیزار کردند .از آن به بعد هر کجا که می رسیدم به خاتمی بد و بیراه می گفتم ! و می گفتم این خاتمی خیلی  خطرناک است و مبادا به او رای دهید ! آنقدر از خاتمی نفرت و کینه داشتم که در روزی که با پدرم برای رای دادن به یکی از شعب اخذ رای مراجعه کردیم و با در خواست پیرزنی بی سواد روبرو شدم که می خواست رای خود را به نام سید محمد خاتمی به صندوق اخذ رای بی اندازد و من که در ذهنم تصویر سیاهی از خاتمی داشتم نام شخصی دیگری را جایگزین نام سید محمد خاتمی کردم و به دستان چین و چروکیده پیرزنی دادم که نمی دانست من نام شخصی دیگر را به جای کاندیدای مورد علاقه او نوشته ام .....لحضه ها به سختی در حال گذر بود و ساعت به ساعت زمان انتخابات تمدید می شد و هیچ کس نمی دانست صندوق های رای تا ساعاتی دیگر حماسه ای باشکوه را فریاد خواهند زد و من نگران از اینکه آنچه در کتابهای درسی از انقلاب و جنگ خوانده ایم ،دود می شود و به هوا می رود !...در همان ساعات اولیه صبح که من در خواب خوش تابستانی بودم !( در جنوب از اردیبهشت تابستان شروع می شود ) بوی حماسه پیروزی خاتمی همه جا را گرفته بود . بالاخره ساعت ۱۴ بامداد رسید و من نگران به پای تلویزیون سیاه و سفید خانه مان چشم دوخته بودم و منتظر اعلام نتایج ! که ناگهان مجری خبر اعلام کرد که خاتمی با ۲۰ میلیون رای به ریاست جمهوری اسلامی ایران رسید ،و من مات و مبهوت از بیست میلیون ایرانی بودم که رای خود را با نام خاتمی به صندوق رای ریخته بودند !!!

حال ۱۰ سال از دوم خرداد هفتاد وشش می گذرد و من نوجوان ۱۱ ساله دیروز حالا جوانی ۲۱ ساله هستم و به بلوغ فکری رسیده ام  و می توانم خودم برای خودم تصمیم بگیرم و خوب را از بد تشخیص دهم . اما خاتمی ،خاتمی بود ! خاتمی نه بنی صدر بود و نه خواستار مذاکره با آمریکا ! خاتمی با آمدنش نه تنها بر اصول انقلاب پافشاری کرد بلکه جوانان را به عنوان ارزشمند ترین قشر جامعه باور کرد و به انها فرصت خود باوری داد ! خاتمی با آمدن خود نوید صلح و دوستی ایرانیان با جهانیان شد . اما خاتمی با آن خاتمی زمان انتخابات ( برداشتی که من از او داشتم ) زمین تا آسمان فرق داشت و شاید هم من بین خاتمی دیروز و امروز فرق گذاشته بودم ! اما من ! که حضورم در شوراهای دانش آموزی و تشکل های غیر دولتی را مدیون همان خاتمی هستم که زمانی پوسترهایش را پاره می کردم و رای او را با نام فردی دیگر به صندوق رای  می انداختم ! امروز چه حرفی برای گفتن دارم ؟ می دانم که خاتمی آنقدر بزرگ است که مرا ببخشد اما باز هم با خود می گویم آیا خاتمی مرا می بخشد (با نوشتن این اعتراف نامه تا حدودی وجدانم  راحت شد و شاید دیگر شبها راحت بخوابم !)

 

پ.ن ۱: امرزو دوم خرداد است و فردا سوم خرداد ! هر دو حماسه بودند حماسه ای که هرگز از یاد اذهان ایرنیان پاک نخواهد شد .

پ.ن ۲: گفت و گوی زیبای مسیح علی نژاد با مادر سید محمد خاتمی  - خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد ! نوشته های یک خرمشهری

.......................................................................................................

نسل ریش تراش دستی خداحافظ !

لینک عکس در سایت عکاسی ایران

لینک عکس در فتو بلاگ

+ [20:26]



powered by



Free counter and web stats