
+ پادکست این پست را بنشوید: رادیو کالو!
روز قبل
نقشهی «بندر دّیر» را در دست گرفتهام، شاید که زمینی در اطراف «جمالآباد کالو» پیدا کنم و آخرین کار ماندهام در «مدرسه کالو» را که ساخت بزرگترین بوستان دانشآموزی کشور است، تمام کنم .
نقشه را وارسی می کنم تا جایی پیدا کنم که نه «نفتی ها» دربارهاش اعتراضی داشته باشند و نه دوستان «محیط زیستی». تمام توان و ناطقه و سوادم را به یاری طلبیدهام تا «مدرسه کالو» با ساخت این بوستان دانشآموزی برای همیشه ماندگار شود وهر کس گذرش به آن حوالی افتاد یادی ازمان بکند. رئیس منابع طبیعی می گوید: "خدا کند من هم بتوانم کاری کنم برای «مدرسه کالو».
مصطفی که وزنش خیلی زیاد است، و به اندازه چاقیاش مایهدار است، آنجا دُرست روبروی رئیس نشسته و می گوید: "میبینی فلانی، این هر کاری میخواهد انجام دهد، انجام میدهد. عجب پیشانی بلندی دارد! عجب آدم خوششانسیه!" رئیس می گوید : "او که برای خودش نمیخواهد کاری کند، اینجا که فردا آباد شد برای استانمان افتخارآفرین خواهد بود. تو چه؟ زمین بلوکزنی، پرورش میگو و شتر مرغ هم داری و الان هم می خواهی مجوز مرغداری بگیری! کی خُمس این همه سرمایهات را دادی؟ چند تا آدم رو کمک کرده ای؟" مصطفی حرفی نمیزند و سکوت میکند...
روز بعد
نرسیده به «کالو»، درست روبروی تابلوی روستای «کمال احمدی»، موتور پنچر میشود و هر چه تلاش
میکنم، نمیتوانم کاری کنم و موتور پرت میشود وسط جاده. با دست آسفالت را سفت میچسپم تا مبادا بروم پایین جاده و خدای نکرده ... میگویم دستهایم حتما شکسته، اما فقط پوستشان کنده شده. صدایی را می شنوم که میگوید: "خدا خیلی دوستت داشته؛ سرباز معلم کالو!"
شاید مصطفی چشمم زده بود دیروز... شاید !
پ.ن ۰۱: حالمان خوب است، خدا را شکر. از ایمیلها، کامنتها، تماسها و اساماسهایتان که جویای احوال بودید، ممنونم.
پ.ن۰۲: دیدار آخر هفته با رهبر انقلاب، صمیمی و دوست داشتنی بود...

