تبليغاتX
دير تش باد
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
از چوب الیاس تا عینک آمریکایی ...

گرما بیداد می کند ، زنگ آخر کلاس است از بچه ها می خواهم از عید برایم بگویند از اینکه عیدشان چگونه گذرانده اند ،خاطره های عید برایشان تلخ بوده یا شیرین ؟ مهدی ،پریسا و حسین چیزی نمی گویند ساکت به لب های حمیده خیره می شوند که می خواهد چیزی بگوید . حمیده می گوید اجازه خیلی وقت ها پیش که کلاسمان در حسینیه بود و معلممان الیاس*بود ما درس هایمان رو نخوانده بودیم و الیاس خیلی از دست مان کفری شده بود ! چوبی برداشت و شروع کرد به زدنمان ! حسابی کتک خوردیم و گریه می کردیم ،الیاس میکروفن حسینیه را برداشت و گفت :ولی های محترم دانش آموزان مدرسه کالو، تشریف بیاورید و جنازه بچه هایتان را تحویل بگیرید !!! حسین ،پریسا و مهدی از آن خاطره چیزی به یادشان نمی آید چون اصلا اونها درس خوندن در حسینیه رو تجربه نکرده اند ، نگاهی به حمیده می کنم و می گویم عجالتا حالا این خاطره چه ربطی به عید داشت !؟ دندان مهدی هم افتاد ! مهدی که از صبح با دندونش ور مي رفت کار را تمام کرد و موفق شد دندانش را ضربه فنی کند ! حسین دستی به شانه مهدی می زند و می گوید کو دندونت !موش خورده !

داشت یادم می رفت که حسین یادم می آورد ! حسین گفت : اجازه نگفتی بسته ای که صبح آورده بودی از کجا اومده و داخلش چیه ؟ می گویم خودتان حدس بزنید ، پریسا می گوید شاید آقای عابدی* فرستاد ه ،حمیده می گوید شاید دوباره از تهران آمده و حسین می گوید اجازه شاید هم دوباره از آمریکا آمده باشد ! حسین درست حدس زده و بسته از شهر دنور مرکز ايالت کولورادو آمریکا آمده ... به مهدی می گویم حالا تو بگو داخل بسته چیه ؟ مهدی نگاهی اطرافش می اندازد و می گوید موز!!! حسین تکه ای می اندازد و می گوید اینجا هم موز نیست که از آمریکا بفرستند ! تو همه اش به فکر شکمت هستی !

بسته را باز می کنیم یک بسته شکلات + مداد ،تراش ،پاکن+ طناب + عینک آفتابی داخل بسته است . بین بچه ها تقسیم می کنم و سهم من از بسته یک عینک آفتابیست ...هموطنی ایرانی از آمریکا برای من و بچه ها عیدی فرستاده و اینطور نوشته :

"با سلام خدمت آقای شعرانی ،حسین ،مهدی ،حمیده و پریسای عزیز .امیدوارم سال نو برای شما عزیزان آن چیزهایی که آرزو دارید را به همراه داشته باشد. فیلم مدرسه کوچک شما را در یوتیوب دیده و شانسی داشتم که با وبلاگ شما هم آشنا شوم. ممنون از زحماتی که برای بچه های می کشید .محتویات بسته هدایای ناقابلی برای عید شما و بچه ها می باشد. در فیلم یوتیوب دیدم که با موتور به مدرسه رفت و آمد می کنید . در آفتاب گرم جنوب عینک آفتابی که همراه این نامه است شاید مفید واقع شود.لطفا از طرف من (س.) به پریسای عزیز بگویید که روزی من هم دخترکی دبستانی بودم در آرزوی دکتر شدن (به نقل خودش در فیلم یوتیوب ). امروز آرزوی من به حقیقت پیوسته و امیدوارم و باور دارم که روزی شاهد دکتر شدن پریسا، مهندس نیروگاه بوشهر شدن حسین، مهندس کامپیوتر شدن حمیده و موفقیت مهدی عزیز خواهیم بود . بازهم ممنون از تمام زحماتی که برای بچه ها و نوشتن وبلاگ می کشید تا ما هم از راه دور با خواندن مطالب و دیدن عکسهای وبلاگ از حال شما و بچه ها با خبر باشیم . برایتان روزهایی خوش آرزو دارم . با بیرون ایران زندگی کردن دل آدم برای تمام سادگیها تنگ می شود . چقدر زیبا این سادگی ها را حفظ کرده اید آقای شعرانی عزیز ...

با احترام

س.+م. (از آمریکا )

نامه را برای بچه ها می خوانم بچه ها خوشحالند که همه به فکرشان هستند . فردا باید به بردخون* بروم . با آوردن اسم بردخون به یاد می آورم خاطرات دو سال سرباز معلمی ام ،روزهایی که به آموزش و پرورش بردخون می رفتم و حسین مدام زنگ می زد که اجازه چیزی هم برای مدرسه گیر آوردی ! و فردا من با پوشه پرسنلی به دست برای تسویه حساب تغذیه مدرسه به بردخون می روم ...

*الیاس : الیاس بچه روستای جمال آباد کالو و معلم سابق بچه ها بوده

*آقای عابدی : رییس آموزش و پرورش منطقه ما...

پ.ن: اينجا کالو روستاي بدون آسمانخراش؛گزارش اعتماد از مدرسه کوچک ما

+ [23:23]



powered by



محبوب ترین وبلاگ ها