بیست و پنج سالگی ام !

تقدیم به خودم که بیست و هشت مرداد ماه قد می کشم و می شوم بیست و پنج ساله!

«بشار» صدا می‌زد: "شعرانی " بیا عکس بگیر، فردا گریه نکنی که چرا توی عکس نیستی! و من سرمست سوار شدن و دور زدن با تنها سُرسره شهرمان بودم! سُرسره ای که روزها و شب ها جای سوزن انداختن نداشت! سعادتی می خواست با مدرسه رفتن به پارک، چون دیگر هیچ موقع نمی تونستیم سوار سرسره بشویم.آخه بابا حاجی همیشه دریا بود یا، ماهی می گرفت یا رفته بود دوبی _ آقای بشار معلم مان به پاس بچه های خوبی بودن ما کلاس اولی ها، این سعادت را نصیب ما کرده بود که برویم پارک!

همه ی بچه های کلاس اول الف دبستان سعیدی بندر دیّر دور هم جمع شده بودند برای گرفتن عکس یادگاری، اما عبدالمحمد شعرانی به جای عکس گرفتن رفته بود سرسره بازی و توی عکس دسته جمعی نبود.

سال ها می گذرد، اگر اشتباه نکنم شاید هیجده سال بگذرد از آن روزی که ما بچه های کلاس اول دبستان سعیدی به تنها پارک شهرمان بندر دیّر رفته بودیم. حسرت نبودنم در آن عکس دسته جمعی کابوسی برایم شده ، ولی درس بزرگی گرفتم از این کابوس. درس گرفتم قدر لحظه های زندگی ام  را بدانم و برای ثانیه به ثانیه اش اهل برنامه ریزی باشم.

_

دیشب که مردم کالو را مهمان سفره افطار مدرسه کرده بودم _ یادم آمد که دارم بزرگ می شوم ،یعنی خیلی زود آدم ها بزرگ می شوند .بچه ها بزرگ می شوند، زندگی چقدر کوچک است .

شما که غریبه نیستید* ، خیلی از آرزوها داشتم که بهشون رسیدم . بعضی آرزوهای دیگه هم داشتم که بعدها فکرش کردم که خوب نیستند برای همین بهشون نرسیدم !

فوتبال را دوست داشتم ،نه برای اینکه فوتبال است نه ! برای "عابدزاده " فوتبال را دوست داشتم .می خواستم دروازه بان بشوم مثل " عابدزاده "  بعدها که "عابدزاده " از فوتبال خداحافظی کرد هیچ وقت فوتبال را ندیدم .هیچ وقت دروازه بان نشدم.

_

شما که غریبه نیستید ،پارسال بود ، دوستانی در آموزش و پرورش بوشهر خواستند که از مدرسه کالو بروم ،پُستی که نمی دانم چه بود برایم در نظر گرفته بودند . وقتی که زنگ زدند و گفتند ،گفتم نه! اما حالا بزارید فکرهایم بکنم بعدا بهتون خبر میدم !

خون دماغ شده بودم ،شب خوابم نبُرد ! تا صبح قصه های مدرسه برایم زنده میشد _ مثل آدمی شده بودم که می خواستم از بچه ام جدایم کنند . صبح زنگ زدم و گفتم : " من نمیام ! من ارتقای درجه را دوست ندارم ! من اصلا می خواهم همین جا بمانم _بچه های کالو چه کنم ؟ مدرسه را چه کنم ؟ کار بزرگی نکرده ام اما همین کار کوچک با عشق و تمام وجودم انجامش داده ام- من ترجیح می دهم در یک جای کوچک بمانم کارهای بزرگ انجام بدم تا به یک جای بزرگ بروم و نتوانم همین کارهای کوچک هم انجام دهم."

_

شما که غریبه نیستید ،بزرگ تر شده ام شاید خیلی هم مشهور تر! هیچ وقت از آنچه خدا به من و مدرسه کالو بخشیده است در راهی که مسیرش به سعادت منتهی نمی شود استفاده نکرده ام . زندگی ساده مان نسبت به  سال های قبل از مدرسه تغییری نکرده . نیمچه حقوقی دارم که همه اش صرف هزینه های مدرسه های می شود . سرانه آموزشی دانش آموزان در آموزش و پرورش براساس تعداد دانش آموز محاسبه می شود حالا سرانه مدرسه ما چقدر می شود ؟ مدرسه ما اصلا سرانه ندارد!

_

شما که غریبه نیستید ، خیلی از مدیران بزرگ، یواشکی به کالو می آیند. بدون رسانه و ژورنالیست ها .آنجا راز عجیبی دارد _آنجا منظورم با مدرسه ،روستا و مردم کالو است . من اعتراف می کنم به بعضی از مدیران رشوه می دادم ! رشوه من محبتی بوده است که در دل آن ها جا خوش می کرد. رشوه من نگاه های معصومانه بچه های مدرسه ام بوده است ، رشوه من شاید خنده های شیرین " حاج عباس " بزرگ روستای کالو باشد شاید مهربانی "دی اکبرو" همسر حاج عباس باشد !رشوه من نان محلی بوده است ،رشوه من رنگینک * بوده است ! رشوه من غذاهای جور واجور محلی کالویی ها بوده است .

هر چه بود کالو را کالو کرد !

_

شما که غریبه نیستید ، نه خانه دارم نه ماشین، دوست های همدوره ام دارند اما حالشان خوب نیست !

*رمضان سال گذشته ،برنامه ماه عسل _ جشن تولد بیست و چهارسالگی ام !


* شما که  غریبه نیستید ،الهام گرفته از کتاب شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی

* رنگینک نام نوعی شیرینی و دسر جنوبی است که با رطب (خرمای تازه و نورس که رنگ آن تیره نشده است)  درست می‌کنند.

* التماس دعا توی این شب های عزیز _ مردم سومالی فراموش نکنیم.


کالو خیلی خوش تر از تهران است !

_ روز اولی که رسیده بودیم تهران _درست همان مسیر مهر آباد تا میدان فردوسی(محل خوابگاه ما) حال همه ی ما بد شد ! نفس مان بالا نمی آمد ،خب ما به دود عادت نداریم ! همان جا گفتم گرمای جنوب هزاران بار می ارزد به دودهای تهران ! البته بعدها بچه ها در نمایشگاه هزار بار به این سئوال کلیشه ای که زندگی در تهران را دوست دارند ؟و بچه ها هم هی جواب می دادند که نه ! کالو خیلی خوش تر از تهران است .

بالای "پل هوایی " حوالی میدان انقلاب ،سفت دست محمد رضا را گرفته ام _حسابی شاکی می شود که آقا اجازه :اینجا آدم ها برای خودکشی می آیند کسی خودش پایین نمی افتد ! چند مدت پیش تلویزیون توی فیلمی نشون داده که یک نفر از بالا خودش می اندازد پایین و تمام!

بازدید از نمایشگاه مثل سونامی است یعنی بعضی وقت ها دنبال "پشه" ! می گردیم و بعضی وقت ها فرصت سر خاراندن نیست .

حسین که آشپز ماست و واقعا هم آشپز خوبیست ،نصف شبی زده سوسین بندری اش را سوزانده ! اما در کل آشپر خوبی است و من هی اذیتش می کنم خوش به حال خانمت !

توی نمایشگاه مرد میانسالی آمده بود که اطلاعات خوبی از بوشهر داشت ، می گفت : قبلن ها ما بوشهر و شهرهایش را در اخبار با گرم ترین نقطه کشور می شناختیم ولی حالا با مدرسه شما .

خانمی هم وسط نمایشگاه دعوایم می کند که چرا تبلیغی برای نمایشگاه نکرده ام  تا استقبال بیشتری شود _"می گویم توانم برای تبلیغات نوشتن در وبلاگم بوده و پیامک دادن به بعضی از دوستان _ راستش را بخواهید پولی برای تبلیغات نداشته ام! وابسته به جایی نیستم_ دوست ندارم از مدرسه کوچکم که با جان و زندگی ام آمیخته شده است استفاده تبلیغاتی شود  _آن جایی که مرا باید حمایت کند مرا به منزله یک رقیب می داند ! پول چاپ عکس ها و هزینه های دیگر سنگین است چه برسد به هزینه های تبلیغات. اما همه اش با توکل درست و ردیف می شود و همینطور هم شد .

- گل فروشی " بهرام " که سر کوچه محل نمایشگاه ما است ،یکی از گل فروشی ها معروف تهران است . اینو زمانی فهمیدم که همه ی آدم های نمایشگاه آدرس شان ختم می شود به همین " گل فروشی بهرام " صبح  که میشد جلویش ردیف به ردیف ماشین های آخرین سیستمی است که گل کاری میشن برای فرستادن آدم ها  به خانه بخت !

در یکی از روزها دوستان معلمی که از خراسان رضوی برای آموزش دیدن برای تدریس درس ریاضی اول دبستان (کتاب ریاضی کاملا تغیر یافته ) به تهران آمده بودند مهمان نمایشگاه شدند . در مورد اینکه چرا باید تنها دو ماه قبل از آغاز سال تحصیلی این کتاب تغییر کند گپ زدیم . و اینکه چرا باید استاد دانشگاه که نه کلاس را می شناسد و نه دانش آموز مولف کتاب شود و معلمی که زندگی اش با مدرسه و بچه ها پیونده خورده هیچ نقشی در کتاب های درسی نداشته باشد. شتاب تحول بنیادین در آموزش و پرورش خوب اما دقت به مراتب خوب تر خواهد بود .

تمام آدم هایی که میزبان نمایشگاه ما هستند آدم های خوبی اند . اما یک روز صبح زود که آمده بودم نمایشگاه با "غفاری" مدیر نگارخانه حرفم شد ! من هیچ وقت اهل تندی نبوده و نیستم _توی بدترین شرایط لبخندم لبخند می ماند . اما آن روز شبش از یک اتفاق خوابم نبرده بود .

عصر روز قبلش که ،"مهندس علی اکبر" عضو هیت مدیره خیرین مدرسه ساز کشور آمده بود نمایشگاه . به یکی از عکس ها دست زد که با برخورد "غفاری " روبرو شد که آقا به عکس ها دست نزن !

خیلی ناراحت شدم . همه ی آن هایی که به نمایشگاه کالو می آیند برای من عزیزند ودوست داشتنی،حتی اگر تمام عکس های نمایشگاه بهم بخورد .

"غفاری " از اینکه مسئولیت نمایشگاه با او هست حرف می زد و من از اینکه " اگر تمام عکس های مدرسه زیر پای آقای علی اکبر له شوند که تا حالا ده ها مدرسه برای بچه های این کشور ساخته است ، حرفی ندارم و به این له شدن افتخار می کنم "

" به کسی نهیب زد که "من " و هزاران "من " باید دستهایش را ببوسیم ."

بعدها یادم آمد اخلاق آدم ها با هم فرق دارد و نباید از "غفاری" که برای نمایشگاه زحمت زیادی کشیده بود ،چیزی به دل بگیرم .

نیمه شعبان تهران حس و حال  عجیبی داشت . مردم با عشقی مثال زدنی چهره شهرشان را دگرگون کرده بودند . راننده تاکسی که فهمید من بوشهری ام و برای اولین بار نیمه شعبان تهران را تجربه می کنم . از عجیب بودن تهرانی ها گفت . او گفت : حتما بیا عزاداری ها عاشورا و تاسوعای اینجا هم ببین . یک سئوال هم داشتم که آقای راننده تاکسی چرا در میدان آزادی به این زیبایی خبری از چراغانی میلاد نیست ؟

راننده تاکسی گفت : حتما یادشان رفته !

یک روز مانده به روز آخر نمایشگاه با بچه ها رفتیم سینما آزادی . فیلم " ورود آقایان ممنوع" دیدیم . بعد از فیلم باران عجیبی گرفت . ما که زمستان هم بارانش به زور می بینیم مثل باران ندیده ها زیر باران خیس خیس می شدیم و هی خنده می کردیم که تهرانی ها تابستان هم باران دارند .روزهای قبلش هم به سرزمین عجایب ،پارک ارم و موزه حیات وحش رفته بودیم .

روز آخر نمایشگاه روز خوبی بود .همه ی آن هایی که نیامده بودند آمده بودند ! از بوشهری های مقیم تهران گرفته تا مدیر عامل پارس جنوبی که به همراه پسرش به نمایشگاه آمده بود . هیچ وقت از آدم ها همینطوری تعریف نمی کنم اما مهندس موسوی ! سهم بزرگی در آبادانی مدرسه من داشته . مدیری به ساده زیستی و مردمی بودن او تا حالا یا ندیده ام یا کمتر دیده ام.

آنچه در نمایشگاه ده روزه ما در تهران گذشت خاطرات شیرین و تجربه ماندگاری بود . حالا می خواهم با بُردن نمایشگاه عکس مدرسه به شهر های مختلف ، برای بچه های روستاهای محروم مدرسه بسازم ...


جوانان امروز : رسانه ای ترین مدرسه دنیا !