
+ پادکست این پست:بشنوید!
تهران خیلی بزرگ بود، هزارتا خیابان داشت، صدها هزار برج و دهها میلیون آدم. اما کالو چه؟! یک خیابان دارد وهیچ برجی با ۳۵ تا آدم !
روزی که برای دیدار با وزیر آموزش و پرورش به تهران رفته بودم، خودم را تنها میدانستم. چشمانم تمام وزارتخانه را دید می زد، شاید که آشنایی بیابد؛ خسته بودم و نگران. آنقدر گشتم و سئوال گرفتم تا بالاخره ساختمان وزارت آموزش و پرورش را پیدا کردم. BRTسوار شده بودم، با مترو پایین آمده بودم و آخر هم با تاکسی دربست رفتم به وزارت خانه! با خود گفتم: «بروم آنجا چه بگویم؟ اصلا وزیر می گوید: "این آقا چه می گوید!؟ کالو دیگر کجاست؟"»
وقتی که در ردیف نفرهای دیدار با وزیر نشستم، باور نمی کردم یک «وزارتخانه»ی تمام، «کالو» را می شناسد و همه با «دیّرتش باد» از احوال ما با خبرند .
اولین نفری که برای دیدار با وزیر اسمش را خواندند من بودم. آقایی از بالا اسمم را بلند خواند. رفتم و روبروی وزیر نشستم. بدون فلسفهبافی گفتم: «آقای وزیر! فلانی هستم سرباز معلم کالو.» نگذاشت بیشتر حرف بزنم و زحمت فلسفهبافیها را از دوشم برداشت و گفت: «در جریان اتفاقات مدرسه و وبلاگت هستم. خوشبهحالت آقا! رسانه ها از تو و مدرسهات هرروز تعریف و تمجید می کنند و هر چه دلشان میخواهد در مورد ما مینویسند.» خلاصه وزیر با لبخندش نوشت: «به هر صورت ممکن(تشویقی) سربازمعلم در آموزش و پرورش بماند.» گفت که در اولین حضورش در بوشهر به کالو هم خواهد آمد ...
در حین دیدار خیلی از کارمندهای وزارتخانه می آمدند و جزئیات کار را جویا میشدند و برای ماندن من در آموزش و پرورش دعا میکردند و می گفتند: «ایشالا پست آینده وبلاگت خبر همکار شدنمان باشد.» خوشحال بودم، خیلی زیاد. خبرش را همان موقع به اهالی کالو «اس ام اس» دادم. از آن موقع فهمیدم که «دیر تش باد» را نباید دستکم گرفت. (بماند که پس از دستور وزیر، یک قرارداد ۵ ماهه با من بستند و حالا دوماهی میشود که تمام شده و من بصورت غیرقانونی در آموزش و پرورش هستم و تا خرداد باید فکری برای خودم بکنم و بساطم را بردارم و از کالو بروم!)
حالا نامهها و ایمیلهای زیادی از نقاط مختلف دنیا برای مدرسه کالو میآید. اعتبار «دیرتش باد» حالا با فرهنگ و انساندوستی ایرانیها پیوند خورده و وبلاگ مدرسه کوچک کالو سفیر مهربانی ایرانیان برای مردم جهان است.
ایرانیان و غیر ایرانیان زیادی از سرتاسر جهان با مدرسه کالو در تماساند و از احوالات شیرین و خلوت کودکانه و معصومانه در روستایی دور در دنیای واقعی - و نزدیک در دنیای مجازی - باخبرند .
نامهای که در زیر میبینید، آخرین نامهای است که همین چند روز پیش توسط خانم «الیزابت کرایسی» که در ایالات «ویسکانسین» کشور آمریکا زندگی میکند برای مدرسه فرستاده شده ...
{
11 مارچ 2009
حمیده، پریسا، حسین و مهدی زارعی عزیز!
سلام! اسم من الیزابت کرایسی است. من مادر 4 فرزند هستم. ما در کنوشا، ویسکانسین در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنیم.

ما زمستان سرد و برفی را پشتسر گذاشتیم. من بیصبرانه مشتاق بهار هستم تا زمین را گرم کند و دوباره درختان زیبا و سبز را برویاند.
من شما و معلمتان را در 3 اکتبر 2008 در شبکه سیانان در گزارشی که آسیه نامدار تهیه کرده بود، دیدم. او گفت که افراد زیادی برای شما تدارکات و هدایای زیادی فرستادهاند. بسیارخوب!
داشتن یک قلب مشتاق و آماده برای یادگیری بسیار مهمتر از داشتن امکانات است – و یک معلم خوب میتواند تفاوت بسیار بیشتری از یک کامپیوتر ایجاد کند.
فرزندان من: متیوس (13 ساله)، مارک (9 ساله)، ابیگیل (8 ساله) و آماندا (6 ساله) هستند.

همسرم دیوید، یک مهندس نرمافزار کامپیوتر است و در شرکتی بهنام موتورولا کار میکند. او برای تلفنهای همراه کد نرمافزار مینویسد.
ما در جامعه مشترکی با: آمریکاییهای ایتالیایی، آمریکاییهای فلیپینی، آمریکاییهای آفریقایی، آمریکاییهای مکزیکی و دیگران زندگی میکنیم. یک همسایه ما اصالت ایرلندی دارد و اجداد خود من از آلمان آمدهاند. مرکز اسلامی آمریکاییهای آلبانیاییتبار در نزدیکی خانه من است.
امروز دمای هوا حدود 40 درجه فارنهایت و هوا، آفتابی و طوفانی بود.
من امیدوارم که شما این نامه را خیلی زود دریافت کنید. اگر شما نامهای در پاسخ به من و خانوادهام بفرستید، خوشحال خواهم شد.
متیوس، به کامپیوتر و علوم علاقهمند است، او نقاشی و ساختن چیزهایی با لگو را دوست دارد؛
مارک، ماهیگیری را دوست دارد و در مدرسه ریاضیات میخواند؛
ابیگیل، به مطالعه و فوتبال علاقه دارد و به من در آشپزی کمک میکند؛
آماندا، آموزش در مدرسه را دوست دارد و با ابیگیل بازی میکند.
من هم از آواز و نقاشی لذت میبرم. دیوید برنامههای ورزشی تلویزیون را نگاه میکند و همچنین دوچرخهسواری میکند.
مخلصانه؛
الیزابت کرایسی
}
و من به مهربانی او با این عنوان پاسخ دادم که:
«پنجرهی این مدرسه، رو به آسمان باز میشود»...
{
خانم الیزابت کرایسی
سلام
نامهی شما را دریافت کردم. من و دانشآموزانم (حمیده، حسین، پریسا و مهدی) از اینکه با شما و خانوادهتان آشنا شده ایم خوشحالیم. دهکدهی کوچک ما در چند قدمی خلیجفارس در جنوب ایران قرار دارد و 35 نفر جمعیت دارد که شغل همهی مردان روستا ماهیگیری است.
میخواهید بدانید مدرسهی کوچک ما چگونه جهانی شد!؟
شاید روز اولی که وارد دهکده کالو شدم و درس چهار دانشآموز روستا را آغاز کردم، هیچوقت تصور نمیکردم که بعدها این گچ و تخته و تخته پاککن، واسطهی ارتباط و دوستی من و اهالی روستا با هزاران انسان دیگر در سراسر کره خاکی بشود. روزهای اول، کمجمعیتبودن مدرسه برای خود من هم هیجانانگیز بود. آن موقع دهکده مدرسه نداشت و بچهها در حسینیهی روستا(محل انجام آئینهای اسلامی) درس میخواندند. شاید آن اولها کمی احساس تنهایی میکردم اما امروز...
تصور کنید، اگر در دهکده خوشبختی ما، حقایقی مانند مهربانی، فداکاری و قدرشناسی جود نداشت! قطعا هیچکدام از خاطرههای زیبای این سه سال، متولد نمیشدند. معجزه مهربانی، دستان حسین را با دستان متیوس (فرزند شما) پیوند میدهد و قلبهای آنها را به هم نزدیک میکند. من همیشه از سادگی، یکرنگی و آرامش اهالی روستا، انرژی گرفتهام. بچهها، پاکترین موجودات روی زمین هستند و دانشآموزان مدرسه کالو، همیشه بزرگترین مشوق من برای ادامه کار بودهاند.
شایدبرایتان جالب باشد که بدانید مدرسه جدیدی برای کلاس چهارنفرهی ما در روستا ساخته شده است. یک مدرسه نو با امکانات خوب. پدربزرگ بچهها، حاج عباس که سرچشمه مهربانیهای روستا است، قطعهای از زمینهای خود را برای ساخت مدرسه در اختیار قرار داد و مهربان دیگری برای ما مدرسه ساخت. اگر فداکاری پدربزرگ، مهربانی مدرسهساز و محبت انسانهایی همچون شما که برای مدرسه ما کتاب، لوازمالتحریر و شکلات فرستادند نبود، این خاطرات زیبا ماندگار میشد؟
امروز من دیگر تنها نیستم. آدم های بسیاری از سراسر دنیا، به دیدن مدرسه ما میآیند و یا برای ما نامه مینویسند و من با انسانهای خوبی همچون شما آشنا شدهام و حسین، مهدی، پریسا و حمیده نیز دوستان خوبی مانند متیوس، مارک، ابیگیل و آماندا پیدا کردهاند.
من هرشب، خدا را به خاطر همهی اتفاقات خوب این سه سال، شکر میکنم. حالا دیگر مدرسهی ما، پرجمعیتترین مدرسه دنیا است. مطمئنم که یاد و خاطره مدرسه کالو و دانشآموزانش در قلبهای انسانهای زیادی در دنیا زنده است.
حمیده، پریسا، مهدی و حسین هم در نوشتن این نامه به من کمک کردند و گفتند که از خانم الیزابت برای عکسهای زیبایی که فرستاده، تشکر کنم.
حسین به کارهای فنی بسیار علاقه دارد و دوست دارد در آینده مهندس کامپیوتر شود. مهدی، دوچرخهسواری را دوست دارد، اما هنوز شغلی برای آیندهاش انتخاب نکرده است. حمیده، نقاشی خوبی دارد و مانند حسین، دوست دارد مهندس کامپیوتر شود. پریسا هم آشپزی میکند و فعلا برای آینده، پزشکی را انتخاب کرده است.
به همراه نامه، عکسهایی از مدرسه و کتابم که به زبان فارسی منتشر شده برایتان ارسال میکنم.
بالای صفحه ۶۴ کتاب هدیههای آسمانی حسین نوشته: "آخرین یادداشت معلم برای من" و من اینطور مینویسم که :
هدیههای آسمان هم تمام شد !
میبینی زندگی چقدر زود میگذرد، حسین آقای زارعی! انگار همین دیروز بود که از روی درس اول کتاب که اسمش "سلام دوست من" بود، میخواندیم .
و گذشت...
همهی روزهای زندگیمان به همین یک چشمزدنها میگذرد .

حسین حالا بزرگتر شده، مردی برای خودش شده. او به شهر میرود و درس میخواند، تا آینده برایشان بهترینها را هدیه بیاورد.
۲۰ سال دیگر یا یک کمی اینطرف و آنطرفتر که حسین و سبیلش قد کشیدهاند، حسین وقتی که پشت میز مسئولیت یا شاید اصلا سر میز غذاخوری خانهاش با خانم و بچههایش نشسته، حتما مدرسه کالو به یادش میآید و یهویی دلش برای مدرسه کوچک روستایش تنگ میشود...
آقا حسین! معلمت را تحویل بگیری ها!
من به آیندهی تو ایمان دارم ...
حَسبُنا اللهُ وَ نِعمَ الوَکیل
پشت و پناه ما خداست
و چه پشت و پناه خوبی !
***
پ.ن 01: پادکست این پست را اینجا بشنوید.
پ .ن 02: رادیو کالو چطور است؟
پ. ن 03: آقای دعائی وارد نمایشگاه شده است! پیگیر باشید.
دوست خوب و مهربانم سید کمال دعائی، که از مشهد برای دیدن روستای کالو و مدرسه کوچکش در ایام تعطیلات به اینجا آمده بود، در مدت دوهفته برپایی نمایشگاه همراه و مشاور من بود. سید علاوه بر همکاری در اداره نمایشگاه، به ثبت وقایع و حاشیههای نمایشگاه میپرداخت و تمامی آنها را با عکس مستند میکرد. حالا متوجه شدم که قرار است خاطرهها و عکسهایش را به مرور بر روی وبلاگی قرار دهد. آنطور که از حضورش برمیآمد، نکتهها، نکتهسنجیها و عکسهای خوشمزهای (به قول داریوش غریبزاده- کارگردان مستند مدرسه کالو) در وبلاگش خواهید یافت! گفتمش که آزادانه بنویسد. شما هم از او بخواهید هر چه در کالو دیده بدون ذرهای پارتی بازی نسبت به سرباز معلم کالو جانانه بنویسد!
همچنین، خبر خوشی در مورد وبلاگ و روستا در اولین پست وبلاگش اعلام کرده. بخوانید: کالو تشیاد !
حسین می گوید: اجازه! «دی مقداد» (مادر مقداد) زن عمویم می گفت: وقتی برای «مقداد » رفته بودند خواستگاری، طایفهی عروس از مدرسه ما حرف می زده اند و می گفتند داماد یه رگش بر می گردد به کالو. همان کالویی که رادیو و تلویزیون در مورد مدرسه اش حرف می زند.

پریسا که پیک نوروزی اش را کامل کرده، می گذارد روی میز، مهدی می گوید: اجازه! از همه ی برنامه های تلویزیون برای عید دوتاش خوب بود «جومونگ» با «مرد دو هزار چهره»، حسین می گوید: نه «کلاه قرمزی » هم خیلی قشنگ بود. پریسا اخمی می کند و می گوید: حالا دعوا نکنید، همه شون خوب بود!
آخرهای زنگ نامه های رسیده از آموزش و پرورش را مرتب می کنم و هی شماره هاش رو تو دفتر اندیکاتور ثبت می کنم تا معلم راهنما که آمد نگوید: شعرانی این چه وضع دفتر ثبت نامه هایت است!
سه تا کارت سبز رنگ که رویش درشت نوشته «همیار پلیس - ویژه نوروز » چشمهای مهدی ،حسین و پریسا را می قاپد اما چه فایده که اینها نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. حالا که تعطیلات عید تمام شده کارتش اومده! حسین می گوید: اجازه! کالو پلیس ندارد که همیار پلیس داشته باشد!

گفت و گو با دویچه وله در مورد چاپ کتاب قصه ی کوچک ترین مدرسه ی دنیا

*این پست رو 4 روز پیش نوشتم ولی وقت نشد ثبتش کنم ، ببخشید لطفا !
باران که امروز آمد تمام کاسه کوزه های نمایشگاه مان را بهم زد ! حسین همین اول صبحی ناشتا نخورده می گوید اجازه 4 تا خبر بد ! ردیف می کند ، اول اینکه باد بنر اول روستا رو دو نصف کرده ! دوم هم چادرهای هلال احمر پاره شده اند . سوم «پارچه به طرف نمایشگاه » از جا کنده شده و چهارمی که از همه مهمتره باد نمایشگاه رو داغون کرده !
کالو هیچ وقت این همه آدم را به خود ندیده بود . شمارش آدمهایی که با دلهایشان به کالو آمده بودند خیلی سخت بود خیلی سخت و اگر این خبرگزاری ها مجبورم نمی کردند نمی گفتم بیش از ۲ هزار نفر عید را میزبان مدرسه کوچک کالو بودند !

خانه مان کوچک اما دلمان بزرگ بود ، مهمان ها حتما کاستی ها را خواهند بخشید به بزرگی مهربانی شان ...

