
نمی دانم تا به حال چه قدر به این فکر کرده اید که به آرزوهایی که می خواستید رسیده اید یا نه ؟ اصولا انسان ها برای رسیدن به آرزوهای خود عطشی وصف ناپذیر دارند ..........
وقتی که ۶ ساله هستید و به مهد کودک می روید و با بچه ها و خانم مربی قرار است به استقبال ریس جمهور بروید چه حسی دارید آن روز وقتی می دیدم مردم برای ریس جمهور دست و پا می زنند و هی برای او هورا می کشند دوست داشتم وقتی بزرگ شدم ریس جمهور شوم ! وقتی که به کلاس اول دبستان رفتم و با بچه هایی آشنا شدم که هر کدومشون یه آرزو داشتند از گرفتن ۲۰ برای دیکته تا رفتن به خانه آقا معلم !آن روز دوست داری وقتی که بزرگ شدی یک معلم شوی ! وقتی که به کلاس سوم می روی تازه از جمله نویسی خداحافظی می کنی ! و وقتی معلم می خواهد بروی و انشای خودت را بخوانی تو می روی و اشنای زیبای خود را می خوانی و همه دوستانت تو را تشویق می کنند و معلم می گوید هزاران آفرین ! اما وقتی می خواهد با یک بیست دفترت را رنگین کنید می بیند تو هیچ ننوشتی و دفتر سفید است !معلم می گوید بابا تو دیگه کی هستی همه رو همینجوری خوندی ! و تو بزرگتر می شوی و از پتروس و دهقان فداکار ها خداحافظی می کنی ! وقتی که به کلاس پنجم دبستان می روی و در گروه تئاتر شرکت می کنی و مقام می آوری آرزو می کنی روزی یک بازیگر حرفه ای شوی ! وقتی که می روی کلاس اول راهنمایی روز بازی ایران و استرالیا است و با بچه ها در نمازخانه مدرسه به تماشای بازی می نشینی و خداداد عزیزی گل می زند آرزو می کنی روزی جای او باشی و یک ملت به تو افتخار کنند !باز یه کم بزرگتر می شوی و به کلاس دوم راهنمایی می روی !انشا می نویسی و معلم انشا می گوید بچه این انشا خودت ننوشتی راستش بگو کی برات نوشته و تو قسم می خوری که خودم نوشتم اما او با لگد تو را از کلاس بیرون می کند آرزو می کنی ...........باشی تا تلافی کنی ! بزرگتر می شوی حالا باید به دبیرستان بروی ،وقتی در انتخابات شورای مدرسه شرکت می کنی و با اینکه سال اول حضور خودت در مدرسه هست ،با ۱۰۰رای نفر دوم انتخابات شورای دانش آموزی می شوی آروز می کنی روزی ریس مجلس دانش آموزی شوی ! در همین سال به عنوان نفر برگزیده سازمان ملی جوانان به اردوهای مختلف می روی آرزو می کنی همیشه جوان بمانی ! بزرگتر می شوی و به کلاس دوم و سوم دبیرستان می روی باز دوباره ریس شورای دانش آموزی و مسئول انجمن اسلامی می شوی !این بار آرزوی می کنی روزی مسئولی شوی چون دو شغله بودن هم شیرین است !حالا دیگر آنقدر بزرگتر شدی که بین دانشگاه و سربازی ،سربازی را انتخاب کنی ! و وقتی به سربازی می روی و با یک فرمانده مهربان روبرو می شوی آرزوی می کنی روزی جای او باشی ،اما ناگهان به تو خبر می رسد همان فرمانده مهربان بر اثر تصادف قطع نخاع شده است . وقتی که از دوره آموزش سربازی بر می گردی به عنوان سرباز معلم به روستای دور افتاده ای می روی و در آنجا با سه دانش آموز همکلاسی هستید !این همه آرزو !بله آدمها همیشه آروزهای بزرگ دارنند !نمی دانم آیا تا به حال به آرزوهایم رسیده ام یا نه !؟ اما هنوز هم برای رسیدن به آرزویهایم تلاش می کنم (همه این ها گوشه ای از زندگی پر افت وخیز یک بنده سر تا پا بی تقصیر بود )
............................................................................................
مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد
از گاندي نقل شده است که يکبار موقع پياده شدن از قطار، يک لنگه از کفشاش از پايش درآمد و روي ريل افتاد. گاندي هر چقدر سعي کرد نتوانست آن را بردارد و قطار شروع به حرکت کرد. او در مقابل ديدگان حيرتزده همراهانش با آرامش کامل لنگه ديگر را خودش روي ريل کنار لنگه اول انداخت. وقتي همراهانش علت اين کار را از او جويا شدند لبخندي زد و پاسخ داد: «آن فقيري که قرار بود لنگه اول را روي ريل پيدا کند اينک يک جفت پيدا خواهد کرد و ميتواند از آن استفاده کند.

نکته اول : نکته اول اینست که استاد رحیم (تعمیرکار شهر ما ) از سهمیه بندی بنزین خبر نداشته و حالا حالاها باید با مسافرانش در مشهد چرخ بزنند ...........
تبصره نکته اول : یادم رفت بگویم استاد رحیم دو شلغه است . او در زمستان در تعمیرگاه اش به کسب روزی می پردازد و در تابستان نیز راننده اتوبوس می باشد .....
...................................................................................................
نکته دوم : هم میهن توقیف شد به همین راحتی !؟
نکته سوم : این مطلب آیا خاتمی مرا می بخشد .هم دردسر ساز شده است ! چندی پیش این مطلب در هفته نامه پیغام با نام کسی دیگر چاپ شده بود اما جالب تر ،این مطلب در چلچراغ با نام شیما .... چاپ شده است . ..........
....................................................................................................
نکته سوم : سهمیه شما تمام شد لطفا کارت خود را بردارید .......
حرف ، حرف شکاف نسلهاست .....

نمی دانم چرا همیشه گذشته را دوست دارم ! شاید گذشته را برای آدمهایش دوست داشته باشم اما گذشته را برای خودش نه برای آدمهایش دوست دارم!! ساعت ۱۶ بعد ازظهر است و گرما ی بالای ۳۰ درجه آزارم می دهد اما باید به دنبال سوژه ای بروم که ساعتها مخم را برای او بکار گرفته ام و هزاران نقشه ریز و درشت در مغز کوچکم برای او پیاده کرده ام ! قدیمی ترین آرایشگاه شهر که احتمالا لغت با کلاس آن پیرایشگاه باشد برای سوژه امروزم انتخاب کرده ام ( البته نه تنها همان آرایشگاه بلکه آدمهای آن را نیز سوژه خود قرار داده ام ) درب آرایشگاه را که احتمالا مانند خود آن مربوط به نیم قرن پیش است باز می کنم و سلام می کنم (البته اعتراف می کنم که ترس همه وجودم را فرا گرفته است که مبادا این قیچی عهد بوق به سر مبارک ما تجاوز کند و آقای آرایشگر ما را به حساب مشتری ها خود جا بزند ) وقتی که می گویم برای یک گفت و گوی کوتاه آمده ام استقبال می کند و از همان استارت اولیه شروع به دل گشایی می کند و هر چه در دل دارد بیرون می ریزد .

بر روی صندلی می نشینم البته در این جا یکم چخان هم کردم چون اصلا از صندلی خبری نبود بلکه یک صندوق قدیمی که شک می کنم شاید از گذشتگانش به او ارث رسیده باشد !! از او می خواهم به اصلاح سر مشتری خود که او هم یادگار نسل اوست بپردازد ! پس از چند دقیقه با نگاه کنجکاوانه خود با همه سوراخهای مغازه آشنا می شوم .کم کم حوصله ام سر می رود اما در انجا از روزنامه یا مجله ای برای مطالعه خبری نیست و تا حدوی به نسل جدید حق می دهم که به خود اجازه نگاه کردن هم به این آرایشگاه های عهد بوقی نمی دهند !! او در حالی که با قیچی عهد بوقی خود در حال تراشیدن موهای سمت جنوب غربی مشتریش است این چنین شروع می کند : زمانی نه چندان دور همه برای اصلاح سر خود وقت قبلی می گرفتند و باید روزها در صف می بودند اما امروز چه ؟ دیروز که اصلا مشتری نداشته ام !!!امروز هم که این دومین مشتری من است و احتمالا آخرین آن ! وی از تخصص آرایشگری خود و کار در کشورهای خلیج می گوید و از دوره حضور کوتاه مدت خود در آبادان و غیره .....وقتی که سابقه کاریش را می پرسم با اندکی تفکر می گوید دقیقا نمی دانم !! اما احتمالا ۵۰ سال !!! با خود می گویم عجب سابقه کاری ! حالا باید ۲۰ سالی از بازنشستگی اش گذشته باشد ! اما از روزگار بسیار ناخوش احوال است .

از فراموش شدن خود شکایت می کند و از همه مشکلات موجود !از بهداشت گرفته که وقتی نامه های آن نشانم می دهد با خود می گویم حداقل باید ۱۰ بار مغازه نقلیش بایکوت شده باشد اما همچنان با خواهش و التماس پابرجا ! از شهردای همه دلخوشی ندارد و می گوید روزی ۱۰ بار مهندسان ( او مهندسان را مهنتسان می خواند ) می آیند و می گویند مغازه ات در طرح شهرداری است و باید بزودی ویران شود ( زیر لب زمزمه می کنم آگر آنها همه خرابش نکند خودش تا چند سال دیگر فرو خواهد ریخت ! ) از بانک ها هم شاکی است و می گوید وقتی برای گرفتن وام دویست هزار تومانی به بانک رفته ام مرا به تمسخر گرفته ان و می گویند مردم برای وام ۶۰ میلیونی می آیند و تو برای دویست هزار تومان !! به او می گویم زیاد دلگیر نباش انها چه می دانند که تو با همان نرخ قدیمیت مانده ای و ساعتها به گذشته دورت نگاه می کنی !؟ وی از مشتریان مهربانش نیز می گوید از مشتری که یک کولر گازی دسته دوم برایش آوردّه است تا او در گرما تلف نشود ! وقتی که از او در مورد نسل جدید سئوال می کنم اندکی صبرمی کند و تنها می گوید خوش به حال خودشان !! حالا دو ساعتی از حضورم می گذرد و نگاهم به روی درب مغازه زوم شده است که شاید یکی دیگر از هم نسلهای این پیرمرد خستگی ناپدیر را زیارت کنم و او را هم سیم جین کنم اما دیگر خبری نخواهد شد و سهمیه مشری امروز وی پایان یافته است !!وقت خداحافظی فرا رسیده است و ما باید او را باید با درد دلهای خود با گذشته خود که زمانی مردمی برای اصلاح سر خود ساعتها در صف می ایستادند ،تنها بگذاریم ........او با بدرقه گرم خود مرا شرمنده خود کرد اما یادم رفت به او بگویم خداحافظ نسل قدیمی

....................................................................................................
پ.ن۱: سوم تیر یادش بخیر ..........
پ.ن۲: دوست و استاد بزرگوارم جناب آقای حسین فخرایی مصیبت وارده را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض می کنم .

