
حسین می گوید: اجازه! «دی مقداد» (مادر مقداد) زن عمویم می گفت: وقتی برای «مقداد » رفته بودند خواستگاری، طایفهی عروس از مدرسه ما حرف می زده اند و می گفتند داماد یه رگش بر می گردد به کالو. همان کالویی که رادیو و تلویزیون در مورد مدرسه اش حرف می زند.

پریسا که پیک نوروزی اش را کامل کرده، می گذارد روی میز، مهدی می گوید: اجازه! از همه ی برنامه های تلویزیون برای عید دوتاش خوب بود «جومونگ» با «مرد دو هزار چهره»، حسین می گوید: نه «کلاه قرمزی » هم خیلی قشنگ بود. پریسا اخمی می کند و می گوید: حالا دعوا نکنید، همه شون خوب بود!
آخرهای زنگ نامه های رسیده از آموزش و پرورش را مرتب می کنم و هی شماره هاش رو تو دفتر اندیکاتور ثبت می کنم تا معلم راهنما که آمد نگوید: شعرانی این چه وضع دفتر ثبت نامه هایت است!
سه تا کارت سبز رنگ که رویش درشت نوشته «همیار پلیس - ویژه نوروز » چشمهای مهدی ،حسین و پریسا را می قاپد اما چه فایده که اینها نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. حالا که تعطیلات عید تمام شده کارتش اومده! حسین می گوید: اجازه! کالو پلیس ندارد که همیار پلیس داشته باشد!

گفت و گو با دویچه وله در مورد چاپ کتاب قصه ی کوچک ترین مدرسه ی دنیا


