
*این نوشته اگر اشتباه نکنم مربوط می شود به اواخر بهمن ماه ،یادم رفته بود که در وبلاگ بزارمش اما دیشب که خواب مدرسه را می دیدم یهو به ذهنم آمد !*
از مجله همشهری زنگ زده بودند برای تهیه گزارش از وبلاگ و مدرسه ، آمار روستا را می خواستند و من گفته بودم که باید سئوال کنم از بچه ها و بزودی خبرتان می کنم ...
مهدی پنج انگشت دست راستش را با پنج انگشت دست چپش سفت و سخت گرفته و می شمارد . من ،هادی مون ،حمیده و دیم (مادرم ) با بام (بابام) وامبیم (می شویم ) ۵ تا، پریسا هم می گوید ما هم که معلوم هستیم ۴ تا. حسین می گوید : اجازه امید* هم بشمارم ؟ او تنها جمعه ها می آید، بدون امید ما می شویم ۳ نفر .حمیده می گوید اجازه حالا شدیم سرجمع ۱۲ نفر ،پریسا می گوید اما خونه ی مشی غلوم ، عبدالله ، اکبر با حاج عباس با عمویم مصطفی هم مونده . حسین می گوید: مهندس ها* یادتون نره . حمیده ابروانش را در هم می شکند و زیر چشمی به حسین نگاه می کند و می گوید مهندس ها که مال کالو نیسن (نیستن) پریسا هم از ترس حسین یواشکی حرفهایی می زند " به خاطر باباش که پیش مهندس ها کار می کنه میگه اونها هم جز روستا حساب کنیم !" پریسا می گوید من بعد از مدرسه میرم و خانه ی عمویم را می شمارم ، حمیده هم می گوید اجازه وقتی همه را شمردیم زنگ بزنیم ؟ حسین می گوید یه کم دیگه از شارژ موبایلم مونده اس ام اس می زنم براتون اجازه ...

اس ام اس حسین ، زنگ زدن حمیده و آمارهایشان کلی با هم تناقض دارد ! صبح که به روستا می روم مشی غلوم کنار در مدرسه ۴ زانو نشسته و دارد به بازی بچه ها نگاه می کند با صدای بچه ها معلم مهدی ،مشی غلوم هم تکانی به خودش می دهد و بلند می شود . سلامی می کند و جویای سلامتی جد و آبادم می شود ! بعد از کلی تعریف می گوید راستش را بخواهید ما دو نفریم ولی روزهای تعطیل بچه ها هم از شهر بر می گردند و نیم جینی می شویم ! می گویم حاجی این ها را برای چه به من می گویی ؟ سرفه ای می کند و می گوید مگر آمار را برای اداره پست نمی خواهی !؟ برای کدام پست ؟ اداره پست،دیروز تلویزیون گفته کوپن روستایی بزودی اعلام می شود. با هر زحمتی است به مشی غلوم می فهمانم که پدر جانم این آمار برای مجله است و هیچ ارزش قانونی دیگری هم ندارد ! و فرقی هم نمی کند تو با روشو (همسرش) بشوی دو نفر یا با بچه هایتان که همگی به شهر رفته اند بشوید سر جمع ۶ نفر ! مشی غلوم می گوید: خدا خیرت بدهد اگر احیانا نامه ای برای کوپن آمد چون بچه ها شهر کوپن نمی گیرند به تعداد ما اضافه کن. در دل می گویم مرد حسابی کوپن روستایی چه ربطی به مدرسه داره ! برای اینکه دل پیرمرد که همیشه مهیمان نان گرم تنور همسرش هستم نشکنم می گویم چشم اگر خبری شد به بچه ها می گویم خبرتان کنند. حسین می گوید اجازه بیا من امروز املاء دارم ...
*امید : امید داداش حسینه که شهر درس می خونه و معمولا روزهای تعطیل و جمعه ها به روستا بر می گرده
*مهندس ها : مهندس ها برای یه پروژه صنعتی دارند در نزدیکی روستا کار می کنند و پدر حسین هم پیش اون ها مشغول به کاره
پ.ن ۰۱ : از رادیو جوان زنگ زده بودند برای گفت وگوی زنده تلفنی ،می گویند مدرسه تان چند نفر دانش آموز دارد . می گویم با خودم می شویم ۵ تا ...!
پ.ن ۰۲: گزارش شهاب میرزایی برای سایت جدید آنلاین که عید به مدرسه کوچک مان آمده بودند : گزارش با زیر نویس انگلیسی گزارش با نوشته ی فارسی

