تبليغاتX
دير تش باد
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
النگوی پریسا ...

هنوز کسی در شهر قدم نمی زند که من با موتورم ، دور شهر می چرخم و هی می چرخم تا با صدقه ۱۰۰ ریالی پدر! روانه"کالو " شوم. باد تکانم می دهد و موتور برای خودش زیگ زاگ! می رود. اما باید بروم به "شهریار" (راننده آموزش و پرورش ) قول داده ام به موقع سر جاده روستا باشم و سئوالات امتحان نهایی حمیده کلاس پنجمی را ازش تحویل بگیرم .صبح گاه وعده من و شهریار همین تابلوی رنگ رفته ی  جمال آباد کالو است .چهار زانو روی زمین ولو شده ام و کتابی که از نمایشگاه کتاب خریده ام می خوانم . با بوق ماشینها از جا کنده می شوم ،می گویم شاید بوق مینی بوس شهریار باشد!

تابلوی رنگ رفته ی جمال آباد کالو محل قرار این روزهای من و شهریار

مینی بوس سفید رنگ آموزش و پرورش بردخون ،طعم گس تنهایی های مرا در هم می شکند ، شهریار با بوقش کتاب مرا در صفحه ۲۴ متوقف می کند ! شهریار به ساعتش نگاه می کند و با این کارش غیر مستقیم !می خواهد بگوید چقدر خوش قول است . سئوالات درس انشای حمیده را از دست شهریار می گیرم . شهریار می گوید این پتو هم  کادوی روز معلم ! از میان همه ی پتوها  این رنگ را برایت انتخاب کردم ،ببینش چقدر خوشگل است . قربان صدقه رفتن های من و شهریار با رفتن مینی بوس شهریار به طرف روستای مل سوخته و رفتن من بسوی مدرسه مان تمام می شود .

شهریار ،سئوالات امتحان نهایی و من !

دندان دردی  که یادگار شیرینی های هفته معلم است ! دوباره به سراغم آمده ، زهرا گوسفند هایشان  را به چرا می برد . قایق های مردان روستا در ساحل لنگر انداخته اند .از دور مهدی را می بینم که ریاضی اش را در دست دارد و چیزی را به پریسا نشان می دهد . باد پنجره کارتنی کلاس ! را تکان می دهد . مهدی برگه امتحان ریاضی اش را در دست گرفته و با پوزخندی به بچه ها می گوید این آخرین امتحان منه ! پریسا که فردا امتحان بنویسم دارد روی میزش ولو شده و می گوید اجازه امروز امتحان نمی گیری ! حسین  کتاب بنویسیم اش را بالا و پایین می کند و برای گرفتن امتحان بی تابی ! پاکت امتحان بنویسیم حمیده را باز می کنم . اول باید صورتجلسه داخلی امتحانات مدرسه را پر کنم :

تعداد کل : ۱ نفر     تعداد حاضرین : ۱ نفر            تعداد غائبین : صفر !

   مراقبین : خودم با خودم !    منشی : خودم تنها !      مدیر آموزشگاه : کسی غیر خودم نیست !     

   آخرین امتحان مهدی !

مهدی امتحانش را تمام کرده !پریسا هم می گوید خیال کردی چیه ! فردا هم امتحان من تموم میشه . حسین که چشمانش روی امتحان بنویسیم اش و گوش هایش با پریسا و مهدی است می گوید می خواهید بروید خانه حلوا بخورید ! دلتان خوش که امتحانتان تموم شده !

حمیده هم امتحانش را تمام کرده . با پریسا پچ پچ می کنند ،حسین زیر چشمی دیدشان می زند و می گوید اجازه النگوهای پریسا رو برو ببین ! پریسا که حالا جو گرفته اش ! نگاهی به النگوهایش می اندازد و می گوید: اجازه عموم حاج علی این النگوها رو از بحرین برام فرستاده .

النگویی که حاج علی از بحرین برای پریسا فرستاده بود

 دستانم به دور کمر می بندم و به سقف کلاس خیره می شوم ،می گویم: بچه ها شمارش معکوس رفتنم آغاز شده ، باید باور کنم رفتنم ! چهارشنبه هفته آینده بعد از آخرین امتحان حمیده ،جشن پایان مدرسه را می گیریم .خدا کند چهارشنبه هیچ مسئولی یا خبرنگاری به اینجا نیاید تا جشن مان را به یاد همان روزهایی بگیریم که مدرسه مان گمنام بود ! 

گزارش تصویری امروز مدرسه را در ادامه ی مطلب  ببینید

 .............................................................................................

دیر تش باد در میان محبوب ترین وبلاگهای سال 

وب سایت پرشین وبلاگ، همچون سال قبل، اقدام به برگزاری نظر سنجی ای برای انتخاب محبوب ترین وبلاگ های وبلاگستان کرده است. شما به عنوان بک کاربر و خواننده وبلاگ های مختلف می توانید با رجوع به این صفحه، 5 وبلاگ مورد علاقه خود را انتخاب و در کادر های موجود نوشته و ثبت کنید. هر نفر تنها یک بار حق انتخاب در نظرسنجی را دارد.

 

وبلاگ من هم فعلا در بالای جدول محبوب ترین وبلاگهای فارسی در حال نوسان است. "برای شرکت در مسابقه " : اگر دیر تش باد، یکی از گزینه های شما برای شرکت در این نظرسنجی است و آن را شایسته انتخاب می دانید، کافی است تا به این صفحه رفته و در یکی از کادر ها، آدرس http://www.dayyertashbad.blogfa.com/ را بنویسید و آن را ثبت کنید.

پ.ن ۰۱: از مسئولین و دانشجویان تربیت معلم بوشهر ، آموزش و پرورش منطقه بردخون ، سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر و وبلاگ نویسان هم  استانی برای لطفی که در هفته گرامیداشت معلم به من داشتند سپاس گزارم.


ادامه‌ی مطلب
+ [0:17]
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
مشی حسن برای معلم کالو زن می گیرد ...!

سوسکی که راست راست برای خودش از دیوار مدرسه بالا می رود و عین خیالش هم نیست که هی می افتد، به بالا رفتنش از دیوار ادامه می دهد و بچه های مدرسه جمال آباد کالو برای بالا رفتنش هورا می کشند، اما من هنوز  غرق در این جمله عیسی دانش آموز روستای "دمیگز" هستم که امروز در بین راه دیدمش و شیرینی روز معلم را برایش تعارف کردم و او هم کوتاهی نکرد و نصف جعبه را با تعارف یا بی تعارف برداشت ! وقتی که دو سه تا از شیرینی ها را خورد قیافه ای گرفت و گفت : معلم کالو !اینطور که درست نیست !اگر خودت به فکر خودت نیستی من به "مشی حسن " بگویم فکری برایت بکند و زنی برایت پیدا کند !!!

"مشی حسن ساکن روستای دمیگز است ! و در خط بندر دیر ،بردخون مسافر کشی می کند !"

من عیسی هستم !

" این عیسی است همان که از"مشی حسن " خواسته برای معلم کالو زن بگیرد " 

دیگر می دانم از اول روستا باید ۱۱ تیر برق را بگذارنم تا برسم به مدرسه ، تنور روشو امروز خاموش است از مشی غلومش هم خبری نیست. هنوز به کلاس وارد نشده ام که  حسین بدون فلسفه بافی می خواهد از تهران و  نمایشگاه کتاب برایش بگویم .می گویم بچه ها تهران جای معلمتان نیست ! تهران خوب است مردمانش برای معلم تان سنگ تمام گذاشتند اما مگر می شود جنوب را با تهران عوض کرد ! بی خیال برج میلادی که تا آسمان به هوا رفته ، از ترافیکش  که امانتان را می برد نمی توان بدون توجه رد شد ! بچه ها ، خیال نکنید تنها خودتان مهمان نوازید !تهران همان جایی که پایتخت کشورمان است معلمتان در خیابان پرسه می زند ناگهان یک نفر خودش را پرت می کند به طرفش !و می گوید من عکس و وبلاگ تو را دیده ام تو باید همان سرباز معلم مشهور باشی ! یا همین کتاب هایی که امروز برایتان آورده ام خیلی هایشان هدیه هستند از طرف انتشارت های موجود در نمایشگاه کتاب ... تهران خوب بود حسین اما تهران جای معلمتان نیست!

 از تهران به کالو باید برگشت ! به بچه ها می گویم :امروز از سیمای استانی زنگ زده اند باید به آنجا برویم .حواستان باشد برنامه زنده است و هیچکدام فرصت اشتباه ندارید ! مهدی ،حسین ،پریسا و حمیده دیگر چیزی نمی گویم آنجا باید خودتان را نشان بدهید .هیچ هم سخت نیست !می گویم که کیف های مدرسه تان را هم با خودتان بیاورید ،حسین داد و بیداد را می اندازد که اجازه !کیف هایمان پاره شده اند ! بدون کیف برویم . هنوز بدون کیف رفتن حسین تمام نشده که ماشینی جلوی مدرسه پارک می کند . حمیده که نیمکتش روبروی در کلاس است به بچه ها خبر آمدن رییس را می دهد . آقای عابدی رییس آموزش و پرورش آمده بود برای بازدید از مدرسه کوچک مان ،بچه ها بلند می شوند سلام و خسته نباشید می گویند . دست های آقای رییس پر از کیف های با کلاس بود برق از چشمان حسین پرید . لبخند مودبانه حسین نشان می دهد که چقدر خوشحال است از کیف دار شدن ! آقای عابدی هم خبر رفتن به تلویزیون را به بچه ها می دهد و می گوید امروز بعد از ظهر با هم به بوشهر می رویم . دفتر بازدید مسئولین را به رییسی می دهم که دوسال که سربازش بوده ام هرگز  رئیس بودنش را به رخم نکشیده و با من نه به عنوان یک سرباز وظیفه بلکه به عنوان یک دوست رفتار می کند.

آقای عابدی در دفتر بازدید مدرسه اینطور می نویسد :" چیزی جز نگاه های معنا دار مهدی ،حسین ،پریسا و حمیده در اینجا قابل بازدید نیست .عبدالمحمد شعرانی عزیز همه کارهایش را کرده ،از تقسیم زمان میان بچه هایش و عشق وزیدن به آنچه دم دست دارد گرفته، تا صرف صبحانه ای گرمی که بر دست های حمیده تا به اینجا آمده است . حال پرسیدن از وضع دفتر آمار و بودجه بندی کتاب ها و... را ندارم . لحضه های نابی که اینجا جاری است ،مرا به نشستن و تماشا وا می دارند. لبخند های سرباز معلم مستدام و شور شیرین کلاس تا همیشه جاری باد . می دانم برخلاف عرف اداری است .اما شعری را برای بچه های کالو و معلم عزیزشان تقدیم کرده ام ،اینچنین جان نثارشان می کنم (تا جایی که حافظه ام یاری می کند) ....

بزرگ نمایی

       صبح شما بخیر ،ببینم !کدامتان                  بیتوته کرده صبح غزل توی نامتان؟

       مهدی ،حسین ،پریسا،حمیده جان !        خورشید مانده پشت نگاه کدامتان    

      شب هایتان قشنگ ،سحرهایتان سپید      صدها ستاره جایزه ی یک سلامتان

       ای همنشین لهجه اتان نخل و انتظار          گنجشک های باغ خدا هم کلامتان

   دریا کنار لکنت ده ،لال مانده است            مهتاب مانده در افق پشت بامتان

اینجا که آب تشنه مشق شب شماست          اندوه موج و شور تمنا به کامتان

بابای درس های شما آتش است و باد ...                                                 

 گزارش تصویری رفتن ما به صدا و سیمای استان بوشهر رو در ادامه مطلب ببینید ... 

پ.ن ۰۱: کارهای ناتمام را باید تمام کنم ! روزها چه زود گذشت ...       

 پ.ن ۰۲: ممنون که من در تهرانتان غریبه نبودم ...!    

پ.ن ۰۳:   روزنامه اعتماد ملی :وبلاگ سرباز معلم جنوبی،پنجره ای به کوچک ترین مدرسه ایران

روزنامه ایران : قلب کوچک ترین مدرسه دنیا در کالو می تپد ...

 


ادامه‌ی مطلب
+ [0:45]
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
بچه های مدرسه جمال آباد مرا سوپرایز کردند ...

سگی که از دور مرا می پاید و "زهرایی " که گوسفند هایش را به چرا می برد و «مشی غلومی» که امروز «روشو » را بر ترک موتورش سوار کرده و به یاد جوانی شان گازش را سفت گرفته و نخلستانی که با آمدن تابستان به بهارش نزدیک می شود، همه از دل انگیزبودن امروز روستا می گویند . و من قدمهایم را بلند بلند بر زمین سخت روستا بر می دارم و به سوی  کلاس مدرسه کوچکم می روم، جایی که حمیده دارد کتاب مدنی اش می خواند ،پریسا دارد جمله نویسی اش را می نویسد ،مهدی با فلش کارت های بنویسم اش کلنجار می رود و حسین که با بلند خواندن کتاب بنویسیم اش می خواهد بگوید، برای املا گرفتن آماده است ...

دوست دارم قدمهایم را بلند بر دارم و هی کلمات را فریاد بزنم ، تا حسین املا بنویسید از آنها! و مرا به یاد املا گرفتن معلم اول دبستانم بیاندازد ،اما افسوس ! که روان شناسان قدمهایم را بسته اند (آنها معتقدند راه رفتن باعث حواس پرتی دانش آموز می شود ) ...

خش خش کردن کیف مهدی و چشمک های مداوم حسین!مرا به چند روز پیش می برد همان روزی که حسین می گفت : اجازه چه آرزویی داری!؟ چه چیز رو خیلی دوست داری !؟ و من می دانستم این تیک زدن های حمیده بر روی تقویم اش معنی دار است !

 

پریسا می گوید : اجازه امروز به دفتر نمی روی !می گویم چرا ؟ می گوید: اجازه امروز دلمان می خواهد تو برایمان تغذیه بیاوری !

در حالی که بازگشتن قایق های مردان روستا از دریا را رصد می کنم به سوی دفتر می روم . در را باز می کنم کادوهای رنگارنگ چشمانم را می زند و روی همه شان نوشته معلم روزت مبارک ...وقتی به کلاس بر می گردم مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده فریاد می زنند :معلم روزت مبارک...

پ.ن : می خواهم به تهران بروم همین امشب ! با همین پرواز... ! به حسین می گویم : دلم برایتان تنگ می شود تا شنبه !زنگ بزنید حتما برای معلمتان ! و حسین متلک می زند : اجازه نامه می نویسیم برایت !

 مهدی می گوید اجازه از نمایشگاه کتاب های خوب برایمان بیار،cd هم یادت نرود ... چشم مهدی از تهران با کوله باری از کتابها بر خواهم گشت...!

+ [15:46]
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
جهان ،کالو ،حاج عباس ...

باید برگردم به روزهایی که هنوز موهایم قد نکشیده بود ! و براقی پوتینی که چشمها را می زد !  برگشته بودم با کوله پشتی نظامی ام و خون دماغی که یادگار پادگان شهر بادگیرها (یزد) بود! هنوز عرق ۲ ماه آموزش نظامی ام خشک نشده بود که باید به "بردخون"می رفتم، بردخون همان جایی بود که باید سرنوشت دو سال از بهترین روزهای عمر جوانی من از زندگی ام را مشخص می کرد. رفتم اما هنوز باور ندارم که سرنوشت مرا باخود برده و رییس ام که ابلاغ سرباز معلمی را امضا کرده بود برای روستای «جمال آباد کالو » امروز می گفت : « از سازمان فشار آورده بودند که مدرسه های کم جمعیت باید تعطیل شوند و یکی از این مدرسه ها هم مدرسه شهید رجایی جمال آباد کالو بود ، هر چه قدر آنها اصرار می کردند بر تعطیلی مدرسه، من هم بر خواسته خودم پافشاری می کردم . و خدا خواست که مدرسه کوچک روستای جمال آباد کالو بماند و دنیا بداند که کوچک ترین مدرسه اش در اینجا قرار گرفته! حالا تو با چهار شاگردت در آن آلونک کوچک مانده اید ولی نامتان از مرزهای وطن فراتر رفته و جهانی شده اید .»

 سرنوشت مرا به روستایی کشاند که هر روز باید از مدرسه کوچک مان به دریا رفتن مردانش را به تماشا بنشینم و چشم به دنبال چشمان مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده بدوزم که قایق پدرشان کی با  سبدهای پر یا خالی ازماهی به ساحل بر می گردند ...

جهان ،کالو ،حاج عباس ... نوشته ای از آقای عابدی رییس آموزش و پرورش مان است که برای سازمان نوسازی مدارس استان بوشهر نوشته است . او از حاج عباس پیر روستای کالو گفته که قسمتی از زمین هایش که میراث آبا و اجدادیش است را وقف مدرسه کوچک کالو کرده است و حالا می خواهد حاج عباس عاشق دیگری ظهور کند و در میان  نگاه آهو برگان حوالی کالو ،کلنگی برای رضای حضرت دوست بر زمین اهدایی او فرود آورد. و من می دانم  که این حاج عباس زود پیدا می شود...ادامه مطلب این پستم را حتما بخوانید ...

پ.ن ۱: بچه های وبلاگ نویس بوشهری برایم سنگ تمام گذاشتند از همه شان ممنونم ...


ادامه‌ی مطلب
+ [23:29]
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
فرق عشق آباد با جمال آباد ...!

 يك: قربان معرفت جوجه هایم

درْ دفتر را که باز می کنم گونی زرد رنگی که سر به فلک کشیده تمام حواسم را می دزدد. یادم می رود که آمده ام گچ بردارم! حسین نماینده کلاس را صدا می زنم و می گویم: « این گونی اینجا چكار می کنه ؟» او که امروز پیراهن راه‌راه آبی پوشیده و هی به عکسی از فرهاد مجیدی که با این پیراهن دارد تو كلاس پز می دهد می گوید : «اجازه بچه ها پلاستیک جمع کرده اند و تو این گونی گذاشته اند تا به ماشینی که پلاستیک كهنه می خره بفروشند و با پولش برای مدرسه مایع دستشویی بخرند ...!»

 

kaloo !

 

دو: ( پرواز از جمال آباد تا عشق آباد )

چیدمان نیمکت ها تغییر کرده و همه به هم نزدیک تر شده اند. مهدی با انگشت هایش حساب و کتاب می کند و کتاب کار ریاضی اش را می نویسد. پریسا روی درس فردوسی می خواند و منتظر است تا من املاء ازش بگیرم. حسین هم دفتر املا اش را وارسی می کند و مدام ۲۰ هایش را به رخ حمیده می کشد! کتاب جغرافیاي حمیده را بر می دارم و از پایتخت کشورهای همسایه سئوال می کنم . می گویم «پایتخت ترکمنستان كجاس؟» و حمیده جواب می دهد «اجازه عشق آباد!»... حسین طبق عادت و سنت همیشگی اش! خودش را ولو می کند وسط سئوالاتم و می گوید: «اجازه چرا می گویند عشق آباد؟ اسم روستای ما جمال آباد است چون پدر بزرگم جمال اون رو آباد کرده! اما عشق آباد چی؟ عشق اون رو آباد کرده؟! اما عشق که جایی رو آباد نمی کنه!»


با این دو دست کوچکم دست می برم به سوی خدا ( صدای حسین را بشنوید)

نکنه یه وقت محبت دور بشه از دلاتون (صدای حمیده را بشنوید )

 

پ.ن : عجالتا راهی به من نشان دهید ! چگونه محبت هایتان را جبران کنم ...

نشست دوستانه من با وبلاگ نویسان بوشهر 

پنچ شنبه ۶ اردیبهشت ۸۷ - ساعت ۲۰ - پارک شغاب بوشهر(بهمنی)

+ [22:35]



powered by



Free counter and web stats