باز همراه شما مدرسه ای خواهم ساخت...
روزهای سکوت می گذرد، امتحان های بچه ها دارد تمام می شود. این جا گرما بیداد می کند !پریسا شلنگ آب را هی می کشد تا به انتهای باغچه برسد، و هی به خودش و ما می گوید یعنی تا مهر ماه که دوباره مدرسه ها شروع می شود این درخت ها قد می کشند !؟
من صورتجلسه امتحانات داخلی مدرسه را می نویسم . می نویسم تعداد کل ۱ نفر - تعداد حاضرین ۱ نفر و تعداد غائبین هم که معلوم است هیچ یا همان صفر !
به یاد می آورم که از سازمان نوسازی مدارس استان بوشهر زنگ زده اند و دعوت کرده اند برای فردا - فردا جشنواره خیرین مدرسه ساز است . و من که به گوشه گوشه کلاس و مدرسه مان نگاه می کنم و می دانم مدرسه ای که ما عشق را در آن هجی می کنیم هدیه ای است از "حاج اسد سعادتمند" مهربان نیکوکار بوشهری ، که برایمان خانه ای ساخته است که « در پناه این خانه ی زمینی اما متصل به آسمان ،بچه های مدرسه کالو بروی تخته سیاهش هزاران بار نام خدا را می نویسند و فریاد می زنند ...»
دلم برای دیدن حاجی سعادتمند تنگ شده است ،به یاد می آورم که پارسال نامه ای برای حاجی نوشتم که " حاجی جان ! من روزی به یاد می آورم که باران می بارید و زوزه باد در کلاس کوچک مدرسه کالو می پیچید و مهدی می نوشت : آن مرد در باران آمد ... سقف کلاس چکه می کرد و حسین می گفت : اجازه ! کلاس مان آب بُرد نمی خواهی کاری کنی !؟ و من صدایم را بلند کردم که مهدی باران را برایم هجی کن ،تا شاید صدای حسین در کلاس نپیچد .تا شاید حمیده مسئله ریاضی اش حل کند و صدای چکه ی باران را فراموش کند و پریسا دیگر نلرزد !

حاجی عزیز ! حسین از درس مردان فداکار می خواند تا آنجا که می رسد به «خیرهای مدرسه ساز شاید در زمین گمنام باشند اما در آسمان ها فرشته ها به افتخار از آنها یاد می کنند ،شاید شما هم در یکی از همین مدارس درس می خوانید که با مهربانی یکی از همین خیرین مدرسه ساز ساخته شده اند » پریسا می گوید :ما هم تا چند روز آینده در همین مدرسه هایی درس می خوانیم که در کتاب بخوانیم حسین نوشته شده .

حاجی مهربان ! تو مهرباني را مي شنوي و آن را ترجمه مي كني. تو مترجم آيات عشقي و خود، عاشقي. مي دانم كه نوشته مرا نيز آنچنان كه نيت دارم، مي داني. من اين چند خط را بر روي سجاده عاطفه ام نوشته ام. من اين چند خط را بعد از نجواي صبحگاهي با باد صبا نوشته ام. مي دانم كه فرق تملق و قدرداني را مي داني. اصلاروح تو، انگيزه تو، نگاه انساني تو ،زاد مردی تو و ... زميني نيست. آسماني هستي تا معراج، آبي هستي تا بيكران، بي ريا تا انتهاي فتوت، سبز تا بي نهايت محبت و بي منت تا ماوراي انسانيت."
مگر می شود فراموش کنم حاجی جان روزی که رو به همه در مراسم افتتاح مدرسه گفتی خدایا از من راضی باش که این بچه ها دعایم می کنند تا همیشه ...
حاجی ! آن روز بچه ها دانستند ، مردی که آرزوهایشان را آسمانی کرده است پهلوان است نه قهرمان ! پهلوانی که حاضر نشد " مدرسه ی شهید رجایی کالو " به " مدرسه ی حاج اسد سعادتمند " تبدیل شود ...

یادمان باشد که درس امروز مدرسه کالو درس ایثار ،مهربانی و حاج اسد سعاتمند بودن است ...
حاجی مهربان! یادت میاید که گفتم می خواهم قسم یاد کنم به دو چیزی که دنیا را با آن عوض نمی کنم ،قسم به چشمان کم فروغ مادرم و دستان پر پینه پدرم که درس ایثارت را فراموش نمی کنم .و به مهدی ،حسین ،پریسا و حمیده عزیز که حالا رفته است راهنمایی درس بخواند درسی می آموزم که در هیچ مدرسه ای آموخته نمی شود و آن درس ایثار است ...
تابستان گفته ام " مدرسه ام که را که در یک نمایشگاه عکس جا می شود " به جاهای مختلف ایران می برم و تمام عواید آن را عام المنفعه هدیه می کنم به همین "مجمع خیرین مدرسه ساز " شاید نتوانم مدرسه ای بسازم اما می توانم میزی تهیه کنم ، کتابی بگیرم و تخته سیاهی و همین کوچک های دیگر را ...
چه قشنگ و بامزه است که در دورترین و محروم ترین نقطه ی این کشور " آموزش و پرورش " جاریست و هر جا که مدرسه ای جاریست یعنی زندگی جاریست ...
چه زیباست که در گوشه گوشه - شهر به شهر - روستا به روستا - دور به دور - نزدیک به نزدیک ،پرچمی بر افراشته ایم که سبز و سفید و قرمز است و نامش "جمهوری اسلامی ایران " است ...






