سگی که از دور مرا می پاید و "زهرایی " که گوسفند هایش را به چرا می برد و «مشی غلومی» که امروز «روشو » را بر ترک موتورش سوار کرده و به یاد جوانی شان گازش را سفت گرفته و نخلستانی که با آمدن تابستان به بهارش نزدیک می شود، همه از دل انگیزبودن امروز روستا می گویند . و من قدمهایم را بلند بلند بر زمین سخت روستا بر می دارم و به سوی  کلاس مدرسه کوچکم می روم، جایی که حمیده دارد کتاب مدنی اش می خواند ،پریسا دارد جمله نویسی اش را می نویسد ،مهدی با فلش کارت های بنویسم اش کلنجار می رود و حسین که با بلند خواندن کتاب بنویسیم اش می خواهد بگوید، برای املا گرفتن آماده است ...

دوست دارم قدمهایم را بلند بر دارم و هی کلمات را فریاد بزنم ، تا حسین املا بنویسید از آنها! و مرا به یاد املا گرفتن معلم اول دبستانم بیاندازد ،اما افسوس ! که روان شناسان قدمهایم را بسته اند (آنها معتقدند راه رفتن باعث حواس پرتی دانش آموز می شود ) ...

خش خش کردن کیف مهدی و چشمک های مداوم حسین!مرا به چند روز پیش می برد همان روزی که حسین می گفت : اجازه چه آرزویی داری!؟ چه چیز رو خیلی دوست داری !؟ و من می دانستم این تیک زدن های حمیده بر روی تقویم اش معنی دار است !

 

پریسا می گوید : اجازه امروز به دفتر نمی روی !می گویم چرا ؟ می گوید: اجازه امروز دلمان می خواهد تو برایمان تغذیه بیاوری !

در حالی که بازگشتن قایق های مردان روستا از دریا را رصد می کنم به سوی دفتر می روم . در را باز می کنم کادوهای رنگارنگ چشمانم را می زند و روی همه شان نوشته معلم روزت مبارک ...وقتی به کلاس بر می گردم مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده فریاد می زنند :معلم روزت مبارک...

پ.ن : می خواهم به تهران بروم همین امشب ! با همین پرواز... ! به حسین می گویم : دلم برایتان تنگ می شود تا شنبه !زنگ بزنید حتما برای معلمتان ! و حسین متلک می زند : اجازه نامه می نویسیم برایت !

 مهدی می گوید اجازه از نمایشگاه کتاب های خوب برایمان بیار،cd هم یادت نرود ... چشم مهدی از تهران با کوله باری از کتابها بر خواهم گشت...!