
تهران همان جایی است که «حسین» قشنگترین شهر ایران میخواندش؛ پرواز عسلویه به تهران با گرد و خاکی که همهجا را گرفته هی به تعویق میافتد. باید قید رسیدن به جلسهی همایش روابط عمومی الکترونیک را بزنم. اما هواپیما با 5 ساعت تاخیر میپرد.
بسیاری از همسفرها، تهرانیهایی هستند که در عسلویه کار میکنند، از مهندس گرفته تا مستخدم و کارگر جزء و...
یک کیف و کوله، این تمام سهم من از سفر است. به خوابگاه میروم و صبح زود میروم سمت هتل المپپک (محل برگزاری همایش)،کلیپی که از مدرسه آماده کردهام با خودم آوردهام و اصرار میکنم که اگر پخش شود تاثیر خوبی خواهد داشت. سخنرانان همایش همگی از چهرههای سرشناس کشور هستند. نوبت به معرفی وبلاگهای برتر میرسد. آخرین وبلاگ که میخواهند از آن تقدیر ویژه کنند «دیّرتش باد» است. معرفی دبیر جشنواره، سخنی کوتاه از من و پخش کلیپی از مدرسه جمع صدها نفری سالن هتل المپیک تهران را متحول میکند. آنچه که میدیدند برخلاف سخنرانیهای خشک و اداری بود، حکایت وبلاگی بود که توانسته ساکنان دهکدهی جهانی را مجذوب خودش کند و زندگی عدهای را تغییر دهد. اندکی اشک برای مهربانی جمعی که به احترام مدرسه کالو قیام کردند کافی نبود، آنها خیلی مهربان بودند؛ خیلی ...

همه چیز برای برپایی نمایشگاه عکس مدرسه در تهران مهیا شده. دو روز است که از صبح زود به دنبال کارهای نمایشگاه میروم؛ از چاپکردن عکسها گرفته تا هماهنگی محل نمایشگاه. دوستان زیادی تماش گرفتهاند و خواهان کمک به من هستند، اما دوست ندارم مزاحم کسی باشم .
«فرهنسگرای خاوران» برای برپایی نمایشگاه اعلام آمادگی کرده و به توافق رسیدهایم . طرح پوستر هم مشخص شده است و من در وبلاگ هم خبر نمایشگاه را کار میکنم. القضا سایت خبری پارسینه هم خبر نمایشگاه را میرود! سه روز مانده به نمایشگاه شخصی از فرهنگسرا تماس میگیرد و به زبانی تند مرا متهم به کار سیاسی میکند! می گوید: "میخواهید با این نمایشگاه به سود کاندیدایی خاص تبلیغ کنید!" میگوید: "یکی از عکسها مشکل درست کُن است!" میگویم: "در مورد عکس چیزی به من نگفتهاید، اما اگر شما صلاح در حذف آن میدانید من حرفی ندارم." می گوید: "نه! نمایشگاه باید برود برای بعد از انتخابات ریاست جمهوری!" حرف دیگری نمیزنم. انگار دنیا روی سرم خراب شده، در وبلاگ تاریخ را مشخص کردهام، به دوستان زیادی ایمیل زدهام...
یادم میآید چند روز قبل، از فرهنگسرای مدرسه هم برای نمایشگاه تماس گرفتهاند. هیچگاه در این سه سال حضورم در مدرسه کالو نا اُمید نشدهام، اگر بنا برای نااُمیدشدن بود، خیلی زودتر از اینها مدرسهام به تاریخ سپرده میشُد. با فرهنسگرای مدرسه تماس میگیرم و ماجرا را شرح میدهم و میگویم فرهنسگرای خاوران چه حرکتی داشتهاند. تماس تلفنی به ملاقات حضوری ختم میشود. در جلسه با مدیر و معاونین فرهنسگرا توافق نهایی حاصل میشود. استقبال میکنند و در عرض چند ساعت تمام فرهنگسرا برای برپایی نمایشگاه بسیج میشوند. تلاشها در روز اول با چاپ پوستر، بنر، دعوتنامه و اطلاعرسانی گسترده به پایان میرسد. اطلاعرسانیام را با محافظهکاری پیش میبرم. میترسم مبادا این برچسپ سیاسیبودن، باز در برگزاری نمایشگاه خللی ایجاد کند. از آموزش و پرورش جناب محرمی مشاور وزیر حسابی برای برپایی نمایشگاه سنگ تمام گذاشت و دکتر یزدانی معاون وزیر هم در آسانسور وزارت خانه دستور پرداخت هزینه نمایشگاه را داد .

دوشنبه (۴ خرداد ماه) افتتاحیه نمایشگاه میشود. روز افتتاحیه یکی از شلوغترین روزهای نمایشگاه میشود. دهها دوربین تلویزیونی از نمایشگاه گزارش میگیرند. دیدار با آقای «قلمچی» موسس کانون فرهنگی آموزش و توافقات حاصل شده برای چاپ دوم و سوم کتاب آن هم در تیراژ 10 هزار نسخه بر شیرینی افتتاحیه افزون میکند. آقای خسروی فرماندار شهرمان هم که خود زمانی سکاندار یکی از همین فرهنگسراهای تهران بوده با نگاه وِیژه ای که همیشه به مدرسه کالو داشته به تهران آمده، حسین و پریسا هم آمدهاند. نمیتوان از تلاش دکتر خالقی مدیر فرهنگسرا و همکارانش به راحتی چشمپوشی کرد. جناب خالقی برخلاف رویه همقطارانش مردی مهربان بود که مدرسه کالو را مهربان میدانست. و می دانست مدرسه ما سیاسی نیست! و نمایشگاه عکس مدرسه کالو مورد دار نیست.
روز دوم نمایشگاه
صبح ها معمولا نمایشگاه خلوت است و تنها آدمهایی که در پارک فرهنگسرا چرخی میزنند، سری هم به نمایشگاه ما میزنند. پیرمردها و پیرزنها قرارشان شده نمایشگاه ما! ناهار را مهمان پیشکسوتان ورزش کشور هستیم که در تالار فرهنسگرا دور هم جمع شدهاند تا یادی از پهلوانیهایشان برای ایران کنند. با لطفی که بانیان مراسم دارند، در جمع سخن از مدرسهی کالو میگویم و قهرمانان ورزش دیروز از مدرسه کالو و آوازهاش به وجد میآیند. یکی از حاضرین در جلسه خطاب به حسین میگوید: "تو منو میشناسی؟" حسین میگوید: "نه آقا." میگوید: "عجب! من 40 سال پیش دروازهبان تیمملی بودهام! میبینی روزگار چه کارها میکند..." پیرمردی که آخر نشسته میگوید: "جانم بوشهر! عروس من هم بوشهریست..."

روز سوم نمایشگاه
چیزی یادم نمیآید که بنویسم! تنبلی کردهام در دفترم چیزی یادداشت نکردهام.
*از دو روز تعطیلی آخر هفته استفاده کردیم و به اینجاها رفتیم: کاخ سعدآباد، شهربازی، پارک پردیسان، سرزمین عجایب و ...
روز چهارم نمایشگاه
مثل همه ی صبح های نمایشگاه زیاد مهمان نداریم .بعداز ظهر گروهی از خانمهای خانهدار یکی از محلههای نزدیک فرهنگسرا مهمان نمایشگاه هستند. آنها عزمشان را برای آبادنی محله خودشان جزم کردهاند و کارهایی هم انجام دادهاند. من هم از مدرسه حرف میزنم و اینکه چطور میتوانند موفقتر شوند. البته این را هم میگویم که آنها از من موفقتر خواهند بود. عکسهای نمایشگاه به آدمهایی که میآیند حس خوبی میدهد. بیشتر، عکسهایی که خودم گرفتهام به دلشان میچسبد. اگر این یکسال آخری دوربینم را نفروخته بودم، مطمنا الان عکسهای قشنگتری در نمایشگاه بود.
آنچه که خیلی ذهن بازدیدکنندههای نمایشگاه - که بیشتر خوانندههای وبلاگم بودند - به خودش مشغول کرده، این است که من در انتخابات طرفدار چه کسی هستم! سئوالی که بعضیها مستقیم از خودم و بعضی هم میخواستند از زبان حسین و پریسا بفهمند معلمشان کدام طرفی است. من گفتم دوست ندارم کسی از دستم برنجد چون به کاندیدای مورد حمایت او رای نمی دهم و برای همین به احترام مخاطبین وبلاگم، وبلاگم را پاتوق سیاسی هیچ کس نمیکنم. من یک فعال اجتماعی هستم نه سیاسی...
روز پنجم نمایشگاه
صبح زود به کانون فرهنگی آموزش میرویم. به آنها قول دادهام که بروم و برای پشتیبانهایشان صحبت کنم، امروز شیفت آقایان هست. چند کلیپ از مدرسه پخش میشود و بعد هم من از مدرسه و کارهای آنجا حرف میزنم و با استقبال مواجه میشود .
نگرانیها و دلمشغولیها و هیجانهای آیندهام رادستهبندی کردهام. صبحانهی کاری ما حاصلش قراردادی می شود که برای چاپ دوم و سوم کتاب بسته میشود. من با همهی اهالی دفتر «قلمچی» دوست شدهام، اما بیشتر از همه جوان مهربانی که با حسین مانوس شده بود را دوست دارم. جوان در آنجا برای ما چایی میآورد و خنده مهربانش به اندازهی دنیایی سخاوت داشت. قلمچی را مدیری پرتلاش و سختکوش دیدم که تکیهکلامش این بود: "به جای حرف زدن از خورشید، شمعی بیفروز"
قلمچی مدرسهی ما را از همایش خیرین مدرسهساز بوشهر شناخته بود. سازمان نوسازی مدارس استان بوشهر برخلاف دیگر ارگانهای آموزشی بوشهر که تاکنون از کتاب من استقبال نکردهاند، کتاب من را خریده و به خیرین هدیه داده بود و مطمئنا من چاپ دوم و سوم کتابم را در این زمان کوتاه به همت آنها مدیونم ...
عصر نمایشگاه خیلی شلوغ میشود. بهخصوص ساعتهای پایانی نمایشگاه، چند بار خواستهام با مسئولین نمایشگاه صحبت کنم تا ساعت نمایشگاه را کمی بیشتر کنند، اما تا یادم به حرف های «اشتری» مستخدم نگارخانه میافتد که می گوید: "باید برگردم کرج" از حرفزدن منصرف میشدم. دلم نمیخواست پیرمرد از دستم برنجد...

روز ششم نمایشگاه
صبح دیرتر به نمایشگاه میرویم. بسیاری کتابم را خریدهاند و گذاشتهاند تا موقعی که آمدم چیزی برایشان بنویسم. جوانکی با چشمهای یشمی که کتابش را آنجا گذاشته برای گرفتنش آمده. کارت تبریکی به من میدهد و میگوید: "قبلا در مجلههای زیادی از مدرسه شما شنیده بودم و دلم میخواست از نزدیک ببینمتان، تا اینکه دیروز در روزنامه خواندم در تهران نمایشگاه دارید." او خود را نگهبان یک شرکت سیمان معرفی میکند. میگوید: "چرا نقشه نذاشتید تا مردم عادی با موقعیت روستا روی نقشه آشنا بشوند."
جوان عصر دوباره بر میگردد. این بار گل آورده و نقشهای که روی آن کالو را نشان میدهد. به شوخی میگویم اگر نقشه را یک تکان بدهیم کالو و مدرسهاش می اُفتد توی خلیج فارس!
جوان چند بار مخفیانه برای ما نهار میآورد. روز آخر که میآید میبینماش. میگوید: "این نهارها از طرف آقای .... هستش."
عسکر جلالیان نماینده دیر و کنگان و عضو فراکسیون فرهنگیان مجلس مهمان عصر نمایشگاه بود.
روز هفتم نمایشگاه
صبح دوباره به دفتر کانون فرهنگی آموزش میروم تا اینبار برای خانمهای پشتیبان آنجا حرف بزنم. امروز که ایمیلهایم را چک میکنم می فهمم استقبال آنها خیلی بیشتر از آقایان بوده!
نهار را مهمان مرکز مشارکتهای زیستمحیطی شهرداری منطقه 7 هستیم. فعالیتهایشان هم برای من هم برای بچهها جذاب و جالب است. شهردار آنجا هم به ما میپیوندد. حسابی از مهربانیشان برخوردار میشوم. از نگارخانه زنگ میزنند که ملتی آمدهاند، چرا شما نمیآیید!
عصر روز هفتم یکی از شلوغترین روزهای نمایشگاه میشود. گروهی برای تهیه فیلم از نمایشگاه آمدهاند. از دفتر کانون فرهنگی آموزش هم آمدهاند. مهندس «خواجهپور» معاون وزیر ارتباطات که همولایتیمان هست هم آمده و ما چقدر دلمان برای بوشهری حرفزدن تنگ شده...

روز آخر...
صبح به بازار میرویم و نزدیک ظهر به نمایشگاه بر میگردیم. در زیر نم نم باران بهاری تهران، از بوشهر خبر میدهند که هوا خیلی گرم شده. آخرین روز نمایشگاه مهمانهای زیادی دارد. کتاب در نمایشگاه فروش خوبی داشته بهطوری که در روز آخر کتاب تمام میشود.
همهی آدمهای اینجا خوب هستند، حتی نگهبان دستشویی پارک که از مردم پول میگیرد! حسابی تعارف میکند و میگوید: "شما مهمان هستید قابلی ندارد، مهمان ما باشید!"

