تبليغاتX
دير تش باد
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
چرا اسم بچه ات را کالو گذاشته ای !؟

تقدیم به دیر تش باد عزیز !

اسیر خشم فرمانده بد عنق مان شده بودیم . در آفتاب گرم وسط میدان صبح گاه به خط مان کرده بود و می گفت: «سینه خیز بروید جیک تان هم در نیاد و گرنه تنبیه ها بیشتر می شود و گرنه  باید پوتین ها هم از پا به در کنید! ،شما فردا می خواهید بروید به بچه های مردم درس بدهید اما خودتان نظم ندارید !آسایشگاه را روی سرتان گذاشته اید تا کی باید چشممان ببنیدم که شما می خواهیدمعلم شوید و باید حرمت معلمی تان را حفظ کنیم. شما باید الگوی پادگان باشید و گردان های دیگر از شما درس بگیرند»عدنان که بچه ی یکی از روستاهای قشم بود دزدکی خنده می کرد و من هی  برایش چشمک میزنم تا شاید با اشاره ابروهایم بفهمد که خنده اش  کار دستمان می دهد و باید تا صبح نگهبانی بدهیم اما گوش عدنان به این حرف ها بدهکار نبود.شاید خنده هایش برای این بود که از قشم زنگ زده بودند که خانواده اش در زلزله قشم سالم مانده اند ...

عصر آخرین روز آموزش نظامی مان از آن عصرهایی نبود که همیشه بود ،عصرهایی که لحظه شماری می کردیم برای پایان آموزش نظامی مان و آجر دیواری که ۶۰ مربع رویش کشیده بودیم و با  هر عصر که از دوره مان می گذشت یکی از خانه هایش را رنگی می کردیم حالا دیگر جایی برای رنگین شدن نداشت حالا آموزش نظامی مان تمام شده بود . دلمان گرفته بود ،بغض مان تر کیده بود اما دزدکی بود چون می خواستیم هر کدام به دیاری برویم و از هم جدا شویم با خاطراتمان ،من باید می رفتم بوشهر یکی بندر عباس ویکی ... خنده مان گرفته بود وقتی داشتیم ادعای معلم بودن می کردیم . یکی می گفت : تلافی تمام سختی هایم را در مدرسه جبران می کنم! یکی دیگر می گفت : باید گربه را دم حجله کشت ،من روز اول را محکم شروع می کنم. ومن سکوت کرده بودم چون نمی دانستم به کجا می خواهم بروم ،فکرش هم تا حالا به سرم نزده بود .فقط یک بار که می خواستیم برویم میدان تیر ،شب را تا صبح نخوابیدم . گفتم اگر بروم شاید تیری برگشت سر دلم ! در دفتر خاطراتم که حالا پر شده بود از یادگاری های بچه های آسایشگاه ،وصیت نامه ی کوتاهی نوشتم به اندازه چند سطر و آخرش هم امضا کردم و بزرگ نوشتم حلالم کنید.همان شب میدان تیر بود که فکر کردم کدام مدرسه اطراف شهرمان خالیست و به تنها مدرسه ای که فکر نکردم همین مدرسه روستای جمال آباد کالو بود .

رئیس آموزش و پرورش در عرض چند دقیقه ابلاغ معلمی ام را به دستم داد و گفت : شعرانی باید برود به جمال آباد کالو ،فردایش سوار بر موتور معلم راهنما به روستا رفتیم . مدرسه ای که نبود ،تنها مدرسه روستا در حسینیه بود و آموزش و پرورش امسال برای مدرسه خانه ی جدیدی خریده بود که شده بود مدرسه کوچک ما . مدرسه جدید که پر از وسایل صیادی بود تمیز کردیم شاید هیچ کدام از ما (من و معلم راهنما وبچه های مدرسه و حتی  اهالی کالو ) نمی دانست همین انبار وسایل صیادی زمانی می شود انبار بمب خبری دنیا، و کالویی که هیچ کس جایش را حتی روی نقشه بلد نیست  روزانه میزبان خبرنگارها و مسئولان زیادی باشد .

معلم راهنما با موتورش رفت و من ماندم و مدرسه کوچک مان با حمیده ،حسین ،پریسا و مهدی که تعداد شان   از انگشتان یک دست هم کمتر بود . روزها گذشت ،روزی به فکرم رسید که اتفاقات مدرسه زیباست باید جایی بنویسم شان اما کجا،دفتری برداشتم و می نوشتم هر روز از چیزهایی که می دیدم گفتم شاید روزی پولدار شوم و این دفتر را کتابش کنم.اصلا مگر این نویسند های معروف از کجا شروع کردند !؟ آنها هم اول از همین جاها شروع کرده اند نوشتن تا بعدها مشهور شوند.  وبلاگم بهترین جایی بود که می توانستم از مدرسه ام بنویسم گفتم چه اشکال دارد همه از خاطرات گذشته شان می نویسند من بیام  از خاطرات حالایم بنویسم . نوشتم و چه نوشتنی شد اولین پست مدرسه کالو ،هزاران بازدید کننده داشت . یکی از گزارشگر های تلویزیون وبلاگ را دیده بود از تهران به جمال آباد کالو آمد و گزارش گرفت . مدرسه کالو تکانی خورد همه جا خبر از کوچک ترین مدرسه ایران بود . مدرسه ای که تنها ۴ دانش آموز داشت و همسایه ی بدون دیوار خلیج تا ابد فارس بود و وبلاگی داشت به نام «دیر تش باد»...

گزارش ها از مدرسه کالو روز به روز بیشتر شد . وبلاگم روز به روز بر تعداد مخاطبینش افزوده می شد و حالا همه از مدرسه کالو حرف می زند . ده ها گزارش از تلویزیون و رادیوی  کشور پخش شد. رادیو و تلویزیون های خارجی هم برای اینکه از قافله عقب نمانند از مدرسه جمال آباد کالو می گفتند و جهانی به وسعت دانش آموزان مدرسه اش ...

دیر تش باد خیلی زود توانست آرزوهای اهالی کالو را برآورده کند. رئیس آموزش و پرورش وقت منطقه کامپیوتر اتاقش را هدیه می دهد  به مدرسه کالو، و روزی که برای کار اداری به آموزش و پرورش رفته بودم  دیدم به جای کامپیوترش نقاشی ها ی بچه های مدرسه گذاشته . مدرسه کالو داشت تکانی می خورد نیمکت های زوال در رفته مدرسه عوض شدند . وبلاگ نویس ها برای مدرسه کتاب می فرستادند و حسین کابیت آشپزخانه شان را که بیرون انداخته بودند به مدرسه اورد تا شود کتاب خانه مدرسه مان... به دستور مستقیم دفتر رئیس جمهور جاده روستا آسفالت شد .مشکل آب و برق روستا با نگاه ویژه برطرف شد .خیر مدرسه سازی پیدا شده و برای کالو دارد مدرسه می سازد آن هم چه مدرسه ای ،به قول بچه ها حالا  پُز مدرسه مان را به  دنیا می دهیم . دختر های روستا تا ابتدایی بیشتر درس نمی خواندند اما حالا که حمیده (دانش آموز کلاس پنجمی سال گذشته مدرسه کالو) سنت شکنی کرده و  رفته شهر برای درس خواندن ،دو تا از دخترهای روستا که قبلا ابتدایی را تمام کرده بودند اما برای ادامه دادن به شهر نرفته بودند حالا با حمیده به شهر می روند و ادامه تحصیل می دهند. مستندی که از مدرسه ای کالو در حال ساخت است هم برگرفته از همین اتفاق هایی است که در کالو رخ داده . و چه زود هم به آرزویم که کتاب کردن اتفاقات مدرسه بودم رسیدم و تا چند مدت دیگر کتاب قصه کوچک ترین مدرسه دنیا هم به چاپ خواهد رسید .

مدرسه جدید کالو که همین روزها ساختش تمام می شود...

 

و اما «دیر تش باد»، روزی که «حاج عباس»(بزرگ روستای کالو) گفت کاش کالو چند سال پیش وبلاگ داشت جایزه اش را گرفت . روزی که گفت :« اگر این وبلاگ چند سال پیش بود  زندگی مان خیلی بهتر از حالا بود » .

سختی بود اما شیرین بود .  «دیر تش باد » چه کرد که ساکنان دهکده جهانی را مجذوب خودش کرد ؟ نوشتن سخت شده بود ،می دانستم پستی که می خواهم بنویسم فردا از رادیو (جوان) پخش می شود ،خیلی سایت ها به آن لینک می دهند و در روزنامه ها و مجلات هم می خواهد چاپ شود. ساعتها به روی پست های جدید وبلاگم فکر می کردم چون می دانستم خیلی ها مطالب را می خوانند و من تنها کاری که می توانم کنم همین است که پستی که می خواهم بگذارم باید مخاطبینم را به مدرسه بیاورم و انگار آنها هم در مدرسه ما حضور دارند .و در برابر اقیانوس مهربانی شان قطره ای کوچک باشم و  کوچک. با همه ی مشکلات کاری و درسی سعی می کردم به تمام ایمیل هایم ولو در حد یک جواب کوتاه پاسخ گو باشم. و مهم ترین چیزی که در وبلاگ نویسی ام دنبال می کردم نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسایل اجتماعی بود‌ .

اون که دهاتی و نجیبه مشتی       میون شهری ها غریبه مشتی

از طریق همین وبلاگ بود که با خیلی از کسانی دیدار کنم که زمانی آرزویش داشتم. بچه های کالو را به تهران بردم به پارک رفتیم به بازار رفتیم ،آزادی(میدان!) را از نزدیک دیدیم و بُرج میلاد را از دور... حالا هر روز کالو میزبان آدم های مختلفی است که مهمان مدرسه کوچک اما بزرگش هستند . تب مدرسه کالو تا آنجا پیش رفته که این روزها مدرسه هایی که بوده اند اما نبوده اند می گویند مدرسه ما کم جمعیت تر از مدرسه کالوست ! آیا تنها همین کم جمعیت بودن باعث معرفی مدرسه ما شده است ؟ و جالب تر این است که یکی از مسئولان بخش فن آوری آموزش و پرورش می گفت بعد از معرفی وبلاگت و مطرح شدن آن میل معلم ها به وبلاگ نویسی افزایش چشم گیری یافته خیلی از اون ها به من می گویند می شود روزی وبلاگ مدرسه ما هم مثل وبلاگ مدرسه کالو صدا کند !؟

کالو حتی در خواب هم همراه من است . خیلی وقت پیش که خواب دیده بودم تمام مطالب وبلاگم پریده نزدیک بود در همان خواب سکته کنم. و همین تابستون هم  خواب دیدم وسط گروهی از آدمها گیر افتاده ام که همه سئوال می کنند چرا اسم بچه ات را کالو گذاشته ای !؟

پ.ن۰۱: آمدیم اول !حالا دعا می کنیم کاش مسابقه همین حالا تمام میشد .ولی نه ما باید حالا با اختلاف به جلو برویم مگر نه ؟ اگر رای نداده اید به اینجا  بروید و به دیر تش باد رای دهید ... نتایج را هم از اینجا دنبال کنید/ باز هم ممنونم / از مهربانی  آقای حمید تهرانی که زحمت ترجمه وبلاگ را به ژاپنی هم کشیده  اند  ویژه تشکر می کنم و ممنونم...

پ.ن ۰۲: عکس های مدرسه را  که برای مسابقه عکس های دست دوم  فرستاده بودم جز ۵۰ تا یی شد که به داوری نهایی راه یافته  / فعلا ۱۰۰ تا عکس مجانی می تونیم چاپ کنیم و تا آخر پاییز هم باید  دندون روی جیگز بزاریم ببینیم در داوری نهایی چندم میشیم .

 

+ [23:28]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان