تبليغاتX
دير تش باد
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
وقتی که حسین زارعی مریض می شود...

وقتی که حسین زارعی مریض می شود مدرسه کالو سوت و کور می شود،وقتی که حسین مریض می شود یعنی مدرسه کالو دیگر مبصری ندارد که اسم خوب و بدها را روی تابلو سیاهش بنویسد ،وقتی که حسین مریض می شود دل مهران هم که همیشه حسین اسمش را در ردیف بدها می نویسد برایش تنگ می شود ، وقتی که حسین مریض می شود نیمکت بین مهدی و مهران خالی می شود ،وقتی که حسین مریض می شود دیگر کسی نیست که با پیراهن آبی اش برای قرمزها (شاید منظورم از قرمزها خودم باشم!)کرکری بخواند ،و خلاصه وقتی که حسین مریض می شود انگار تمام زارعی های* مدرسه کالو مریض شده اند ...

*فامیل همه ی اهالی کالو زارعی است.

 

شما هم دعا کنید حسین مدرسه ما زود زود خوب بشه...

پ.ن  : عجب رقابتی شده ! نزدیک و نفس گیر ،شما هم اگر رای نداده اید به اینجا بروید و در قسمت انتخاب بهترین وبلاگ ها به «یادداشت های جنوبی » که تنها وبلاگ ایرانی حاضر در جمع ۱۱ وبلاگ برتر دنیاست رای دهید. نتایج را می توانید از اینجا دنبال کنید...

 

+ [23:10]
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
ها پریسا حالا تو بخن !

خشمگینی دریا سکوت کلاس را می شکند،باران که آمده باغ های اطراف را پر از آب کرده و نخل ها را سیراب .بادی که بعد از باران  می آید قایق ها را ساحل نشین و جاشوها را خانه نشین می کند .

کنار حسینیه، که مدرسه موقت این روزهای  ماست پر شده از تورهای صیادی ،تورهایی که دوباره باید بافیده شوند برای دریا رفتن . مردان روستا وقتی که دریا نمی روند دستی به تورهایشان می زنند سوراخ ها را می بافند تا مبادا ماهی ها از دست تورهایشان جان به در ببرند.

کلک قدیمی شده ! به بهانه دستشویی می روند «ناشتا» می آورند ،فهمیده اند که کلک شان رو دست خورده و دیگر نمی توانن از این کلک های بزنند . اما مهران عجب رو دستی زده امروز ! گفت: اجازه کتاب بنویسیم ام یادم رفته ،گفتم برو اما زود بیایی ها . حالا که برگشته یک دستش سینی ناشتاست و یک دستش کتابش ،خنده ای هم می کند و نگاهی هم می اندازد و می نشیند .

درس امروز بخوانیم (همان فارسی قدیمی ) مهدی ،درس کوشا و نوشاست . کوشا و نوشا که پرنده اند و در کتاب اینطور آمده که خواهر هم هستند ،وقتی که بزرگ شده اند مادرشان گفته شما باید دیگر بروید پی زندگی خودتان و آنها هم هوس می کنند که دکتر شوند . می روند پیش دکتر دارکوب ،دارکوب می گوید باید ۷ سال درس بخوانند و کار یاد بگیرند تا شوند دکتر . آن هم خوشحال می شوند و می گوید ما تلاش می کنیم اما دو سال که می گذرد کوشا می گوید من حوصله ندارم و از آنجا می رود و نوشا تنها می ماند . کوشا به پیش بلبل می رود و می گوید می خواهم آواز خواندن را بلد کنم آنجا هم زیاد طول نمی کشد که کوشا حوصله اش به سر می آید و از پیش بلبل می رود و آواز خواندنش را نیمه کاره رها می کند و همینطور جاهای دیگر می رود، اما ماندنش دوامی نمی آورد. تا اینکه بعد از هفت سال کوشا پیش نوشا می رود که خانم دکتر شده . آخر درس هم نوشته شما از این درس چه درسی می گیرید؟ مهدی می گوید اجازه آدم باید درس بخواند تا موفق باشد وگرنه موفق نمی شود .

حسین که دارد انگشت هایش می شمارد می گوید اجازه یعنی من ۲ سال دیگر می شوم دکتر !؟ خنده ای می کنم می گویم پس اینطور ما حالا ۷ شاید هم ۸سال  از دکترها بالاتر باشیم ! می گویم نه اینطور نیست احتمالا منظورشان ۷ سال بعد از پایان مدرسه (همان پایان دبیرستان وپیش دانشگاهی ) باید باشد.

حسین می گوید: ها پریسا حالا تو بخن (خنده کن ) ،اجازه پریسا می گوید می خواهم دکتر شوم اما بدبخت مریض هایش ! شربتی ،قرصی ،آمپولی عوضی می دهد هم را می کشد .

 

+ [23:46]
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
چرا اسم بچه ات را کالو گذاشته ای !؟

تقدیم به دیر تش باد عزیز !

اسیر خشم فرمانده بد عنق مان شده بودیم . در آفتاب گرم وسط میدان صبح گاه به خط مان کرده بود و می گفت: «سینه خیز بروید جیک تان هم در نیاد و گرنه تنبیه ها بیشتر می شود و گرنه  باید پوتین ها هم از پا به در کنید! ،شما فردا می خواهید بروید به بچه های مردم درس بدهید اما خودتان نظم ندارید !آسایشگاه را روی سرتان گذاشته اید تا کی باید چشممان ببنیدم که شما می خواهیدمعلم شوید و باید حرمت معلمی تان را حفظ کنیم. شما باید الگوی پادگان باشید و گردان های دیگر از شما درس بگیرند»عدنان که بچه ی یکی از روستاهای قشم بود دزدکی خنده می کرد و من هی  برایش چشمک میزنم تا شاید با اشاره ابروهایم بفهمد که خنده اش  کار دستمان می دهد و باید تا صبح نگهبانی بدهیم اما گوش عدنان به این حرف ها بدهکار نبود.شاید خنده هایش برای این بود که از قشم زنگ زده بودند که خانواده اش در زلزله قشم سالم مانده اند ...

عصر آخرین روز آموزش نظامی مان از آن عصرهایی نبود که همیشه بود ،عصرهایی که لحظه شماری می کردیم برای پایان آموزش نظامی مان و آجر دیواری که ۶۰ مربع رویش کشیده بودیم و با  هر عصر که از دوره مان می گذشت یکی از خانه هایش را رنگی می کردیم حالا دیگر جایی برای رنگین شدن نداشت حالا آموزش نظامی مان تمام شده بود . دلمان گرفته بود ،بغض مان تر کیده بود اما دزدکی بود چون می خواستیم هر کدام به دیاری برویم و از هم جدا شویم با خاطراتمان ،من باید می رفتم بوشهر یکی بندر عباس ویکی ... خنده مان گرفته بود وقتی داشتیم ادعای معلم بودن می کردیم . یکی می گفت : تلافی تمام سختی هایم را در مدرسه جبران می کنم! یکی دیگر می گفت : باید گربه را دم حجله کشت ،من روز اول را محکم شروع می کنم. ومن سکوت کرده بودم چون نمی دانستم به کجا می خواهم بروم ،فکرش هم تا حالا به سرم نزده بود .فقط یک بار که می خواستیم برویم میدان تیر ،شب را تا صبح نخوابیدم . گفتم اگر بروم شاید تیری برگشت سر دلم ! در دفتر خاطراتم که حالا پر شده بود از یادگاری های بچه های آسایشگاه ،وصیت نامه ی کوتاهی نوشتم به اندازه چند سطر و آخرش هم امضا کردم و بزرگ نوشتم حلالم کنید.همان شب میدان تیر بود که فکر کردم کدام مدرسه اطراف شهرمان خالیست و به تنها مدرسه ای که فکر نکردم همین مدرسه روستای جمال آباد کالو بود .

رئیس آموزش و پرورش در عرض چند دقیقه ابلاغ معلمی ام را به دستم داد و گفت : شعرانی باید برود به جمال آباد کالو ،فردایش سوار بر موتور معلم راهنما به روستا رفتیم . مدرسه ای که نبود ،تنها مدرسه روستا در حسینیه بود و آموزش و پرورش امسال برای مدرسه خانه ی جدیدی خریده بود که شده بود مدرسه کوچک ما . مدرسه جدید که پر از وسایل صیادی بود تمیز کردیم شاید هیچ کدام از ما (من و معلم راهنما وبچه های مدرسه و حتی  اهالی کالو ) نمی دانست همین انبار وسایل صیادی زمانی می شود انبار بمب خبری دنیا، و کالویی که هیچ کس جایش را حتی روی نقشه بلد نیست  روزانه میزبان خبرنگارها و مسئولان زیادی باشد .

معلم راهنما با موتورش رفت و من ماندم و مدرسه کوچک مان با حمیده ،حسین ،پریسا و مهدی که تعداد شان   از انگشتان یک دست هم کمتر بود . روزها گذشت ،روزی به فکرم رسید که اتفاقات مدرسه زیباست باید جایی بنویسم شان اما کجا،دفتری برداشتم و می نوشتم هر روز از چیزهایی که می دیدم گفتم شاید روزی پولدار شوم و این دفتر را کتابش کنم.اصلا مگر این نویسند های معروف از کجا شروع کردند !؟ آنها هم اول از همین جاها شروع کرده اند نوشتن تا بعدها مشهور شوند.  وبلاگم بهترین جایی بود که می توانستم از مدرسه ام بنویسم گفتم چه اشکال دارد همه از خاطرات گذشته شان می نویسند من بیام  از خاطرات حالایم بنویسم . نوشتم و چه نوشتنی شد اولین پست مدرسه کالو ،هزاران بازدید کننده داشت . یکی از گزارشگر های تلویزیون وبلاگ را دیده بود از تهران به جمال آباد کالو آمد و گزارش گرفت . مدرسه کالو تکانی خورد همه جا خبر از کوچک ترین مدرسه ایران بود . مدرسه ای که تنها ۴ دانش آموز داشت و همسایه ی بدون دیوار خلیج تا ابد فارس بود و وبلاگی داشت به نام «دیر تش باد»...

گزارش ها از مدرسه کالو روز به روز بیشتر شد . وبلاگم روز به روز بر تعداد مخاطبینش افزوده می شد و حالا همه از مدرسه کالو حرف می زند . ده ها گزارش از تلویزیون و رادیوی  کشور پخش شد. رادیو و تلویزیون های خارجی هم برای اینکه از قافله عقب نمانند از مدرسه جمال آباد کالو می گفتند و جهانی به وسعت دانش آموزان مدرسه اش ...

دیر تش باد خیلی زود توانست آرزوهای اهالی کالو را برآورده کند. رئیس آموزش و پرورش وقت منطقه کامپیوتر اتاقش را هدیه می دهد  به مدرسه کالو، و روزی که برای کار اداری به آموزش و پرورش رفته بودم  دیدم به جای کامپیوترش نقاشی ها ی بچه های مدرسه گذاشته . مدرسه کالو داشت تکانی می خورد نیمکت های زوال در رفته مدرسه عوض شدند . وبلاگ نویس ها برای مدرسه کتاب می فرستادند و حسین کابیت آشپزخانه شان را که بیرون انداخته بودند به مدرسه اورد تا شود کتاب خانه مدرسه مان... به دستور مستقیم دفتر رئیس جمهور جاده روستا آسفالت شد .مشکل آب و برق روستا با نگاه ویژه برطرف شد .خیر مدرسه سازی پیدا شده و برای کالو دارد مدرسه می سازد آن هم چه مدرسه ای ،به قول بچه ها حالا  پُز مدرسه مان را به  دنیا می دهیم . دختر های روستا تا ابتدایی بیشتر درس نمی خواندند اما حالا که حمیده (دانش آموز کلاس پنجمی سال گذشته مدرسه کالو) سنت شکنی کرده و  رفته شهر برای درس خواندن ،دو تا از دخترهای روستا که قبلا ابتدایی را تمام کرده بودند اما برای ادامه دادن به شهر نرفته بودند حالا با حمیده به شهر می روند و ادامه تحصیل می دهند. مستندی که از مدرسه ای کالو در حال ساخت است هم برگرفته از همین اتفاق هایی است که در کالو رخ داده . و چه زود هم به آرزویم که کتاب کردن اتفاقات مدرسه بودم رسیدم و تا چند مدت دیگر کتاب قصه کوچک ترین مدرسه دنیا هم به چاپ خواهد رسید .

مدرسه جدید کالو که همین روزها ساختش تمام می شود...

 

و اما «دیر تش باد»، روزی که «حاج عباس»(بزرگ روستای کالو) گفت کاش کالو چند سال پیش وبلاگ داشت جایزه اش را گرفت . روزی که گفت :« اگر این وبلاگ چند سال پیش بود  زندگی مان خیلی بهتر از حالا بود » .

سختی بود اما شیرین بود .  «دیر تش باد » چه کرد که ساکنان دهکده جهانی را مجذوب خودش کرد ؟ نوشتن سخت شده بود ،می دانستم پستی که می خواهم بنویسم فردا از رادیو (جوان) پخش می شود ،خیلی سایت ها به آن لینک می دهند و در روزنامه ها و مجلات هم می خواهد چاپ شود. ساعتها به روی پست های جدید وبلاگم فکر می کردم چون می دانستم خیلی ها مطالب را می خوانند و من تنها کاری که می توانم کنم همین است که پستی که می خواهم بگذارم باید مخاطبینم را به مدرسه بیاورم و انگار آنها هم در مدرسه ما حضور دارند .و در برابر اقیانوس مهربانی شان قطره ای کوچک باشم و  کوچک. با همه ی مشکلات کاری و درسی سعی می کردم به تمام ایمیل هایم ولو در حد یک جواب کوتاه پاسخ گو باشم. و مهم ترین چیزی که در وبلاگ نویسی ام دنبال می کردم نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسایل اجتماعی بود‌ .

اون که دهاتی و نجیبه مشتی       میون شهری ها غریبه مشتی

از طریق همین وبلاگ بود که با خیلی از کسانی دیدار کنم که زمانی آرزویش داشتم. بچه های کالو را به تهران بردم به پارک رفتیم به بازار رفتیم ،آزادی(میدان!) را از نزدیک دیدیم و بُرج میلاد را از دور... حالا هر روز کالو میزبان آدم های مختلفی است که مهمان مدرسه کوچک اما بزرگش هستند . تب مدرسه کالو تا آنجا پیش رفته که این روزها مدرسه هایی که بوده اند اما نبوده اند می گویند مدرسه ما کم جمعیت تر از مدرسه کالوست ! آیا تنها همین کم جمعیت بودن باعث معرفی مدرسه ما شده است ؟ و جالب تر این است که یکی از مسئولان بخش فن آوری آموزش و پرورش می گفت بعد از معرفی وبلاگت و مطرح شدن آن میل معلم ها به وبلاگ نویسی افزایش چشم گیری یافته خیلی از اون ها به من می گویند می شود روزی وبلاگ مدرسه ما هم مثل وبلاگ مدرسه کالو صدا کند !؟

کالو حتی در خواب هم همراه من است . خیلی وقت پیش که خواب دیده بودم تمام مطالب وبلاگم پریده نزدیک بود در همان خواب سکته کنم. و همین تابستون هم  خواب دیدم وسط گروهی از آدمها گیر افتاده ام که همه سئوال می کنند چرا اسم بچه ات را کالو گذاشته ای !؟

پ.ن۰۱: آمدیم اول !حالا دعا می کنیم کاش مسابقه همین حالا تمام میشد .ولی نه ما باید حالا با اختلاف به جلو برویم مگر نه ؟ اگر رای نداده اید به اینجا  بروید و به دیر تش باد رای دهید ... نتایج را هم از اینجا دنبال کنید/ باز هم ممنونم / از مهربانی  آقای حمید تهرانی که زحمت ترجمه وبلاگ را به ژاپنی هم کشیده  اند  ویژه تشکر می کنم و ممنونم...

پ.ن ۰۲: عکس های مدرسه را  که برای مسابقه عکس های دست دوم  فرستاده بودم جز ۵۰ تا یی شد که به داوری نهایی راه یافته  / فعلا ۱۰۰ تا عکس مجانی می تونیم چاپ کنیم و تا آخر پاییز هم باید  دندون روی جیگز بزاریم ببینیم در داوری نهایی چندم میشیم .

 

+ [23:28]
شنبه هجدهم آبان 1387
مدرسه کوچک ما...

اینجا هیچ کس به این فکر نمی کند که چرا «اوباما» شده رئیس جمهور آمریکا ،کسی  هم دلش نمی خواهد بداند چرا بیشتر مردم دنیا  از «مک کین» متنفرند. اینجا در مدرسه کوچک ما ، صبح زود در چند قدمی دریا  تنها صدای پچ پچ از مدرسه کوچک ما می آید ،حسین می گوید اجازه مهران مریض شده و امروز نمی تواند بیاید . مهدی که مدادش را تا ته دارد می خورد ! به کتاب بنویسم اش  نگاه می کند. پریسا هی برای خودش با صدای بلند بلند می خواند جدول ضرب. مهران که مریض شده یعنی کلاس اول مدرسه ما  امروز تعطیل است. یادش بخیر سال اولی که سرباز معلم شدم و مدرسه مان سه نفره بود یعنی حمیده و پریسا و حسین ،یک روز که خودم هم مریض شده بودم از کالو زنگ زدند که بچه های مدرسه همه شان مریض شده اند و کسی نیست  و مدرسه مان کامل تعطیل شده بود. همان روز معلم راهنما هم آمده بود و برای همه مان غیبت زده بود ...

مهدی از روی درس بنویسم اش دارد می نویسد ،جایی نوشته روی پاکت که نشانی کامل خودش و آدرس معلم هم بنویسد .

حسین می گوید اجازه می گویند می خواهی بروی «آلمان» !؟ می گویم حسین این ها شایعه دشمن است و گرنه ما تا « بردخون» خودمون  هم  نمی رویم چه برسد به «برلین» ! پریسا می گوید من خودم دیدم و شنیدم که وبلاگ شما انتخاب شده و باید بروید آنجا جایزه بگیرید ! حسین می گوید اجازه اگر می خواهی بروی غذا «کالویی»  با خودت ببری ها . می گویند خارجی ها  همش سنگو(خرچنگ) ،کلبوک (مارمولک )و از این جانورها می خورند ! پریسا می گوید : اجازه برایشان بگو تا ما هم بیاییم . حسین خنده ای می کند  می گوید ها! مگر مسخره است ...

می خواهیم فردا کنار دریا را بگیریم و  آنقدر برویم تا برسیم به مدرسه دُمیگز ...(دُمیگز در چند کیلومتری کالو قرار دارد و ما با مدرسه شان قرارداد دوستی داریم و اردوهایمان همیشه مشترک است  )

شما هم اگر می خواهید کالوی جهانی جهانی تر شود به اینجا بروید و به یادداشت جنوبی من رای دهید (از اینجا هم می توانید رتبه وبلاگ را ببینید فعلا اختلاف ۲ درصد است و این یعنی من باید تشکر کنم از ایرانی ها که همواره در برابر مهربانی هایشان حرفی برای گفتن ندارم...)

فارس :وبلاگ سرباز معلم بوشهري در ميان 11 وبلاگ برتر دنيا

پ.ن۰۱: مدرسه کالو سنگری است با یک سرباز که اگه حکمش بیاد می شود فرمانده (هنوز سرگردانم نمی دانم می مانم ،باید بمانم یا باید رفت ...)

روزنامه ایران(خرداد ماه ): معلم کوچک ترین مدرسه دنیا در "کالو" ماندگار شد

روزنامه وطن امروز(آبان ماه ) :با وجود دستور وزیر آموزش و پرورش برای استخدام ،حقوق معلم "کالو" دعای خیر روستاییان است

پ.ن ۰۲: جایی می خواهم درست کنم برای نوشته هایم ،اما این بار ناشناس ...

+ [22:2]
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
روزی که برای بازدید می آیند ...

روزی که برای بازدید می خواهند بیایند باید دفتر ها مرتب باشد ،باید نامه ها تا آخرین شماره در دفتر اندیکاتور ثبت شده باشند. خلاصه باید مدرسه رو به راه باشد و تمام باید ها باید باشد! روزی که برای بازدید می خواهند بیایند باید مدرسه تمیز باشد فرقی هم نمی کند مدرسه مان در حسینیه باشد(مدرسه جدید هنوز تمام نشده ) ،مدرسه کالو این روزها از همه جا به بازدیدش می آیند از بردخون تا بوشهر تا تهران تا ...

موتور که می رود صبح زود است هوا هم سرد شده، اما به اینجا می گویند جنوب یعنی اگر بخواهی در آبان ماه از سرما خودت را بپوشانی مردم تا بنا گوش به رویت می خندند که بچه ی فلانی سرما را فراری می دهد ! من هر روز صبح که بسوی کالو می روم شهردار شهرمان را نفرین می کنم که چرا این راه ورودی شهرمان را درست نمی کند تا هر روز موتور معلم کالو درب و داغان نشود .

شترها هم کیفشان گرفته که امروز در جاده ای که مرا به کالو می رساند ،پیاده روی کنند. شاید اگر آنها هم می دانستند  امروز می خواهند برای بازدید به مدرسه مان بیایند  این همه با افاده راه نمی رفتند  و دلشان برای معلم کالو می سوخت که مبادا توبیخ نامه ای در پرونده اش ثبت شود.

همه اولین راهی که انتخاب می کنند برای بازدید، مدرسه جدیدمان است . مدرسه ای که حالا کالو پُزش را به دنیا می دهد ! حاج عباس(بزرگ روستا) جلوی کلاس که همان حسینیه خودش است ایستاده و سئوال های آموزش و پرورشی ها از نوه هایش را می شنود و می بیند. آقای مسئول کلمه ی پیرمرد را  کنار دفتر مهدی نوشته و از او می خواهد جمله بسازد . مهدی نگاهی به حاج عباس می کند و می نویسد «من پیرمرد را دیدم » ...

حسین به سئوالات خوب جواب می دهد ،آقای مسئول مکثی می کند و می گوید برای مدرسه تان چه می خواهید ؟ حسین سری به این طرف و آن طرف می کشد  می گوید آقا چاپگر می خواهیم برای کامپیوترمان .آقای مسئول خنده ای می کند و می گوید همین هفته برایتان چاپگر می فرستم ...

پ.ن ۰۱: همین است  وقتی ایرانی ها بخواهند «دیر تش باد» بسوی برترین وبلاگ دنیا شدن می رود...(از آنهایی که لینک داده اند و دیگران را به رای دادن تشویق کرده اند ممنونم . برای رسیدن به قله باید تلاش بیشتری به خرج داد خیلی بیشتر از حالا ! )

برای رای دادن اینجا را کلیک کنید

پ.ن ۰۲: آقای فخرایی دبیر ادبیات دبیرستانم شعری برای مدرسه مان سروده :

 با چهار نفر و یکی
نقشه ی جهان را به دست گرفته ای
حتا اگر این جا که ایستاده ای
نقطه ای دور بر لب ساحل نشسته باشد
و در این نقشه
خود را بر ملا نکرده باشد
اگر همه فراموشش کنند
خود را فراموش نمی کند
با این میوه های شیرینی که
پرورده ای در (کالو)

چراغی را که برداشته ای
بالاتر بگیر
تا از شعاع آن
مروارید های بندر درخشان تر شوند.

 

+ [23:25]
یکشنبه پنجم آبان 1387
ولی کالو بی همان چاه نفت هم دوست داریم ...

نفت که بیاید زندگی اهالی کالو را تکان می دهد ،نفت که بیاید شاید مهدی هم به آرزویش برسد و با پول فروش زمین شان ماشین دار شوند،نفت که بیاید کالو را متحول می کند ،نفت که بیاید بقول هاشم پدر حسین زندگی خانواده زارعی ها این رو به آن رو می شود و بقول مادر پریسا  «تا ۲۰ سال آینده ممکن است در کالو آدم های زیادی باشند اما شاید ما نباشیم ...»نفت که بیاید زارعی ها پولدار می شوند ...

چاه نفت کالو  این روزها خبرش همه جا پیچیده. فقط حرف است اما تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! چاه نفت بحث داغ این روزهای مدرسه کالو هم شده . چاه نفتی که می تواند باعث سرریز شدن شرکت های نفتی به منطقه شود . چاه نفتی که می تواند «کالوی» جهانی را جهانی تر کند . حسین چند مدت پیش می گفت: یعنی مدرسه جدید گیر بچه شرکتی ها می افتد ؟یعنی ما باید برویم . گفتم فعلا حرف است ،تا برنامه ریزی شود این پروژه کلی زمان می برد باید حوصله ها کرد.

حسین و پریسا مامور شدند برای امتحان مستمرشان بروند تحقیق کنند و از اهالی کالو جویای چاه نفت شوند . حسین باید می رفت از مردان روستا سئوال می گرفت و پریسا از زن های روستا . خیلی ها به ۴ سئوالی که مشخص شده بودند جواب دادند و بعضی هم جواب ندادند (دریا بودند ) یک مورد هم تقلب داشتیم که پریسا خط قرمزی رویش کشیده بود . روشو (روشن ) زن مشی غلوم از روی دست مشی غلوم گفته بود تا پریسا نوشته بود و همین باعث شد نظرش از تحقیق حذف شود ! پاسخ ها کوتاه بود جز پاسخ های پدر حسین که یک صفحه شده بود و ارزش هزاران صفحه هم داشت.

سئوالات  :

۱. پیدا شدن چاه نفت در کالو خوب است یا بد ؟

۲. چاه نفت چه تاثیری بر زندگی اهالی کالو دارد ؟

۳. کالو را با چاه نفت می خواهید یا بدون چاه نفت ؟

۴. بیست  سال آینده کالو ...؟

 مسعود زارعی : « ۱. اگر صحت داشته باشد خیلی خوب است من خوشحال شدم ۲. زندگی ما از این رو به آن رو خواهد شد و زندگی ما دگرگون می شود۳. با چاه نفت ۴. اگر چاه نفت پیدا شود کالو به شرکت های بزرگ تبدیل می شود نه منطقه مسکونی خواهد بود نه چیز دیگر اما من دوست دارم کالو همینطور بماند جهانی ...»

حاج عباس زارعی  : « ۱. از پیدا شدن چاه نفت خوش حال شدیم ۲. استفاده از آن همه سود می برند۳. با چاه نفت ۴. تا ۲۰ سال آینده کالو آباد می شود...»

اکبر زارعی  : «۱. خیلی خوشحال شدیم ۲. زندگی ما بهتر می شود ۳. با چاه نفت ۴. اگر در کالو چاه نفت پیدا شود زندگی مردم کالو بهتر می شود ولی کالو بی همان چاه نفت هم دوست داریم ...»

عبدالعلی زارعی(پدر پریسا )  : «۱. اگر چنین چیزی باشد که بسیار خوب است ۲. اگر صحت داشته باشد که زندگی مردم کالو از این رو به آن رو می شود۳. کالو را با چاه نفت و حتی بهتر از این هم می خواهیم ۴. تا ۲۰ سال آینده برای نسل جوان کالو اگر چاه نفت باشد بسیار عالی می شود...»

غلامحسین زارعی : «۱. خوب است وقتی خبرش شنیدم خوشحال شدم ۲. زمین هایشان فروش می رود به قیمت گران ،پولدار می شوند۳. با چاه نفت ۴. شرکت های بسیار زیادی می آیند و زمین ها گران می شود و کار در کالو بسیار می شود مثل عسلویه ... »

هاشم زارعی (پدر حسین ): «۱. پیدا شدن چاه نفت در کالو خیلی خوب است .وقتی خبرش را شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت. ولی من این آب و خاک را دوست دارم و دلم نمی خواهد که از اینجا بروم بخاطر اینکه در این روستا متولد شده ام ولی بخاطر بچه هایم که شده مجبورم از این جا بروم و آینده بچه هایم برایم مهم تر است ۲. چاه نفت تاثیر زیادی در زندگی مردم کالو دارد بخاطر اینکه هر کس زمین دارد زمین هایش را به قیمت زیاد می فروشد و کلی پول بدست می آورد و زندگی راحتی می کند ۳. اگر راستش بخواهی می گویم بدون چاه نفت هم کالو را دوست دارم ولی با چاه نفت هم کالو را دوست دارم چونکه اگر خدا بخواهد زمین هایمان را به قیمت خوب بخرند می توانیم زندگی آینده بچه هایم را تامین کنم ۴. کالو در آینده ای نزدیک آباد می شود و دیگر خبری از خاطره های که از زمان کودکی داشتیم باقی نمی ماند مثل روستای عسلویه که زمانی بی نام و نشان بود ولی حالا نام عسلویه در تاریخ نوشته شده و تا قرن ها ماندگار خواهد بود . کالو هم مثل عسلویه زمانی نامش در تاریخ نوشته و تا قرن ها ماندگار خواهد ماند...»

 راحیل صحافی نژاد : «۱. خوب است ! خوشحال شدم ۲. اگر طوری باشد که به نفع اهالی کالو باشد خوب است ۳. با چاه نفت ۴. کالو فکر کنم کاملا از سکنه خالی شودو شرکت های بزرگ جای خانه ما را خواهند گرفت ...»

صغری احمدی (مادر پریسا) :«۱. خیلی خوب است .خوشحال شدیم ۲. اگر چاه نفت باشد که خیلی خوب است ۳. با چاه نفت ۴. تا ۲۰ سال آینده ممکن است کالو آدم های زیاد باشند شاید ما نباشیم ..

 مرضیه عابدی  (زن حاج عباس ): «۱. ما بسیار خوشحال شدیم ۲. اگر باشد خوب است ۳. ما کالو را با چاه نفت می خواهیم ۴. برای نسل نو ...»

 مریم زارعی  : «۱. خیلی خوش حال شدم ۲. پول دار می شویم ۳. با چاه نفت می خواهیم ۴. شرکت ها که بیایند آباد می شود...»

زهرا عبدی (مادر حسین ) : «۱. چاه نفت خوب است چون به شهر می رویم ۲. ما پول دار می شویم و زمین ها به قیمت خیلی گران به فروش می رسد ۳. کالو را با چاه نفت می خواهیم ۴. آباد می شود...»

پ.ن ۰۱: نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...(پست جدید وبلاگ دانشجویی)

پ.ن ۰۲: دیر تش باد مورد تحسین مسابقات جهانی وبلاگ نویسی دویچه وله آلمان قرار گرفت ...

ترجمه متن از آلمانی به  انگلیسی (حسین فخرایی) :

The blogger told by the smallest school of the world and as it came there: Instead of to study it decided some time ago for civil service. In the framework its it is sent as a teacher into a village, in which seven families with their four children live. It writes their experiences, its desires etc. over its pupils. In the meantime a journalist, who is even also blogger, turns a film over him and the children. The blogger is according to an inquiry the seventh-most popular person in Iran.

شما هم می توانید با یک کلیک به دیر تش باد رای دهید ...

 

+ [23:59]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان