برای خوشبختی مان لطفا دعا کنید...
بسم الله
بعد از مدتها ننوشتن و دستی که از قلم دور بوده است حالا باید بنویسم.
مردُمی که همیشه دوستم داشتند و به مدرسهام عشق و لطف میورزیدند؛ باید از همه چیز زندگیام باخبر باشند. میدانم با خوشحالیهایم شاد و با غمهایم ناراحت میشوند.
«کوچک که بودم به زندگی بزرگترها خیلی حساس بودم، میخواستم بدانم فلسفه ازدواج کردن چیه!؟ اصلا چرا مردها زن میگیرند و زنها مرد!
خُب بعدها که پُشت لبم سبز شد یافتم فلسفهاش را _برای کامل شدن به یک فرشته و شریک نیاز داشتم تا در زندگی یار و همراه همدیگر باشیم.
حالا خدای خوب یکی از فرشتههای روی زمیناش را برای من انتخاب کرده _تقدیر الهی من و زهرا را شریک همدیگر در زندگی کرده.
هم قسم شدهایم تنها به فکر زندگی خودمان نباشیم؛ لذت دنیا را در کمک به بندههای خدا میدانیم. میخواهیم انسانهای خوبی باشیم -به خودمان عشق و محبت بورزیم و به مردم خدمت کنیم _ من در لباس معلمی و زهرا در لباس پزشکی.
برای خوشبختی مان لطفا دعا کنید...»
بعد از مدتها ننوشتن و دستی که از قلم دور بوده است حالا باید بنویسم.
مردُمی که همیشه دوستم داشتند و به مدرسهام عشق و لطف میورزیدند؛ باید از همه چیز زندگیام باخبر باشند. میدانم با خوشحالیهایم شاد و با غمهایم ناراحت میشوند.
«کوچک که بودم به زندگی بزرگترها خیلی حساس بودم، میخواستم بدانم فلسفه ازدواج کردن چیه!؟ اصلا چرا مردها زن میگیرند و زنها مرد!
خُب بعدها که پُشت لبم سبز شد یافتم فلسفهاش را _برای کامل شدن به یک فرشته و شریک نیاز داشتم تا در زندگی یار و همراه همدیگر باشیم.
حالا خدای خوب یکی از فرشتههای روی زمیناش را برای من انتخاب کرده _تقدیر الهی من و زهرا را شریک همدیگر در زندگی کرده.
هم قسم شدهایم تنها به فکر زندگی خودمان نباشیم؛ لذت دنیا را در کمک به بندههای خدا میدانیم. میخواهیم انسانهای خوبی باشیم -به خودمان عشق و محبت بورزیم و به مردم خدمت کنیم _ من در لباس معلمی و زهرا در لباس پزشکی.
برای خوشبختی مان لطفا دعا کنید...»
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت 22:10 توسط عبدالمحمد شعرانی
|