
کفش هایم را در می آورم ،شلوارام را تا زانو بالا می کشم تا از راه بیراهه ای که تازه پیدایش کرده ام به مدرسه برسم ! باران به شدت بر سر مدرسه کوچک ما می بارد . حسین کتاب فارسی اش را روی میز گذاشته است ،حمیده نقاشی دارد از او می خواهم که امروز باران را برایم در دفتر نقاشی اش ترسیم کند ،مهدی هم با دستان کوچکش از ا تا ۵ برایم می شمارد و در دفترش می نویسد !پریسا هم که حالا از کتاب ریاضی اش جلو افتاده ، دارد تا ۱۰۰۰ می نویسد (تا سیصد خونده )..... به پیشنهاد خودم حسین باز باران با ترانه می خواند ، با بچه ها گوش می دهیم هنوز باز باران حسین تمام نشده که صدای یا الله نگاه من و بچه ها را به سوی خود می کشاند ! خیس باران است خیس خیس ! حسین آرام خودش را به گوشم می رساند و می گوید اجازه : او گدا است ! تعارفش می کنم کنار مهدی می نشیند و یه کم خودش را با پارچه ای که حمیده به دستش داده است خشک می کند !

به این فکر می کنم چطور او به این روستای کوچک آمده است !آیا مردم شهر دست رد به سینه اش زده اند ؟ مدرسه کوچک ما هم که اوضاعی بهتر از او ندارد !
حسین که قبلا او را در روستا دیده می گوید : اجازه بابایم می گوید کرایه ای که او باید بپردازد تا به اینجا برسد چند برابر از پولی است که ما به او می دهیم ! بچه ها آرام آرام شیر و کیک های خود (تغذیه روزانه خود )به او می دهند ،خوش حال می شود برای بچه ها دعای سلامتی و موفقیت می کند !

می خواهم از او ، از زندگی اش برای بچه ها بگوید .اما می گوید : من کار دارم باشد برای دفعه دیگری که به اینجا آمدم ! او در زیر نم نم باران می رود و مدرسه کوچک ما را ترک می کند ....

..........................................................................................
پ.ن :حسین بعد از ظهر زنگ می زند و می گوید اجازه برای اردوی فردا چاس (ناهار )*آماده کنیم ! می گویم حسین با این باران باید قید اردو فردا را بزنیم !
*در جنوب به ناهار ،چاس می گوییم !

