
وقتی که امتحان آخر دانشگاه می دهم ،سر مست به سوی اتوبوس واحد دانشگاه می روم تا مرا با خود به شهر ببرد . راننده چنان پایش را روی پدال گاز چسپانده که انگار او هم مثل من آخرین امتحانش را داده ، بغل دستی ام هی به جزوه اش نگاه می کند و هی می گوید این استاد فلان فلان شده نمی دانم این سئوال ها از کجا آورده بود ! دانشجوی بدون تلویزیون ،رادیو و اینترنت و خیلی چیزهای دیگر خوبی اش به این است که خبر رسیدن آلمان ها را به فینال یورو در اتوبوس واحد دانشگاه می شنود. به شهر که می رسم یک راست به خانه ی دانشجویی هم ولایتی هایم در مرکز استان (بوشهر ) می روم. کتابم را به هوا پرتاب می کنم و می گویم این یکی هم به تاریخ پیوست ! هنوز عرقم خشک نشده ،موبایلم که چند روزی می شود که به هیچ تماس اش پاسخ نداده ام زنگ می خورد ،حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام پشت خط است ، سلامی می کند و می گوید اجازه شماره سریال ویندوز xp ، می گویم پدر صلواتی مگر کامپیوترت خراب بشه تا سراغی از معلمت بگیری . نفسی چاق می کند و می گوید اجازه به خدا خیلی گرفتار بودم ! می گویم چه خبر از ولایت ؟ می گوید شما شهر هستید خبرها پیش شماست ،در دل به خودم می گویم راست می گویی حسین خبرها اینجاست . اُستانداری که قول داده بود که به روستایتان بیاید و من پز آمدنش را به حاج عباس (بزرگ روستا )می دادم هم استعفا داده ، و حالا اینجا بلوایی شده برای انتخاب استاندار بومی یا غیر بومی . حسین پشت خط باش تا من به این فکر کنم که چه خیال ها داشتم .گفتم استاندار که آمد ،می گویم هیچ درخواست شخصی ندارم فقط جاده روستا را آسفالت کنید ،تا حمیده که امسال به راهنمایی می رود مجبور نباشد این همه راه در گرما و سرما پیاده برود تا به جاده آسفالته روستا برسد و منتظر سرویس مدرسه شان باشد . حسین پشت خطی ؟حالا استاندار به تهران می رود و من به این فکر می کنم ،روزهایی که پدر حمیده دریاست او مجبور است پیاده تا جاده روستا برود.حسین کاش خبرها همیشه پیش تو بود ...

