کالو خیلی خوش تر از تهران است !

_ روز اولی که رسیده بودیم تهران _درست همان مسیر مهر آباد تا میدان فردوسی(محل خوابگاه ما) حال همه ی ما بد شد ! نفس مان بالا نمی آمد ،خب ما به دود عادت نداریم ! همان جا گفتم گرمای جنوب هزاران بار می ارزد به دودهای تهران ! البته بعدها بچه ها در نمایشگاه هزار بار به این سئوال کلیشه ای که زندگی در تهران را دوست دارند ؟و بچه ها هم هی جواب می دادند که نه ! کالو خیلی خوش تر از تهران است .
بالای "پل هوایی " حوالی میدان انقلاب ،سفت دست محمد رضا را گرفته ام _حسابی شاکی می شود که آقا اجازه :اینجا آدم ها برای خودکشی می آیند کسی خودش پایین نمی افتد ! چند مدت پیش تلویزیون توی فیلمی نشون داده که یک نفر از بالا خودش می اندازد پایین و تمام!
بازدید از نمایشگاه مثل سونامی است یعنی بعضی وقت ها دنبال "پشه" ! می گردیم و بعضی وقت ها فرصت سر خاراندن نیست .

حسین که آشپز ماست و واقعا هم آشپز خوبیست ،نصف شبی زده سوسین بندری اش را سوزانده ! اما در کل آشپر خوبی است و من هی اذیتش می کنم خوش به حال خانمت !
توی نمایشگاه مرد میانسالی آمده بود که اطلاعات خوبی از بوشهر داشت ، می گفت : قبلن ها ما بوشهر و شهرهایش را در اخبار با گرم ترین نقطه کشور می شناختیم ولی حالا با مدرسه شما .

خانمی هم وسط نمایشگاه دعوایم می کند که چرا تبلیغی برای نمایشگاه نکرده ام تا استقبال بیشتری شود _"می گویم توانم برای تبلیغات نوشتن در وبلاگم بوده و پیامک دادن به بعضی از دوستان _ راستش را بخواهید پولی برای تبلیغات نداشته ام! وابسته به جایی نیستم_ دوست ندارم از مدرسه کوچکم که با جان و زندگی ام آمیخته شده است استفاده تبلیغاتی شود _آن جایی که مرا باید حمایت کند مرا به منزله یک رقیب می داند ! پول چاپ عکس ها و هزینه های دیگر سنگین است چه برسد به هزینه های تبلیغات. اما همه اش با توکل درست و ردیف می شود و همینطور هم شد .
- گل فروشی " بهرام " که سر کوچه محل نمایشگاه ما است ،یکی از گل فروشی ها معروف تهران است . اینو زمانی فهمیدم که همه ی آدم های نمایشگاه آدرس شان ختم می شود به همین " گل فروشی بهرام " صبح که میشد جلویش ردیف به ردیف ماشین های آخرین سیستمی است که گل کاری میشن برای فرستادن آدم ها به خانه بخت !
در یکی از روزها دوستان معلمی که از خراسان رضوی برای آموزش دیدن برای تدریس درس ریاضی اول دبستان (کتاب ریاضی کاملا تغیر یافته ) به تهران آمده بودند مهمان نمایشگاه شدند . در مورد اینکه چرا باید تنها دو ماه قبل از آغاز سال تحصیلی این کتاب تغییر کند گپ زدیم . و اینکه چرا باید استاد دانشگاه که نه کلاس را می شناسد و نه دانش آموز مولف کتاب شود و معلمی که زندگی اش با مدرسه و بچه ها پیونده خورده هیچ نقشی در کتاب های درسی نداشته باشد. شتاب تحول بنیادین در آموزش و پرورش خوب اما دقت به مراتب خوب تر خواهد بود .

تمام آدم هایی که میزبان نمایشگاه ما هستند آدم های خوبی اند . اما یک روز صبح زود که آمده بودم نمایشگاه با "غفاری" مدیر نگارخانه حرفم شد ! من هیچ وقت اهل تندی نبوده و نیستم _توی بدترین شرایط لبخندم لبخند می ماند . اما آن روز شبش از یک اتفاق خوابم نبرده بود .
عصر روز قبلش که ،"مهندس علی اکبر" عضو هیت مدیره خیرین مدرسه ساز کشور آمده بود نمایشگاه . به یکی از عکس ها دست زد که با برخورد "غفاری " روبرو شد که آقا به عکس ها دست نزن !
خیلی ناراحت شدم . همه ی آن هایی که به نمایشگاه کالو می آیند برای من عزیزند ودوست داشتنی،حتی اگر تمام عکس های نمایشگاه بهم بخورد .
"غفاری " از اینکه مسئولیت نمایشگاه با او هست حرف می زد و من از اینکه " اگر تمام عکس های مدرسه زیر پای آقای علی اکبر له شوند که تا حالا ده ها مدرسه برای بچه های این کشور ساخته است ، حرفی ندارم و به این له شدن افتخار می کنم "
" به کسی نهیب زد که "من " و هزاران "من " باید دستهایش را ببوسیم ."
بعدها یادم آمد اخلاق آدم ها با هم فرق دارد و نباید از "غفاری" که برای نمایشگاه زحمت زیادی کشیده بود ،چیزی به دل بگیرم .
نیمه شعبان تهران حس و حال عجیبی داشت . مردم با عشقی مثال زدنی چهره شهرشان را دگرگون کرده بودند . راننده تاکسی که فهمید من بوشهری ام و برای اولین بار نیمه شعبان تهران را تجربه می کنم . از عجیب بودن تهرانی ها گفت . او گفت : حتما بیا عزاداری ها عاشورا و تاسوعای اینجا هم ببین . یک سئوال هم داشتم که آقای راننده تاکسی چرا در میدان آزادی به این زیبایی خبری از چراغانی میلاد نیست ؟
راننده تاکسی گفت : حتما یادشان رفته !
یک روز مانده به روز آخر نمایشگاه با بچه ها رفتیم سینما آزادی . فیلم " ورود آقایان ممنوع" دیدیم . بعد از فیلم باران عجیبی گرفت . ما که زمستان هم بارانش به زور می بینیم مثل باران ندیده ها زیر باران خیس خیس می شدیم و هی خنده می کردیم که تهرانی ها تابستان هم باران دارند .روزهای قبلش هم به سرزمین عجایب ،پارک ارم و موزه حیات وحش رفته بودیم .
روز آخر نمایشگاه روز خوبی بود .همه ی آن هایی که نیامده بودند آمده بودند ! از بوشهری های مقیم تهران گرفته تا مدیر عامل پارس جنوبی که به همراه پسرش به نمایشگاه آمده بود . هیچ وقت از آدم ها همینطوری تعریف نمی کنم اما مهندس موسوی ! سهم بزرگی در آبادانی مدرسه من داشته . مدیری به ساده زیستی و مردمی بودن او تا حالا یا ندیده ام یا کمتر دیده ام.



آنچه در نمایشگاه ده روزه ما در تهران گذشت خاطرات شیرین و تجربه ماندگاری بود . حالا می خواهم با بُردن نمایشگاه عکس مدرسه به شهر های مختلف ، برای بچه های روستاهای محروم مدرسه بسازم ...