تبليغاتX
دير تش باد
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
کاش حمیده پولدار بود.........

برداشت اول از زنگ اول !

هوای به شدت غبار آلود  ، نزدیک است مرا به درون گودالی بی سر و ته بی اندازد که جهاد برای لوله کشی آب روستا حفر کرده ! در حالی که نایلون مشکی پر از نمک (مادر توصیه کرده نمکها  ( مردم جنوب به نمک اعتقادات فراوانی دارند .. آنها نمک را عامل چشم نخوردن بچه هایشان می دانند و  نمیدانم خودم چقدر به این موضوع اعتقاد داشته باشم اما بدون تفکر روی این نکته دستور مادر را اجابت کردم ) در جاهای مختلف مدرسه بذارم تا مدرسه و بچه ها از چشم بد در امان باشند!) در دستم است .درب کلاس که شیشه اش باد شدید چند روز پیش با خود برده ،باز می کنم . بچه ها به احترام بلند می شوند . مهدی را مثل همیشه روانه تخته سیاه می کنم تا درس روز گذشته را با هم مرور کنیم .برخلاف فیروز کریمی (مربی استقلال) مهدی کلاس اولی مدرسه کوچک ما اهل جنجال سازی نیست و از کم شدن امتیاز از تیم رقیبش هم شادمان نمی شود !با تابلو پاکنی که روزهای آخر عمرش را سپری می کند و هر روز کوچک تر از دیروزمی شود تابلو را پاک می کنم . حسین می گوید اجازه گچی نشوید !(حسین متلکی می زند به کفشم که یادگار اول مهرماه  پارسال است  !که امروز با واکس زدن نو و نوایی یافته است !) حمیده کلاس پنجمی که امروز طبق برنامه قبلی امتحان تاریخ دارد ،دارد کتاب تاریخش را مرور می کند و خطاب به حسین که دارد کتاب علوم اش ورق می زند می گوید : حسین اسم شهری بگو که با ح ، حمیده شروع میشه!؟ حسین که با جویدن مدادش می خواهد بگوید که دارد فکر می کند! با کمی تعلل جواب می دهد :حمیده آباد ! حمیده هم می گوید نه می شود حبشه ! کمی دورتر و به اندازه یک خط کش ۵۰ سانتی از نیمکت حمیده ،نیمکت پریسای کلاس دومی قرار دارد ! پریسا که زنگ اول نقاشی داشته می گوید اجازه نقاشی ام تمام شده است . در حال وارسی نقاشی امروز پریسا هستم که چرا برای خورشید نقاشی اش سبیل مردانه گذاشته ! مهدی صدایم می کند و می گوید اجازه بنشینم ، و حمیده هم از آمادگی خود برای امتحانش خبر می دهد ....

برداشت آخر از زنگ آخر!

حسین رفته است از دفتر، تغذیه امروزشان که کلوچه است با خود بیاورد ...پریسا هم دارد کار در کلاس ریاضی اش حل می کند  ، مهدی کوچولو هم دارد روی درس سفر دلپذیر برای خودش می خواند و حمیده هم که انشاء دارد در انتظار کلوچه است تا با دفتر انشاء یش به کنار دریا بروند ( زنگ انشاء بچه ها  کنار دریا می روند تا بدون کم ترین دخالت والدین ،انشاء یشان بنویسند!) صدای خروس خانه مشتی غلام همسایه مدرسه مان ،خبر از ظهر شدن می دهد ! حمیده از کنار دریا آمده و منتظر پایان املاء حسین است تا انشاء یش بخواند . حسین ۲۰ می گیرد و حالا نوبت حمیده است تا در مورد موضوعی که به او داده ام انشاءیش بخواند .....

موضوع انشاء: اگر من پولدار بودم ..............

اگر من پول دار بودم به فقیر و فقرا کمک می کردم و برای که نیازمدند به پول بودند به آنها پول می دادم .من وقتی ماه رمضان شد برای مردم غذا می بردم شب ها هم آش می پختم و در کوچه یا محله می بردم . من اگر پول دار بودم برای کسانی که می خواستند بروند مدرسه برای آن ها کتاب ،دفتر و لباس می خریدم تا بتوانند به مدرسه بروند تا به آرزوی شان برسند تا در آینده دکتر یا مهندس یا هر چه دوست دارند شوند .....

۲۰ هزار آفرین به حمیده می دهم و در دلم می گویم قربان آرزوهایت حمیده ......

پ.ن : روزهای پایانی سرباز معلمی ام مرا به فکر فرو می برد .......

پ.ن : قدم همه به روی چشم (خیلی از دوستان میل زده و می گویند نوروز را می خواهند به مدرسه کوچک ما بیایند . من از طرف خودم و بچه ها می گویم قدمتان به روی چشم .....)

+ [23:38]
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
از سگ بدقواره تا مشق نانوشته مهدی...!

بهمن هم دارد رخت بر می بندد و از روستا می رود... برای سگهای روستا دیگر غریبه نیستم .. آنها مرا شناخته اند و می دانند من نه دزد بزهای ننه اکبر هستم و نه خرما دزد نخلستان حاج عباس...من معلم بچه های روستایشان هستم .. مطمئنم که این موضوع را فهمیده اند این را در نگاه سگ بدقواره سیاه زشت مختار ( پسر بزرگ روستا) دیدم .. امروز صبح بجای اینکه با دیدن من دنبالم کند یا سر و صدایی راه بیندازد تنها با یک سرتکان دادن ( شاید سلام کردن) به استقبالم آمد و بعد آرام در زیر درخت کنار بزرگ خوابید ... هوا ابری است و بوی بهار می آید.. اینجا بهار زود می آید و زود می رود... ( به اندازه یک پلک بهم زدن ) ...حسین از من خواسته تا دوستانم را در عید نوروز به دیدن روستایشان که انصافاْ مناظر زیبای طبیعی دارد دعوت کنم .. او می گوید : ما و خانواده هایمان آمادگی پذیرایی از همه را داریم ... تازه اینجا تا جزیره راهی نیست ( جزیره ای پر از لاک پشت و ... )  

از مهدی کلاس اولی که امروز کلاه یشمی به سر دارد می خواهم تکلیفش را روی میزم بگذارد تا ببینم و امضاء کنم ! مهدی در حالی مدادش می تراشد که تنها  ۱۰ سانتیمتر از آن باقی مانده است...! دفترش را هل می دهد روی میزم و آرام جایش می نشیند .رنگ عوض کردن متوالی مهدی ! مرا متوجه می کند که کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشد ! وقتی مشق مهدی را وارسی می کنم می بینم مهدی مشقش را نیمه کاره نوشته ! مهدی هیچ چیز نمی گوید و آرام به چشمان من زل می زند تا ببیند من چه کار می کنم ...! حمیده خواهر بزرگ مهدی کلاس پنجم است ،از او دلیل ناقص نوشتن مشق مهدی را سئوال می کنم و می گویم چرا در خانه با او کار نمی کنی ؟حمیده در حالی که چشمانش را برای مهدی قرمز می کند می گوید: اجازه من نمی دانم درس و مشق خودم بنویسم یا از مادرم املاء بگیرم (مادرش کلاس نهضت می رود ) یا به مهدی در درس هایش کمک کنم ..... نمی دانم اما هیچ جوابی برای این سئوال حمیده نداشتم ...!

.............................................................................................

مدرسه کوچک ما در نشریات .....

وقتي لباس سربازي را که دو برابر خودم بود مي پوشيدم و بندهاي پوتينم را مي بستم، هرگز به فکرم نمي رسيد که به جاي سربازي، اول مهر به روستايي بروم و معلم مدرسه يي بشوم که در آينده به نام کم جمعيت ترين مدرسه ايران شناخته مي شود.» اينها را عبدالمحمد شعراني سربازمعلم 21ساله يي مي گويد که در روستاي جمال آباد کالو از توابع بندر دير در استان بوشهر، معلم چهار شاگرد است که هر کدام در يک پايه تحصيلي درس مي خوانند. شايد با قاطعيت بتوان گفت چيزي که باعث شد اين مدرسه، با نام کم جمعيت ترين مدرسه ايران مشهور شود، بدون شک نوشته هاي وبلاگي اين سربازمعلم جوان بود که در وبلاگي با نام «دير تش باد» از خاطراتش نوشت و البته همين نوشته هاي وبلاگي بهانه يي شد براي تهيه گزارش از اين مدرسه.... +ادامه گزارش را در سایت روزنامه اعتماد بخوانید ...

قصه معلم کوچک ترین مدرسه ایران که فقط ۴ دانش آموز دارد در همشهری خانواده بخوانید ...

مدرسه ای با ۴ شاگرد در خانواده سبز

پ.ن: داریوش غریب زاده عزیزم طعم شیرین سیمرغ جشنواره فجر گوارای وجودت ....

+ [0:40]
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
از قرمزی درخت تا یک ماهی شیر ...!

در حالی که کلاس دور سرم می چرخد! پریسا دارد روی کتاب بخوانیم اش می خواند که سه نوع شیر داریم ،شیر خوردنی ،شیر جنگل و شیر آب !هنوز خواندن پریسا تمام نشده که حسین می گوید : اجازه نه !ما ۴ تا شیر داریم ! می گویم حسین چه شیری دیگه داریم که نویسندگان کتاب هم از آن بی خبرند !حسین می گوید : اجازه «ماهی شیر» !و من باز مات و مبهوت این همه کنجکاوی حسین می شوم ...

حسین که خودش نقاشی دارد ،دارد با مداد رنگی هایش ور می رود! مهدی هم دارد روی تخته سیاه با عدد ۵ رژه می رود . فرقی هم برایش نمی کند ،پنجی که دارد می نویسد گردنش شکسته باشد!

حسین نقاشی اش را تمام کرده و می گوید :اجازه نگاه کن ،چطوره ! از حمیده کلاس پنجمی که نقاشی اش زبانزد بچه های مدرسه است !می خواهم نقاشی حسین رو نمره بده !حمیده وقتی نقاشی حسین رو می بینه با فریاد می گوید من در تمام عمرم !درخت قرمز ندیده ام !(حسین درخت نقاشی اش را رنگ قرمز کرده ! *)

نه !پنی سیلین هم دیگر جواب نمی دهد !از شدت سر درد روی میزم ولو می شوم !و نگاهم را از قایقی  که از دور اما روبروی مدرسه کوچک ما می گذرد بر می گیرم! سرم را به میز می چسپانم تا از شدت سر درد رهایی یابم ! بچه ها برای خودشان جار و جنجال می کنند . حسین با لحنی خشونت وار می گوید : بچه ها ساکت مگر نمی بینید معلم سرش درد می کند ! حسین خطاب به پریسا می گوید : معلم «موچ گوتو » (یعنی مریضی بزرگ ) از تو گرفته !(پریسا هم از چند روز پیش آنفلونزا گرفته !) با این حرفهای حسین به یاد معلم دبستان خودم می افتم که هر وقت شلوغی می کردیم می گفت : خدا کند خودتان معلم شوید !.....

*حسین در جواب من که چرا رنگ درخت را قرمز کرده ای ،گفت: اجازه خسته شده ام از همیشه سبز رنگ کردن درخت ...!

بچه ها در حال رفتن به خانه

پ.ن : شاید مدرسه کوچک ما چهارشنبه در مجله همشهری خانواده باشه ،زیاد تعجب نکنید ...!

+ [22:6]
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
جوجه ها هوای شهر را تنفس کردند !

آنقدر ذوق زده شده اند در میان این همه هیاهو و فریادی ها بچه های شهر ! با آموزش و پرورش هماهنگی کرده ام و بچه ها را برای تماشای فیلمهای جشنواره فیلم رشد به شهر آورده ام ...

مهدی ،پریسا (ام البنین)،حسین و حمیده که همچنان از شلوغی بچه های دیگر مدارس بهت زده شده اند !آرام نشسته اند و گاهی اوقات هم در گوشی چیزهایی را حواله هم می کنند . معلمی که دورتر ایستاده بود  با این کنایه اش خط بطلانی بر سکوت من می کشد و با صدایی خش دار می گوید این اتوبوس هایی که جلوی سالن ایستاده اند بچه های مدرسه شما را آورده اند (برای تعداد کم دانش آموزان کنایه می زند!)

با بچه ها به نمایشگاه کتاب هم سرک می کشیم !برای خودشان کتاب هایی می گیرند ...بچه ها را به داخل سالن می برم و خودم از بالا نظاره گر آنها هستم !وقتی گزارش  مدرسه ما (در خبر ۲۲ شبکه ۳ پخش شده ) پخش می شود بچه هایی که پشت سر بچه های مدرسه کوچک ما نشسته اند، با دست آنها را به هم دیگر نشان می دهند ! وقتی به پیش بچه ها می روم زیر چشمی اشاره دخترکی را دید می زنم که به هم کلاسی هایش می گفت : این معلمشونه!  حسین می گوید : اجازه برای چه اینها اینطور به ما نگاه می کنند ؟ می گویم معروف بودن این دردسرها هم دارد !

 

پ.ن: تو باید کتاب خاطرات سرباز معلمی ات را بنویسی !؟

 

+ [22:37]
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
گردش به یاد ماندنی .......

زیبایی ابرهایی که خورشید را پشت سر خود قایم کرده بودند چهره خاصی به روستا و گردش علمی امروز ما داده بود !و انگار همه چیز برای گردش ما مهیا شده بود ...

*حسین در حال نوشتن ((ما رفتیم گردش )) بر روی درب مدرسه !*

پرسه زنان دارم بسوی مدرسه می روم !مهدی را می بینم که با دست و ابروهایش می خواهد به من بفهماند که پشت تیر برق حسین قایم شده است ! سراغ حمیده و پریسا را از حسین و مهدی  می گیرم که چرا نیامده اند ؟ مهدی می گوید : اجازه رفته اند چاس هایشان (ناهارهایشان )بیاورند ! حسین که دیشب زنگ زده بود و گفته بود که آقا معلم ناهار را باید پیش من بخوری !حالا می گوید اجازه ران مرغ را برایت کنار گذاشتم !

حمیده که کلید امامزاده (امامزاده در ۱۰ کیلومتری مدرسه ما قرار داره )،را از پدر بزرگش گرفته ،حلق آویز گردن خود کرده !تا مبادا او را گم کند !پریسا هم در حالی که دفتر خاطراتش را ورق می زند وارد کلاس می شود و می گوید اجازه برویم !

بسوی امامزاده به راه می افتیم ،وسایل اضافی و سنگین بچه ها آنها را مدام مجبور به ایستادن می کند . مهدی که  از این مدام استراحت کردن ها کلافه شده است !می گوید : تا فردا هم نمی رسیم ! بچه ها به او اعتراض می کنند و می گویند تو راحت باش! (مهدی اربابی برای خودش است و هیچ وسیله ای هم بر دوش ندارد !)..... حمیده بر سر برادر(مهدی) فریاد می کشد که چرا سرخود برای خودش این طرف و آن طرف می رود !به او می گوید مگر نمی دانی اینجا چاه است و ممکن است بی افتی داخل آن !

 

نزدیک امامزاده ،قبرستانی بود .حسین می گوید اجازه پدرم گفته یک فاتحه بخوانیم برای همه شان کافیست . بچه ها وسایل خود را در داخل امامزاده می گذارند و پس از زیارت می روند بیرون برای خودشان بازی کنند !

 خنده بچه ها  ، تنها چند ثانیه باهم قهر کردن بچه ها ،شکایت از یک دیگر کردن بچه ها! !،دل تنگی هایشان برای خانه ،بچه ها  ! و همه اینها (بچه ها)مرا مجبور می کند تمام بغضم را درخنده هایم قورت  دهم ....

بچه ها که از بازی کردن سیر شده اند بسوی ناهار های خود هجوم می آورند !حسین سفره پهن می کند ،حمیده غذا می کشد ،پریسا بشقاب ها را تقسیم می کند و مهدی هم نگاه می کند ! حسین می گوید همه گردش یک جا و غذایش یک جا (نمی دانم حسین این حرف های قلمبه و سلمبه را از کجا آورده !)حسین چند لقمه ای می خورد و یک دفعه می گوید : اجازه یادم رفت بسم الله بگویم . بچه ها کلی می خندند و تند تند ناهار هایشان را می خوردند !

با کمک بچه ها سفره را جمع می کنیم ،حمیده و پریسا زحمت شستن ظرف ها را می کشند ! بچه ها مشغول ظرف شستن هستند که از شهر زنگ می زنند که مشاور وزیر آموزش و پرورش قراره بیاد اگه می خواهی نامه بچه ها را تحویل بدهی خودت رو برسون شهر !(حمیده و حسین در مورد مشکلات روستا نامه ای به رییس جمهور نوشته بودند. و رساندن نامه به شهر را بر عهده من گذاشته بودند ) بچه ها که خستگی حسابی در ریخت و قیافه شان !تابلو است ، بسوی روستا بر می گردند .... اینجا مهدی از همه عقب مانده  و هی فریاد می زند، وایسید تا من هم برسم ! گردش ما با رسیدن به روستا به خوبی و خوشی پایان می یابد ....از بچه ها می خواهم که گزارش گردش را روز شنبه با خود به مدرسه بیاورند ،در حالی که بچه ها دست تکان می دهند با خداحافظی آنها را تا شنبه ترک می کنم ....

چند تا عکس در  ادامه مطلبه !اگر دلتان خواست ببینید ....


ادامه‌ی مطلب
+ [23:36]
سه شنبه نهم بهمن 1386
تغییر و تحول در مدرسه کوچک ما ...

                                                                   دیروز

دیروز از آموزش و پرورش آمده بودند بازدید از مدرسه کوچک ما! تا صدای ماشین به گوش می رسد حسین می گوید: اجازه حتما از آموزش و پرورش آمده اند برای بازدید !پریسا و حمیده که قسمتی از شکسته بودن نیمکت خود را با تکه پارچه ای پنهان کرده اند، به محض دیدن ماشین اداره پارچه را از روی میز بر می دارندو به پایین پرتاب می کنند . وقتی آقای عابدی *با بچه ها سلام و احوالپرسی می کند . می گویم نیمکت حمیده و پریسا شکسته و قبلا با پارچه ای پوشانده بودند اما تا صدای ماشین شما را شنیدند پارچه را بر داشتند تا شما نظاره گر نیمکت درب و داغونشان باشید ! آقای عابدی*جلوی بچه ها به مسئول خدمات اداره زنگ می زند و می گوید تا فردا نیمکت های بچه های مدرسه شهید رجایی کالو را تعویض کنید ...

...............................................................................................

                                                                   امروز

پدر حمیده که امروز باد او را خانه نشین کرده است (دریا طوفانی است و نتوانسته برای ماهیگیری به دریا برود) دارد گوسفند هایش را به چرا می برد ،با هم چاق سلامتی می کنیم !هنوز سلام و احوالپرسی ما تمام نشده است که مهدی را می بینم که  از دور کلاه سبزش تابلو است! با سرعت غیر مجاز بسوی ما می آید !می گویم حتما خبر مهم تر از آمدن کلمنته به ایران است !که مهدی کوچولو اینچنین بسوی ما می آید ! مهدی در حالی که نفس نفس می زند می گوید : اجازه ،اجازه نیمکتا (نیمکت ها) نو آوردند  !

با مهدی بسوی مدرسه می رویم ،تا ببینیم جریان این نیمکت های نو چیست ؟ اینجا انگار زلزله چند ریشتری آمده است !نیمکت های قدیمی در حیاط مدرسه برای خودشان ولو هستند و حمیده ،پریسا و حسین را می بینم که دارند نیکمت هایشان را در کلاس می چینند ! حسین می گوید : اجازه دیدید رییس آموزش و پرورش به قول خود عمل کرد ،حتما از او  در وبلاگتان تشکر کنید ...

*آقای عابدی  رییس آموزش و پرورش منطقه ما ،و از قلم به دستان و شاعران توانمند استان بوشهر می باشد  . ایشان  همیشه به مدرسه کوچک ما  نگاهی ویژه دارد ، و  کامپیوتر اتاق خودش را نیز به مدرسه ما هدیه داد ، بچه های مدرسه او را حسابی دوست دارند... چند مدت پیش که برای بازدید به مدرسه ما آمده بود از بچه ها خواست که آروزهایشان را نقاشی کنند تا آنها را با خود ببرد ...  بعد از مدتها که برای انجام کارهای اداری به دفتر ایشان رفته بودم ،نقاشی ها ی بچه ها را دیدم که به جای کامپیوترش روی میزش خودنمایی می کرد ....

پ .ن : احمدی نژاد فردا در استان ما (بوشهر) 

+ [22:25]
شنبه ششم بهمن 1386
دفتر املاء با تخم مرغ آمد...!

حسین  دفتر املاءیش را  خانه جا گذاشته بود، بسوی خانه می رود تا  دفتر املاء یش بیاورد.. بیش از ۳۰ دقیقه از رفتنش گذشت .....اما نه خودش آمد و نه دفتر املایش! ..... حمیده پچ پچ می کند و طعنه می زند و می گوید او الان چهار زانو نشسته و با خیال راحت دارد صبحانه می خورد  یادش هم رفته که معلمی داشته و کلاسی بوده و ..! ......پریسا هم در حالی که جانوران بی مهره و با مهره را از هم تفکیک می کند با آرامی می گوید کار همیشگی او (حسین )است ،مهدی هم که دارد روی کتاب بنویسم اش می نویسد کاری به این حرفها ندارد او هیچوقت در این مسائل موضع گیری نمی کند و کلاْ یک محافظه کار است  ! خطاب به حمیده و پریسا !می گویم : باشد تا بیاید حالش را جا می آورم ! صدای خش خش کفش نو حسین ( کفشی که چند مدت پیش آموزش و پرورش به او هدیه داده )زودتر از آمدن خود حسین به گوش می رسد ! خود را آماده می کنم تا برخوردی جدی با او داشته باشم.... پریسا و حمیده هم چشمهایشان به من زل زده و منتظر یک اتفاق !! مهدی هم که از چندین دنیا آزاد است ...!!

حسین در حالی که سینی بزرگی در یک دستش و دفتر املاءیش در دست دیگر  ،وارد کلاس می شود ! می گوید : اجازه ببخشید که دیر کردم !مادرم گفت : معلمت امروز صبح زود اومده حتما مادرش برایش صبحانه درست نکرده ! و صبحانه نخورده !وایسا و این صبحانه را برای معلمت ببر! حسین سینی حاوی تخم مرغ و نان محلی را  روی میز می گذارد وسر جایش مستقر می شود!! و می گوید اجازه باید امروز از روی درس عیدانه املاء بگیری .... پریسا و حمیده و شاید هم مهدی انگار همه چیز را مثل معلم فراموش کرده بودند و هر کدام سربه کار خود بردند ........

پ.ن : چندین کامنت خصوصی داشت پست قبلی من .. در اینباره که رادیو جوان از وبلاگت حرف زده ... چندتا نظر دیگه هم داشتم که همشون ابراز لطف بود و محبت .... مدتهاست با خود به این فکرم که آیا توانسته ام یک معلم خوب برای شاگردهایم و یک بلاگر ماهر برای مخاطبانم باشم یا خیر؟ خدا کند همان که می خواهم و می خواستم باشم و ادامه دهم راهم را .......

+ [22:9]
چهارشنبه سوم بهمن 1386
مهیمان بارانی مدرسه کوچک ما ...

کفش هایم را در می آورم ،شلوارام را تا زانو بالا می کشم تا از راه بیراهه ای که تازه پیدایش کرده ام به مدرسه برسم ! باران به شدت بر سر مدرسه کوچک ما می بارد . حسین کتاب فارسی اش را روی میز گذاشته است ،حمیده نقاشی دارد از او می خواهم که امروز باران را برایم در دفتر نقاشی اش ترسیم کند ،مهدی هم با دستان کوچکش از ا تا ۵ برایم می شمارد و در دفترش می نویسد !پریسا هم که حالا از کتاب ریاضی اش جلو افتاده ، دارد تا ۱۰۰۰ می نویسد (تا سیصد خونده )..... به پیشنهاد خودم حسین باز باران با ترانه  می خواند ، با بچه ها گوش می دهیم  هنوز باز باران حسین تمام نشده که صدای یا الله  نگاه من و بچه ها را به سوی خود می کشاند ! خیس باران است خیس خیس ! حسین آرام خودش را به گوشم می رساند و می گوید اجازه : او گدا است ! تعارفش می کنم کنار مهدی می نشیند و یه کم خودش را با پارچه ای که حمیده به دستش داده است  خشک می کند !

به این فکر می کنم چطور او به این روستای کوچک آمده است !آیا مردم شهر دست رد به سینه اش زده اند ؟  مدرسه کوچک ما هم که اوضاعی بهتر از او ندارد !

حسین که قبلا او را در روستا دیده می گوید : اجازه بابایم می گوید کرایه ای که او باید بپردازد تا به اینجا برسد  چند برابر از پولی است که ما به او می دهیم !  بچه ها آرام آرام شیر و کیک های خود (تغذیه روزانه خود )به او می دهند ،خوش حال می شود برای بچه ها دعای سلامتی و موفقیت می کند !

می خواهم از او ، از زندگی اش برای بچه ها بگوید .اما می گوید : من کار دارم باشد برای دفعه دیگری که به اینجا آمدم ! او در زیر نم نم باران می رود و مدرسه کوچک ما را ترک می کند ....

..........................................................................................

پ.ن :حسین بعد از ظهر زنگ می زند و  می گوید اجازه برای اردوی فردا چاس (ناهار )*آماده کنیم !    می گویم حسین با این باران باید قید اردو فردا را بزنیم !

*در جنوب به ناهار ،چاس می گوییم !

+ [22:1]
دوشنبه یکم بهمن 1386
سگ خبرچین!

عجب سگ بی وجدانی است!هر چه می دوم او هم می دود !با صدای پارس کردنش بچه ها را از آمدن من با خبر می کند !بچه ها به احترام بلند می شوند و شعری که همیشه قبل از ورودم به کلاس می خوانند ، می سرایند ! ابروهایم را در هم می فشارم !و پریسا را تهدید می کنم و بهش اخطار می دهم اگر یک بار دیگر سگهایتان ول بگردن ۲ نمره از انضباط ات کم می کنم !(بعد از درس دادن کلی با بچه ها خندیدیم ) هنوز قلبم مثل عقربه های ثانیه ساعت روبرویم که یک ساعتی از دنیا عقب است می زند!این خبر را به بچه ها می دهم که با مدرسه روستای دمیگز*هماهنگ کرده ام و پنج شنبه با هم می رویم به اردو.....

 

*روستای دمیگز در ۱۰ کیلومتری مدرسه ما قرار دارد و روی هم رفته ۷ نفر دانش آموز دارد !

پ.ن : یه سایت آموزشی اسپانیایی در مورد وبلاگ من اینطور نوشته : معلم وبلاگ نویس ایرانی

اگر چه انها (بازدیدکنندگان ) فارسی نمی دانند اما من پیشنهاد می کنم که این وبلاگ معلم ایرانی ( دیر تشباد ) که کارش را در بخش جنوبی ایران ، جمال آباد کالو در استان بوشهر انجام می دهد ببینند. عکسهایی که در سایت قرار گرفته به خوبی نشاندهنده ی مشکلات آموزش در روستا است .               +لینک مطلب        از حسین فخرایی بابت ترجمه مطلب ممنونم

+ [16:58]



powered by



Free counter and web stats