خبرسازترین مدرسه دنیا !
میان همه ی کسانی که عناوین مختلف به مدرسه کالو می دهند، فکر کنم عنوان " خبر سازترین مدرسه دنیا!" برای مدرسه کالو از همه زیباتر باشد.
کامران نجف زاده که همین چند روز پیش بخش خبر ۲۰:۳۰ اش در نظر سنجی صدا وسیما به عنوان پر بازدید ترین بخش خبری تلویزیون انتخاب شده ،اولین کسی بود که پای " مدرسه کالو " را به رسانه ی ملی باز کرد . درست در اولین پستی که در وبلاگم از مدرسه نوشتم نجف زاده مطلب را خوانده بود و کامنتی گذاشته بود که :

همه ی جریان زندگی مدرسه کالو از همین دو سال پیش شروع شد ،پای شبکه های معروف دنیا از سی ان ان گرفته تا دویچه وله و...کشیده شد وسط و مدرسه ما که زمانی انبار وسایل صیادی بود تبدیل شد به انبار بمب خبری دنیا !
کامران نجف زاده آمد . بعد از این که دید جاده ای کشیده اند و مدرسه ای ساخته اند و کلی کارهای دیگر انجام شده فهمید کالو با دوسال پیشش قابل قیاس نیست. گفتم که حالا دنیا نگاهش به مدرسه ماست ،از گزارش شما شروع شد آقا !می گفت :" گزارش من نبود ،واحد مرکزی خبر بود که کاری از دستش بر می آمد و هر وقت بتواند پنجره ای بگشاید چنین می کند "

از حمیده برایش گفتم همان حمیده ای که : "روزی که برای اولین بار رفتم سرباز معلم شوم ،دخترکی کوچک و شیرین زبان با همان حیای جنوبی اش به استقبالم آمد و با دستان کوچکش که نظر بندی سبز بر آن نقش بسته بود مدرسه جدید کالو را نشانم داد .مدرسه ای که دیوار نداشت و درست در چند قدمی دریا قرار داشت. و گفت اجازه ! من حمیده ،حمیده زارعی پارسال کلاس سوم بودم و اجازه !امسال کلاس چهارم هستم . گفت : شما تشنه اید ! آب بیاورم . گفتم ممنون من سیرابم ! حمیده به تمام روستا خبر داد که معلم جدید آمده ،صدایش از دور می رسید که می گفت : بچه ها معلم جدید آمده بیایید ببینیدش ! حمیده جارو می آورد با کمک بچه ها شروع کردیم به تمیز کردن مدرسه ،حسین می گفت ما تا پارسال که مدرسه نداشتیم !جارو که می زنم حمیده جارو را از دستم می کشد و با دستان کوچکش مدرسه کوچک مان را جارو می زند . فردا که به مدرسه می روم می گویم حمیده بشود مبصر کلاس ،مکثی می کند می گوید نه اجازه این جا همیشه پسرها باید مبصر باشند من می خواهم مسئول کتاب خانه بشوم . می گویم فرقی نمی کند پسر و دختر که نداریم اما لبخندی کودکانه می زند و می گوید "اومنمیت - نمی خواهم"* . امروز که پدر حمیده زنگ زده بود برای پرونده اش که با خودش به شهر ببرد و او را در مدرسه شهر ثبت نام کند ،بغض کردم اما یادم آمد که حمیده دارد سنت شکنی می کند باید خوشحال باشم . "
حمیده حالا دارد می رود راهنمایی درس می خواند ،رضایت پدرش را گرفته ام تا برود به مدرسه راهنمایی که چند کیلومتری با روستایشان فاصله دارد .
شب که هوا سرد شد کنار "دریای کالو " آتشی روشن کردیم و از رازی حرف زدیم که هنوز هیچ رسانه ای به جوابش نرسیده است ! راز جهانی شدن مدرسه کالو !

نجف زاده سراغ مصیب هم گرفت ،مصیب پیرمردی بود که تک و تنها در کنار خواهرش در پشت مدرسه کالو زندگی می کرد . پیرمرد زندگی عجیبی داشت اما افسوس که مُرد و عمرش برای کتاب شدن زندگی اش توسط من (می خواستم از زندگی اش کتابی بنویسم) و گزارش شدنش توسط نجف زاده ،کفاف نداد.

نجف زاده شب موقع خداحافظی برایم نوشت :
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
پ.ن۰۱: گزارش نجف زاده برگرفته از اتفاقاتی است که من در این مدت در وبلاگم نوشته ام ،از گزارش شبکه های مختلف دنیا تا نامه های رسیده از جاهای مختلف دنیا به مدرسه - از پیدا شدن چاه نفت و گاز در کالو تا رفتن حمیده (زمان پخشش رو اعلام می کنم - حتما ببینید)
پ.ن۰۲: از آنجایی که نمی توانم به محبتهای بی دریغ شما آنگونه که شایسته گرامان است پاسخ دهم لذا جوابهایم در خصوص نظرات ارزشمندتان در ذیل کامنتتان میتونید بخونید...




