فرق عشق آباد با جمال آباد ...!
درْ دفتر را که باز می کنم گونی زرد رنگی که سر به فلک کشیده تمام حواسم را می دزدد. یادم می رود که آمده ام گچ بردارم! حسین نماینده کلاس را صدا می زنم و می گویم: « این گونی اینجا چكار می کنه ؟» او که امروز پیراهن راهراه آبی پوشیده و هی به عکسی از فرهاد مجیدی که با این پیراهن دارد تو كلاس پز می دهد می گوید : «اجازه بچه ها پلاستیک جمع کرده اند و تو این گونی گذاشته اند تا به ماشینی که پلاستیک كهنه می خره بفروشند و با پولش برای مدرسه مایع دستشویی بخرند ...!»
دو: ( پرواز از جمال آباد تا عشق آباد )
چیدمان نیمکت ها تغییر کرده و همه به هم نزدیک تر شده اند. مهدی با انگشت هایش حساب و کتاب می کند و کتاب کار ریاضی اش را می نویسد. پریسا روی درس فردوسی می خواند و منتظر است تا من املاء ازش بگیرم. حسین هم دفتر املا اش را وارسی می کند و مدام ۲۰ هایش را به رخ حمیده می کشد! کتاب جغرافیاي حمیده را بر می دارم و از پایتخت کشورهای همسایه سئوال می کنم . می گویم «پایتخت ترکمنستان كجاس؟» و حمیده جواب می دهد «اجازه عشق آباد!»... حسین طبق عادت و سنت همیشگی اش! خودش را ولو می کند وسط سئوالاتم و می گوید: «اجازه چرا می گویند عشق آباد؟ اسم روستای ما جمال آباد است چون پدر بزرگم جمال اون رو آباد کرده! اما عشق آباد چی؟ عشق اون رو آباد کرده؟! اما عشق که جایی رو آباد نمی کنه!»
با این دو دست کوچکم دست می برم به سوی خدا ( صدای حسین را بشنوید)
نکنه یه وقت محبت دور بشه از دلاتون (صدای حمیده را بشنوید )
پ.ن : عجالتا راهی به من نشان دهید ! چگونه محبت هایتان را جبران کنم ...
نشست دوستانه من با وبلاگ نویسان بوشهر
پنچ شنبه ۶ اردیبهشت ۸۷ - ساعت ۲۰ - پارک شغاب بوشهر(بهمنی)