تبليغاتX
دير تش باد
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
پسر حاج غریب ،رییس جمهور کالو شده ...!

آدمها را با بو کردن می شناخت ، تا یادم میاید پیرزن بود مثل حالا که صورتش چروک برداشته و دستانش پر پینه تر شده  . "دی حمزه " (مادر حمزه )یادگار بازی های کودکی مان بود ،هر وقت وسط بازی مان رد می شد دستانش را می گرفتم چون مادر گفته بود هر کی به او کمک کنه به بهشت میره و من هم می خواستم به بهشت برم . چشم که نداشت ولی دلی داشت که آدمها را حس می کرد. تا دستش را می گرفتم  دست هایم  لمس می کرد  و می گفت : "ممد" تویی ؟ "ممد حاج غریب" ؟ " دیت "(مادرت )چطوره ؟" حاج غریب( بابام) " از دریا " واگشتن "(برگشته) ؟ " حاج غریب " سی (برای ) شما زحمت می کشه درس بخون تا مثل او اسیر و بدبخت دریا نشی . و من دندان لقم را تکانی می دادم و می گفتم چطور منو می شناسه !؟ شاید دروغ میگه ! ولی همه ی همسایه ها می فهمند که او چشم نمی بینه !پیرزن ساده بود ،آرام آرام با کلمه،با ذکر ،با عشق و با دعا ،با راز و نیاز با تکه های دل و پاره های روح، آنقدر ساده بود که نصف شب با صدای شیون و زاری اش ما را به خانه اش کشاند و می گفت : آب می ریزند رویم خیر نکرده ها ! و من گفتم " دی حمزه " باران است ،آب که نیست! هیچ خیر نکرده ای هم  اینجا نیست که روی تو آب بریزد . تخت چوبی زوار در رفته اش را از حیاط کشان کشان به اتاقش می بریم تا ننه راحت بخوابد و خواب های خوب ببیند...

خانه اش ترسناک بود و محل امنی برای قایم موشک بازی های یک محله ! به اندازه یک شهر درخت در خانه اش سبز شده بود .روزی هم که باران می آمد حیاطش تا چند متری زیر آب می رفت و پنجره چوبی اش  محل رفت و آمدش می شد. آخرهای رمضان هم که می شد می گفت : به ممد(محمد) حاج غریب بگید تو آسمون نگاه کنه، ببینه ماه رو میبینه ،و من خبر عید فطر رو صبح که از تلویزیون می شنیدم بهش می دادم و عیدیم ازش می گرفتم ، عیدی او هیچ وقت پول نبود!

کوچه ی کودکی های ما حالا خلوت شده و کسی هم نیست که دست " دی حمزه " را بگیرد و کمکش کند. زمانه هم عوض شده است حتی آدم های زمانه هم عوض شده اند. اما "دی حمزه " هنوز همان " دی حمزه " مانده . امروز که داداش حمید  رفته بود از خیابون ردش کنه ،گفته بود تو "کل" (پسر) حاج غریبی ؟ حمید گفته بود ها ،ننه مو حمید "حاج غریب " هسوم (هستم)! گفت چند مدت پپش خواب دیدم یکی از پسرهای حاج غریب ،رییس جمهور کالو شده ! بعدا از همسایه ها سئوال گرفتم گفتند ممد (محمد) کل (پسر) حاج غریب معلم کالو ست. و حالا "ممد" جوانی " دی حمزه "بزرگ شده است که او خواب های بزرگ برایش می بیند، خواب های ساده به سادگی این که : " پسر حاج غریب رییس جمهور کالو شده...! کاش " دی حمزه" هم می توانست سرکی به گوگل بزند تا با سرچ " جمال آباد کالو  " ببیند چطور آوازه روستای محل تولدش به دنیا رسیده...

صدای " دی حمزه " +

آتی بان : قصه کوچک ترین مدرسه دنیا +

رادیو زمانه: وبلاگ های بوشهری +

استاد! بغض مان را ترکانید...(وبلاگ دانشجویی )

پ.ن ۰۱:  قلب این وبلاگ همچنان به شوق بچه های مدرسه کالو  می تپد.مهربانی تان هرگز از یاد سرباز معلم نخواهد رفت...

+ [18:28]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان