تبليغاتX
دير تش باد
جمعه بیست و هشتم دی 1386
محرم در بندر کوچک ما ...

راستی آیا

 

کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها

 

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

 

مشق بابا آب بود؟ (قیصر امین پور)

 

ادامه عکسهایم را در ادامه مطلب ببینید ...

 

پ.ن: +عکسهای من در دوربین دات نت


ادامه‌ی مطلب
+ [23:49]
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
کادوهایی که مرا ذوق زده نخواهند کرد!

سخت است برایم !بالای سن بروم و در میان این همه آدمی که عمرشان را به پای معلمی شان گذاشته اند از من تقدیر شود...باید فاصله ۲۰۰ کیلومتری را می پیمودم تا برسم به مرکز استان جایی که قرار بود همایش علمی ،تجربی مدیران بزرگ مدارس کوچک برگزار شود . حرفی از تقدیر نبود !

وقتی که گزارش نجف زاده از مدرسه کوچک ما در سالن پخش می شود ،معلم پیرمردی که روزهای آخر خدمتش در آموزش و پرورش می گذراند دستی به شانه ام می زند و می گوید : معلم سرباز، تو مرا به یاد روزهای جوانی ام می اندازی . یاد روزهای شیرین زندگی ام (معلمی ) که چه زود گذشت ....

رییس سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر کادویی (کت وشلوار ) را به من می دهد و می گوید : سلام  گرم مرا به بچه های مدرسه کالو برسان و بسازشان برای آینده .......

خوشحالم از اینکه  می توام کیف ،دفترچه یادداشت،خودکار و ...که به عنوان هدیه داده اند میان مهدی ،پریسا،حسین و حمیده تقسیم کنم ...

این کادوها مرا ذوق زده نخواهند کرد !آینده بچه ها ارزشمندترین کادوی زندگی من خواهد بود .......

 

پ.ن۱: از اینکه مرا به نوشتن تشویق می کنید ممنونم .......

پ.ن۲: در این روزها و شب ها من و بچه ها  رو هم دعا کنید

+ [23:15]
جمعه بیست و یکم دی 1386
در مدرسه کوچک ما چه می گذرد .....

اینجا کسی به این فکر نمی کند که سرلیست اصولگرایان تهران برای مجلس هشتم چه کسی می شود! کسی هم دلش نمی خواهد بداند حزب نوپای شیخ اصلاحات (کروبی) با سایر اصلاح طلبان به اجماع خواهند رسید یا نه ! اینجا حمیده سخت مشغول حل مسئله امتحان ریاضی اش است ،پریسا دارد امتحان بنویسم اش را می نویسد ،حسین هم دارد کتاب فارسی اش را ورق می زند و خود را برای امتحان املاء آماده می کند و مهدی هم با خیالی آسوده نقاشی اش را می کشد و هی مداد رنگی هایش را با مداد تراش می جود!و برگ نقاشی اش مزه ته مداد جویده گرفته!

سه شنبه بود که با بچه ها یه شرط بندی کردیم . گفتم هر کدومتون اگه وضعیت جوی فردا رو درست پیش بینی کنه فردا ۱۰ دقیقه زودتر میره خونه ! حسین و مهدی می گویند فردا باران می آید و پریسا و حمیده هم جواب می دهند نه فردا از باران خبری نیست !(اینجا هم پسرها هوای همدیگه رو دارند و دخترها هم با هم ائتلاف دارند !

بعد از ظهر است اینجا (شهر) خبری از باران نیست !حسین زنگ می زند و می گوید اجازه اینجا (روستا) دارد باران می بارد و فردا باید زودتر بروم خونه !می گویم حسین قرار ما فردا بود و حسین آرام خداحافظی می کند ...

ساعت ۲۳شب است سیمای استانی زیر نویسی می کند «به علت سردی و برودت هوا فردا صبح تمامی مدارس ابتدایی و راهنمایی تعطیل می باشند »

ساعت ۸ صبح  حسین زنگ می زند و می گوید اجازه چرا هنوز نیامده ای ؟ می گویم حسین امروز همه مدارس به علت سردی هوا تعطیل اند ....(باران هم نیامد)

فردایش که به مدرسه می رویم بچه ها با هم کرکری می خوانند !حمیده و پریسا می گویند ما باید امروز ۱۰ دقیقه زودتر برویم خانه و حسین و مهدی مخالفت می کنند! من هم می گویم دیروز تعطیل بوده پس شرط بندی هم کنسل شده !اما حمیده می گوید اجازه اگه ما دیروز امتحان داشتیم شما امتحان رو امروز می گرفتید . حمیده مرا قانع می کند و ۱۰ دقیقه زودتر از زنگ آخر به خانه می روند ....

مهدی کلاس اولی وقتی می بیند آنها زودتر می روند خانه بغض می کند (حمیده خواهر مهدی است )و من مجبورم دلداری اش بدهم و بگویم چشم تلافی می کنم .............

 

 

+ [23:15]
شنبه یکم دی 1386
زیباترین زنگ استراحت دنیا ...

اول دیماه ۸۶ زنگ استراحت سوم  .........

آسمان ابری که گاهی هم آفتابی می شود چه زیباست ....

حیاط مدرسه مملو از آبهای بارانی است که دیشب برای اولین بار در سال جدید !بر سر روستا و مدرسه کوچک ما فرود آمده اند ..........

در حالی که ابرها در آسمان برای خود رژه می روند ،حمیده (کلاس پنجمی ) امتحان ریاضی دارد ،مهدی کوچولوی کلاس اولی در حیاط مدرسه با خودش حرف می زند و با سایه اش بازی می کند!حسین (کلاس چهارمی ) در کنج میزش کز کرده است و از سردرد به خود می پیچد و نیمه چرتی می زند !اما بازهم دست از کنجکاوی هایش بر نمی دارد و زیر و بالاچشمی نوشته ها مرا می پاید و دید می زند !و می گوید اجازه پریسا (کلاس دومی ) رفته شهر عروسی !......

دریای روبروی من اصلا آرام نیست امروز، این را در پرتاب موجهایش بسوی مدرسه می شود به خوبی حس کرد، اما چاره ایی نیست باید از شیشه شکسته کلاس زوزه های باد را تحمل کرد ،حسین تکانی به خودش می دهد و می گوید اجازه سر دردم یه کم خوب شده !و این یعنی حسین مبصر مدرسه کوچک ما برای مسئولیتش مشکلی ندارد .......

مهدی که امروز سرباز شده است (موهایش از بن تراشیده ) نیم نگاهی به من می اندازد و کتاب ریاضی اش را بغل می گیرد و می گوید اجازه امروز باید اینجا را درسم بدهی !.......

 درب کلاس را به روی قایقی که از جلوی مدرسه می گذرد می بندم و پایانی می دهم به یک زنگ استراحت رویایی دیگر در مدرسه شهید رجایی کالو .........    

............................................................................................................

پ.ن۰۱: پست قبلی رویایی بود بزودی همه چیز را خواهم نوشت ........

پ.ن۰۲: محمد رحیمی زاده عزیز مرا شرمنده کرد !قالب زیبای وبلاگم دست رنج تلاش محمد عزیز است.از نظر دوستان برای بهتر شدن قالب وبلاگم استقبال خواهم کرد......                                 

+ [23:1]



powered by



Free counter and web stats