تبليغاتX
دير تش باد
پنجشنبه سوم مرداد 1387
حمیده قصه کوچک ترین مدرسه دنیا دارد می رود...

روزی که برای اولین بار رفتم سرباز معلم شوم ،دخترکی کوچک و شیرین زبان با همان حیای جنوبی اش به استقبالم آمد و با دستان کوچکش که نظر بندی سبز بر آن نقش بسته بود مدرسه جدید کالو را نشانم داد .مدرسه ای که دیوار نداشت و درست در چند قدمی دریا قرار داشت. و گفت اجازه ! من حمیده ،حمیده زارعی پارسال کلاس سوم بودم و اجازه !امسال کلاس چهارم هستم . گفت : شما تشنه اید ! آب بیاورم . گفتم ممنون من سیرابم ! حمیده به تمام روستا خبر داد که معلم جدید آمده ،صدایش از دور می رسید که می گفت : بچه ها معلم جدید آمده بیایید ببینیدش ! حمیده جارو می آورد با کمک بچه ها شروع کردیم به تمیز کردن مدرسه ،حسین می گفت ما تا پارسال که مدرسه نداشتیم !جارو که می زنم حمیده جارو را از دستم می کشد و با دستان کوچکش مدرسه کوچک مان را جارو می زند . فردا که به مدرسه می روم می گویم حمیده بشود مبصر کلاس ،مکثی می کند می گوید نه اجازه این جا همیشه پسرها باید مبصر باشند من می خواهم مسئول کتاب خانه بشوم . می گویم فرقی نمی کند پسر و دختر که نداریم اما لبخندی کودکانه می زند و می گوید "اومنمیت "* . امروز که پدر حمیده زنگ زده بود برای پرونده اش که با خودش به شهر ببرد و او را در مدرسه شهر ثبت نام کند ،بغض کردم اما یادم آمد که حمیده دارد سنت شکنی می کند باید خوشحال باشم . 

اتفاقات مدرسه کوچک مان و سرازیر شدن آدم های مختلف به روستای جمال آباد کالو باعث شده که پدر حمیده راضی شود که حمیده برای ادامه تحصیل به شهر برود ، یادم آمد که حمیده دارد سنت شکنی می کند و برخلاف دختران دیگر روستا که تا ابتدایی بیشتر درس نمی خواندند او به راهنمایی می رود، یادم آمد روزی که بلند سرت داد زدم که حمیده !چرا داداش مهدی کلاس اولی ات مشق هایش را نیمه کاره نوشته و تو اخم کردی با معلم، و گفتی که نمی دانی به درس خودت برسی یا از مادرت که کلاس نهضت سواد آموزی می رود املا بگیری یا  مشق های داداش مهدی بازیگوشت را نگاه کنی . یادم آمد که سرت را روی میز گذاشتی و با معلم قهر کردی و کمی بعد با چاشنی لبخند آشتی کردیم . یادم آمد روزی که رییس آموزش و پرورش آمده بود بازدید و تو که نیمکت شکسته تان را  با پارچه ای پوشانده بودی ،سریع به پایین پایت پرتابش کردی تا رییس با دیدن نیمکت شکسته سریعا دستور تعویض نیمکت های مدرسه کالو را بدهد ،یادم آمد روزی که سگ های بی وجدان روستا دنبالم کردند و حمیده به دادم رسید و داد زد بروید پی کارتان معلم را اذیت نکنید ، یادم آمد روزی که رفتیم امامزاده "سید رضا " و تو کلید امامزاده را از کلید دار آن که پدر بزرگت حاج عباس بود گرفتی و حلق آویز گردنت کردی و گفتی تنها کلید امامزاده است اگر گم شود وای برمن ، یادم آمد روزی که رفتیم اردو ، یادم آمد روزی که داشتم به پریسا درس شکل های هندسی می دادم و گفتم مدرسه مان مثل مربع ۴ ضلع دارد اما سال آینده که حمیده می رود ،مدرسه مان می شود سه ضلعی مثل مثلث . یادم آمد روزهای ابری روستای کالو ،یادم آمد نقاشی ها قشنگ حمیده ، یادم آمد کتاب های شماره شده کتاب خانه ،یادم آمد نیمکت حمیده که روبه روی دریا بود و بچه ها را از بازگشت قایق پدرانشان باخبر می کرد ،یادم آمد که حمیده قصه کوچک ترین مدرسه دنیا دارد می رود...

نکنه یه وقت محبت دور بشه از دلاتون (صدای حمیده را بشنوید )

*اومنمیت : نمی خواهم

پ.ن۰۱:چه زود دعای بچه های مدرسه کالو مستجاب شد ،آقای مهندس نصوری معاون عمرانی استانداری بوشهر امروز با حضور در روستای کالو ضمن بازدید از مدرسه، دستور دادند جاده روستای کالو آسفالت شود...لینک خبر دیدار ایشان از روستای کالو  ( به ایشان گفتم من هیچ درخواست شخصی ندارم اما بدانید با این کارتان یک روستا دعا در زندگی به کمک تان خواهد آمد )

پ.ن۰۲: چه سنگ دل اند حسودانی که دلشان از خوشی بچه های مدرسه کالو ناخوش است ...

+ [0:1]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان