تبليغاتX
دير تش باد
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
آنها روشفکر بودند و من سرباز معلم !

نامه ای به یک کتاب... (قصه کوچک ترین مدرسه دنیا )

سلام ،حال من خوب است امیدوارم تو هم خوب باشی . حتما هم خوب هستی وقتی فهمیدی که تنبلی های کسی که به قول خودش می خواهد نویسنده ات باشد دارد تمام می شود. چه دیدی شاید همین روزها که خبر چاپت همه جا پیچید تو هم شوی نقل محافل بزرگان ،همان بزرگ هایی که جامعه روشنفکر می خواندشان ، همان هایی که قرار بود مقدمه تو  را بنویسند . یادت هست اصلا مگر می شود یادمان برود همان هایی که زنگ زدم برایشان ،همان هایی که چون روشنفکر بودند موهایشان همیشه ژولیده بود ،همان هایی که چون روشنفکر بودند عینک هایشان با  مردم فرق داشت . یادت آمد همان هایی  که زنگ زدم گفتم: "سلام ،من فلانی هستم دارم کتاب می نویسم !می خواستم شما افتخار نوشتن مقدمه کتابم را به من بدهید . می نویسید ؟" و او گفت:" شان من بالاتر از این حرفهاست که بیایم برای یک سرباز معلم کتاب بنویسم ،اصلا تو می خواهی از شهرت من سواستفاده کنی . من موهایم را در آسیاب سفید نکرده ام که یک پسر بچه ی شهرستانی بخواهد از افتخارات من برای منافع خودش سو استفاده کند! "

ساکت شدم حرفم نیامد گفتم شاید هم من بخواهم سو استفاده کنم ،راست می گوید مگر من کیستم !؟

به آن یکی روشنفکر هم ایمیل زدم به هر بدبختی بود در تهران به دفترش رفتم . کارم را تحویلش دادم ،گفت زود خبرم می کند . خبری که قرار بود زود بیاید نیامد. دوباره ایمیل زدم اما فایده ای نداشت . این بار مطمنا شدم من دارم اشتباه می کنم آخه روشنفکر ها که وقت ندارند. آن هم برای یک سرباز معلم ،مگر من کیستم ؟

تو بگو کتابم من کیستم !؟ مگر کسی با چندبار رفتن به تلویزیون کسی می شود !اصلا مگر روشنفکر ها  وقت هم دارند تلویزیون ببینند که اون وقت مرا هم ببینند!؟

اما کتاب ! به "حسین زارعی " دانش آموز مدرسه کالو قول داده ام که اولین بار او تو را بخواند . بعد هم برود برای  اهالی کالو تعریف کند که اتفاقات مدرسه شان کتاب شده ،کتابی که معلم دلش می خواهد اسمش باشد «مدرسه کالو »  اما شد «قصه کوچک ترین مدرسه دنیا » .

کتاب یادت هست ،دو سال پیش که آمدم شدم سرباز معلم گفتم روزی خاطره های مدرسه را کتابش می کنم و هی می گفتم نکند بمیرم ولی کسی از خاطرات مدرسه ام با خبر نشود ! و دیدی که خدا چقدر دوست مان داشت سال دوم سرباز معلمی ام آمدم خانه ای درست کردم اسمش گذاشتم «دیر تش باد » و چه زود توانست اتفاقات مدرسه شهید رجایی روستای کالو ساکنان دهکده ی جهانی را مجذوب خودش کند وحالا  جهانی در جست جوی جمال آباد کالو ست .حالا هم که تو داری چاپ می شوی ...

کتاب !تو که چه چاپ شوی حتما نگاه های مردم« بندر دیر»(شهرم ) هم فرق خواهد کرد . نگاه مردمی که با نگاه شان حرف می زنند بعضی هایشان غیبت می کنند ولی باز هم دوست شان دارم . همان هایی  که زیر چشمی نگاهم می کنند و پشت گوش هم می خوانند که صداو سیما برایش ماشین آخرین سیستم خریده ! آموزش و پرورش برایش خانه ای خریده که در خاورمیانه تک است ! و ... ولی هر چه باشند آنها مردمان بندر اند و مردمان بندر دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها هستند ...

کتاب که چاپ می شود بدون مقدمه هیچ روشنفکری هم می تواند کتاب باشد ...

کتاب که چاپ می شود می تواند تقدیم بشود به اهالی کالو و حسین ،حمیده ،مهدی ،پریسا و مهران زارعی ، کتاب که چاپ شود می تواند تقدیم بشود به پدر ،مادر ،برادر و خواهرهایم .کتاب که چاپ می شود می تواند تقدیم بشود به یک استان ،به یک بندر دوست داشتنی ،به یک نه و هزاران هزار مردم مهمان نواز «بندر دیر »و تقدیم به همه ی شما .

و تقدیم به مرد ماهیگیر که او را همیشه می خوانم ...

مرد جاشو رو به دریا می کند

شروه ای جانسوز می خواند زدرد

با شب تاریک نجوا می کند :

((کاش می شد پر زماهی تور من

آه اگر امشب خدا یاری کند

بخت ، این بخت سیاه تیره رنگ

من ماهیگیر را یاری کند

من همین فردا برای  ((ماندنی ))

جفت کفشی ،ژاکتی نو می خرم

سینه پهلو کرده ((فاطو ))دخترم

صبح فاطو را به دکتر می برم

چادری گلرنگ و پر نقش و نگار

هدیه می گیرم به ((زینو )) همسرم

((ماندنی )) را می فشارم در بغل

بوسه می پاشم بر روی دخترم ))

شعر از علی هوشمند

پ.ن ۰۱: این مطلب توهین به هیچ کس نیست ،اگر می خواهید ناراحت شوید آن را جدی نگیرید لطفا !

پ.ن ۰۲: نا گفته های مدرسه کالو هم شاید زمانی چاپ شود،شاید...

+ [23:24]
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
چاوُل*

وقتی که بوق می زنند، وقتی که دستانشان را بالا می برند و سوار ترک موتورشان سلام می کنند در جاده ای که من را به کالو می رساند و آنها را به شهر ،نشان می دهد که امروز دریا طوفانی است و قایق های مردان روستا در گوشه ای از ساحل روستا جا خوش کرده اند .و آنها به شهر می روند تا آذوقه ی چند روزه ی خانه هایشان برای روزهایی که دریا هستند را تامین کنند .

پریسا  از روی درس اجتماعی اش بلند بلند می خواند : آقای هاشمی کارمند اداره پــُست است و در شهر کازرون زندگی می کنند. مهدی می گوید اجازه کازرون بعد از تهران است ؟ حسین خنده می کند می گوید کازرون بعد از «کنار تخته» است هر موقع می رویم شیراز تابلو زده کازرون. اجازه « با پیرم»(بابا بزرگم) برای مغازه میوه فروشی اش از کازرون میوه میارند همان شهر آقای هاشمی .

مهران می ترسد از «بُزها» ! گفتم باید مشق هایت رو خودت بنویسی ،درس هایت هم بخوانی  و خلاصه این که من هر روز صبح قبل از اینکه بیام مدرسه  از «بُزها» سئوال می گیرم که ببینن مهران مشق هایش را خودش می نویسد یا نه ! مهران برای همین است که از بزها می ترسد . حسین خنده اش گرفته حتما میگه قبلا که کلاغ خبر  می داد حالا چه شده که «بُز» جای کلاغ رو گرفته و حتما به یادش میاید  کالو که کلاغ ندارد !

حسین تابلوی کلاس را به دو قسمت تبدیل کرده . یک گوشه خط کشیده نوشته خوب ها و گوشه ی دیگر هم بزرگ تر با گچی متفاوت نوشته بدها . قانون خوب ها وبد ها قانون جدید و نانوشته ی حسین است . قبلا که نماینده کلاس بود از این خوب ها و بدها را نمی نوشت . مهران اعتراض دارد که آقا اجازه من رفتم خانه دفترم که یادم رفته بود بیارم حسین اسمم نوشته جز آدم بدها ! حسین این روزها احساس بزرگی می کند چون می خواهد به راهنمایی برود ،چون کلاس پنجمی است . پریسا هم در حالی که کیفش را برداشته و دارد می دود بسوی خانه شان  می خواند، کلاس اولی ها شلخته ،کلاس دومی ها  پای تخته ،کلاس سومی پلیس اند(این را بلند تر می گوید چون خودش کلاس سومی  است )، کلاس چهارمی ها رئیس اند (مدرسه ی ما کلاس چهارمی ندارد) ،کلاس پنجمی ها هم بیچاره سر امتحان نهایی ...!

عکس مربوط به چند روز پیش بود که از صداوسیمای بوشهر اومده بودند برای تهیه ی گزارش از مدرسه (گزارش در شبکه خبر و سیمای استانی بوشهر پخش شده )

 رادیو گفت و گو: مدرسه ما زمانی انبار وسایل صیادی بود و امروز انبار بمب خبری دنیا...

چاوُل*: حتما تیتر برایتان تعجب آور بوده ؟البته بسیاری از بوشهری ها چاوُل* رو می شناسند.چاوُل* غذایی ست مخلوط از چیزهای مختلف !که شامل برنج ،سبزی،ماهی ،ادویه جات و ... می شود . منم چون این پست وبلاگم شامل آقای هاشمی ،بُزها و مشق مهران و قانون جدید حسین برای خوب و و بدها میشد و نمی توانستم از بین آن ها تیتری انتخاب کنم .به این علت این پست دیّر تش باد شده :چاوُل*!

پ.ن : خسته نباشید می گویم به دوستان پرشین بلاگ برای برگزاری جشن بانوان وبلاگ نویس (برگزیدگان وبلاگ های زنان در بخش گزینش محتوایی)،داوری ما هم ایشالله که مورد قبول باشه !

+ [23:15]
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
موضوع انشا : اگر من رئیس جمهور بودم ...

همین اول صبحی صدای افغانی ها گوش روستا را پر کرده ،هر وقت سر و صدا می کنند یعنی اینکه خواب نیستند و دارند مدرسه  کار می کنند. مهدی می گوید مدرسه نو خیلی قشنگ می شود تازه دیم (مادرم) میگه طارمه (سایه بان ) هم داره . مهران که با چشمهای پف کرده اش دفتر مشقش در می آورد، حسین می گوید :مجبوری شب ها تا ساعت ۱۲ بیدار باشی ! پریسا که قرآن دارد از روی سوره ها می خواند و نماز خواندن هم یاد گرفته است و امسال باید جشن تکلیف برایش بگیریم . می گوید :اجازه من شب ها تا شام می خورم می خوابم. صبح زود هم بلند می شوم و نماز می خوانم با چادر گل گلی ام .

سمت راست مدرسه جدید مان است و سمت چپ  مدرسه قدیمی مان

حسین که انشا می خواند کلاس ساکت می شود ،مهران گوش می کند،مهدی حرف نمی زدند و پریسا هم فقط به دفتر انشا حسین  زل می زند .  

موضوع انشا اگر من رئیس جمهور بودم ...:

« اگر من رئیس جمهور بودم به مردم فقیر کمک می کردم و نمی گذاشتم که در کشورم کسی فقیر باشدو به تمامی روستاها کمک می کردم .و راه های روستایی را آسفالت می کردم و به روستاها آب و برق و تلفن می کشیدم تا مردم روستا ها هم بتوانند مثل مردم شهرها زندگی راحتی داشته باشند.اگر من رئیس جمهور بودم بین تمام کشورها صلح برقرار می کردم و نمی گذاشتم که کشورهای قدرتمند به کشورهای ضعیف حمله کنند. و مردم بی دفاع و کودکان بی گناه را با بمب و موشک بکشندو آب و خاک کشورهای فقیر بگیرند.من دلم می خواهد که تمام کشورها با هم دوست باشند و با هم زندگی خوبی داشته باشند.حالا یک نصیحت دارم به تمام رئیس جمهورهای دنیا هر انسانی حق زندگی دارد چرا عده ای از انسان ها کشته بشوند.مثلا چرا هم سن و سالهای من در فلسطین و عراق کشته بشوند. به نظر من به کشورهای ضعیف حمله کردن و مردم بی گناه را کشتن هنر نیست اگر راست می گویند بیایند با هم زندگی کنند و نیازهای همدیگر را برطرف کنند. من امیدوارم که تمامی کشورها با هم دوست بشوندو دیگر در دنیا هیچ جنگی نباشد... پایان» 

 

پ.ن: گزارش CNN از کوچک ترین مدرسه دنیا در بوشهر

 

+ [23:10]
سه شنبه نهم مهر 1387
پول کتاب ...

فردا عید است !این را حسین می گوید که می خواهد به شهر برود برای عید دیدنی فامیل هایش ،این را پریسا می گوید که کفش نو به پا کرده و هی نگاهش می کند .فردا که عید است اهالی روستا  نان شیرین می پزند با نان محلی خوشمزه شان ،برای معلم هم آورده اند .تازه رشته هم آماده کرده اند که با خودم به شهر ببرم تا آخرین افطار مان شود برنج رشته ای . اهالی کالو این روزها سرشان شلوغ است . من هم نمی دانم که چرا سرشان شلوغ است چون بچه های مدرسه هم نمی دانند چرا سر جمال آباد کالو این روزها شلوغ است . می گویند چاه نفتی پیدا شده ،شاید هم چاه های نفتی باشد . معلوم نیست کجاست مهندس ها که حرف نمی زنند . چاه نفت شاید وسط مدرسه ما باشد !شاید از جلوی خانه ی حاج عباس گذشته باشد شاید هم اصلا وسط دریای کالو باشد...

روی پلاکش نوشته تهران ،رنگش آبی است .خوبیش به این است که بنزین زیاد نمی خورد برخلاف موتور قبلی  که هر چی بنزین می ریختم توی شکمش سیر نمی شد. خوبیش به این است قسطی است آن هم ۱۲ ماهه  ! خوبیش به این است که امسال جاده کالو برایش آسفالت شده . مادرم کلی نمک آویزانش کرده !میگم "دی" (مادرم) زشته فردا مردم حرف میزنن ، میگه مردم که نمی فهمن قسطیه !میگن وضعش خوب شده رفته موتور نو خریده .چشمت می زنن !

همین اول صبحی امیر رضا شاگرد افتخاری مدرسه کالو می گوید: اجازه موقعی که نیسی (نیستی) «یاسیم سیت وامبت»(دلم برایت تنگ می شود).

پریسا از روی اولین درس کتاب بخوانیمش می خواند « به آسمان نگاه می کنیم،ماه و ستاره ها ،خورشید و ابرها را می بینیم . خدایا ،تو را سپاس می گوییم که آسمان آبی ،ستارگان درخشان،آفتاب روشن مهتاب زیبا و ابرهای پر از باران آفریدی.»

حسین می گوید : «اجازه پول کتاب ها رو الان بدیم بهت ؟ » مهران می گوید:«اجازه من ۲۵۰۰ تومان گذاشتم زیر کره زمین (کره جغرافیا)!»

پول کتاب ها روی هم می ریزیم هر طور که حساب می کنیم  می خوریم به پول خُرد ،پول خُرد هم که نداریم ! مهران کلاس اولی خط راست می کشد آن هم از بالا به پایین .

در حسینیه به هم می خورد . حسین می گوید پشت در کیه ؟ تا سرکی به داخل حسینیه می کشد. حسین می گوید اجازه همان گدای پارسالیه! سلام می کنم می گویم پارسال دوست امسال هیچی !ازش سئوال میگیرم که پول خُرد داره تا ۱۰۰۰ هزار تومانی بگیره ،یعنی ۹۰۰ تومان بدهد و ۱۰۰۰ تومان بگیرد و صد تومان سهم مدرسه کالو نوش جانش . می گوید : یک راست آمده ام اینجا ،برم چند تا خانه بگردم تا ببینم چقدر دشت می کنم ! حسین می گوید :خانه ی ما کسی نیست ها !یه وقت نری آنجا.

عکس مربوط به سال گذشته است، مربوط به پست مهیمان بارانی مدرسه ما

زنگ آخر است . حالا آن فرد نیازمند آمده پول خُرد داده ! درب حسینیه که رو به دریا است  باز می شود بچه ها مثل موشک می پرند بیرون ،شادند که فردا عید است ...

این عکس هم مربوط به سال گذشته است!

پ.ن ۰۱: عیدتان مبارک...

پ.ن۰۲: در مسابقه دویچه وله اگر خواستید به دیر تش باد رای دهید...

 

+ [21:11]
پنجشنبه چهارم مهر 1387
اولین روز مدرسه کالو

اول مهر

امتداد جاده آسفالت شده جمال آباد کالو مرا به دریا می رساند. جاده ای که این روزها منتهی می شود به کوچک ترین مدرسه دنیا . باد نخل ها را تکان می دهد ،حاج عباس تورش را می بافد و می خواهد به دریا برود تا ماهی دشت کند برای افطار خود و عیالش "دی اکبرو" . چه سرد است صبح گاه امروز روستا .سگ ها را ندیدم نمی دانم کجا رفته بودند ! مدرسه جدید روستا که باید پزش را به همه بدهیم از جمله دمیگزیها!(روستای همسایه جمال آباد )این را من نمی گویم این را حسین می گوید که امسال دوباره مبصر مدرسه کالوست،هنوز کار ساختش تمام نشده .افغانی که مدرسه کالو را کار می کند آدم خوبی است اما چاشنی خوبیش یه کم بد اخلاقیه! با لهجه شیرینش می گوید : مدرسه یک ماه دیگر کار دارد ،همین روزها هم سقفش را می گیریم . می گویم حالا فردا که ما می خواهیم برویم مدرسه باید چکار کنیم ! می گوید : من کاری ندارم برو با بزرگترم صحبت کن بزرگترش هم مهندس است ! مهندس آدم خوبی است با اینکه تا حالا زیارتش نکرده ام ،می گوید اذیت این افغانی ها نکنید تا سریع تر کار مدرسه را تمام کنند. هر چه به گل محمد(افغانی) اصرار کردیم حاضر نشد مدرسه را خالی کنند آخرش هم گفت: خودتان بروید توی حسینیه درس بخوانید تا مدرسه تان آماده کنیم ! و ما هم رفتیم ! به قول حسین مگر حرف حالیش می شود ،او چه می داند فردا کلی آدم می خواهن بیاین اینجا .او چه می داند !تازه برنامه کلاسی مان هم شده جا لباسی شان!

مشی غلوم که امسال نوه اش شده  کلاس اولی مدرسه کالو امروز بیشتر از پارسال معلم را تحویل می گیرد! دستش را  حلق آویز گردنم می کند و می گوید " به خدا خیلی خوشحالیم که شما دوباره معلم بچه ها هستید " هاشم هم آمده پدر حسین ،عبدی پدر پریسا هم آمده با هم می رویم  مدرسه مان را بر دوش می کشیم و بسوی حسینیه روستا می آوریم تا یک ماهی مهیمان حسینیه حاج عباس باشیم. مدرسه را آماده می کنیم برای فردا که قرار است زنگ مدرسه مان با حضور تمامی اهالی کالو و مسئولین شهرستانی نواخته شود ...

 وقتی که دارم بر می گردم شهر  یادم میاد  مدرسه ما که تا حالا زنگ نداشته !شب رفتم کلی از این مدرسه های شهر را گشتم تا همان زنگ های قدیمی (چکشی) پیدا کردم!تازه به زور هم دادنم مدیر می گفت " شعرانی اگر فردا برق رفت ما برای زنگ مدرسه چه کار کنیم !؟" این قدر برایش قصه می بافم که می گوید حلالت !ببر ولی بعد از اینکه کارتان انجام شد برگردونش .

دوم مهر

 مدرسه شلوغ است !به غیر از مهران که آمده کلاس اول و حمیده که رفته راهنمایی ترکیب مدرسه نسبت به سال گذشته تغییری نکرده . فقط یک شاگرد افتخاری هم داریم ! امیررضا پسری عموی پریسا که سنش به مدرسه نمی خورد شده است دانش آموز پیش دبستانی مدرسه کالو ،صندلی اش هم خودش آورده آخه مدرسه ما بیشتر از ۴ تا نیمکت و صندلی ندارد.پریسا می گوید اجازه یادتان میاید سال اولی که من آمدم مدرسه سه نفر بیشتر نبودیم من ،حسین و حمیده ،امسال هم دوباره می شویم مربع یک ضلع آن من ،یک ضلع آن حسین ،یک ضلع آن مهدی و ضلع دیگه مهران ...

"یادش بخیر "مدرسه سه سال پیش کالو،پریسا ،حمیده و حسین

مدرسه کالو در عمر ۷ ساله خودش تا حالا زنگ آغاز بازگشایی یا همان زنگ اول مهر نداشته است . حسین مطلبی نوشته که جلوی مسئولین می خواند ،حسین از مدرسه گذشته ،حالا و آینده شان حرف می زند از خدایی که دوست شان دارد و همیشه به یادشان است . من هم مطلبی که قبلا آماده کرده بودم می خوانم :  « کالو را برای من تعریف کنید ؟ چه شد که کالو 35 نفره  7خانواری امروز بشود جز تیترها ی خبری دنیا ،روزنامه ها از کالو می گویند ،تلویزیون مدرسه کالو را نشان می دهد ،رادیو حرف از کم جمعیت ترین مدرسه دنیا می زندو...

محتوای وبلاگ من نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسایل اجتماعی بود‌ . وقتی که وبلاگم به عنوان یکی از محبوب ترین وبلاگهای ایران شناخته می شود خوشحال می شوم نه برای خودم برای اینکه بار دیگر نام استانم را مطرح می کنم برای اینکه می گویند "دیر" کجاست ! و همه حالا می دانند "دیر" یعنی "بزرگترین بندر صیادی ایران" و "تش باد" یعنی بادی آمیخته با غیرت مردمان جنوب . از طریق همین وبلاگ بود که ایرانیان و حتی سازمان یونسکو، با مدرسه مان آشنا شدند. مدیر آموزش و پرورش وقت  منطقه  کامپیوتر خودش را برای این مدرسه فرستاد و ایرانیانی از نقاط مختلف دنیا برای این مدرسه هدیه فرستاده‌اند‌. یک مدرس ایرانی در آلمان نوشته‌های وبلاگم  را به زبان آلمانی برای کلاسش ترجمه می‌کند و  من و وبلاگم از سوی روزنامه همشهری به عنوان یکی از هفت قهرمان اجتماعی کشور در سال 86 شناخته می شویم.

« این جا مهربانی بر دل‌ها حکمرانی می‌کند و زندگی با همه زیر و زبری‌اش جاری است. و ما آدم‌های خسته و افسرده و ناامید شهری درهجوم شور و شوق و امید این آدم‌های روستایی، کیش و مات می‌شویم ».

و بنام خدایی که در همین نزدیکی هاست ! می روم تهران آنقدر غریبه هستم که هیچ جا را بلد نیستم ! در میان غریبه بودن خود  گم شده ام ، تا خودم را میابم در سالن انتظار برای دیدار وزیر آموزش و پرورش نشسته ام . ورقه ای به دستم داده اند می گویند سرباز معلم از دیدار با وزیر چه حسی دارد ! می نویسم نمی توانم چیزی بنویسم !ولی باورش را نمی کنم که در عرض چند ساعت موفق به دیدار عالی ترین مقام وزارت شده ام .وزیر لبخندی می زند می  گوید: بنده آماده شنیدن حرف های شما هستم !تا می گویم سرباز معلم روستای وزیر می گوید جمال آباد کالو . می گوید آقا معروف هستی دیگر ! حرفی نمی زنم که می نویسد بصورت تشویقی سرباز معلم  باید در آموزش و پرورش بماند. می گوید می دانی که می خواهیم مدارس کم جمعیت را تعطیل کنیم ؟ می گویم بله آقا ! ولی خیلی ها از همین مدارس کم جمعیت به جاهای بالا رسیدند ! به اینها باید فکر کنیم ! می گوید فکر می کنیم؟ می گوید کالو تا ابد برای سرباز معلم ! و بماند که حالا دستور وزیر در دستم است ولی در استانم غریبه مانده ام ! بماند که می خواستم اگر خدمتی می خواهم کنم  برای هم استانی هایم باشد ...من صبورم و می دانم روزی این پیچ و خم های اداری تمام می شود چه اشکال آن روز یکی از دانش آموزان مدرسه کالو مسئول باشند و حکم استخدام معلمشان را امضا کنند!

نامه نوشتم و پیگیری کردم تا جاده روستای کالو با همت مسئولین استان و شهرستان آسفالت شد.حاج عباس شما بگو چند تا از این نماینده هایی(نماینده مجلس) که نماینده شدند آمدند به منبر حسینیه ات قسم خوردند که جاده روستا را آسفالت می کنند کردند ؟ تا نماینده شدند یادشان رفت حوزه انتخابیه شان جمال آباد کالو هم داشته !دلمان برای مدرسه قدیمی تنگ می شود ولی مدرسه جدید کالو دل همه را می برد این را حسین می گوید ! مدرسه ای که به لطف آموزش و پرورش بردخون و دوستان وبلاگی ام  کلی از مشکلات و کمبود هایش حل شده . همین خواننده های وبلاگم بودند که کتاب فرستادند تا کتاب خانه مدرسه مان پر شود . خدایا ! بابت همه چیز ممنونم و تو را سپاس می گویم. 

 از اینکه امروز در جمال آباد کالو و در کنار خلیج تافارس میزبانتان بودیم خرسند و خوشحالیم و بدانید من چیزی ندارم ولی یک روستا دعا در زندگی به کمک همه مان خواهد آمد...».

پ.ن ۰۱: کیفیت عکس های از بد هم بدتر است !ببخشید!

پ.ن۰۲: گزارش پرس تی وی از مدرسه ما " World's smallest school in Iran"

 

+ [23:18]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان