کارنامه ...
خورشید بالای سرم ایستاده و بدون اینکه توجه ای به باد تش بادی که تمام وجودم را گرفته کند، مرا به یاد روزهای بارانی می اندازد ! به یاد روزهایی که باران بود و موتورم، که باران موتورم را خانه نشین کرده بود ومن تنها می ماندم و ساعتها در انتظار بودم تا شاید ماشینی بیاید و در زیر باران مرا به"جمال آباد کالو "ببرد .
پکی به سیگارش می زند ، می گوید از سیگار کشیدن من که ناراحت نمی شوی ؟ نگاهم را به پایین می اندازم تا تمام دردهایش را به پک زدن های متوالی اش به سیگارش التیام و تداوم بخشد. می دانم الان حمیده ،حسین ،پریسا و مهدی در مدرسه ایستاده اند و سماق می مکند برای گرفتن کارنامه هایشان ، می دانم الان که به روستا می روم حسین سراغ cd ویندوز xp را می گیرد و این را هم می دانم که حاج عباس پیر روستا به استقبال معلم نوه هایش خواهد آمد . عبدو راننده خوش قیافه ای است، با اینکه زمانه صورتش را شکسته و درهم کرده و ابروهایش را در هم کشیده اما عبدو در کل راننده ی خوش اخلاقی است !عبدو از دردهایش می گوید و من از درد هایم ،عبدو از زمانه شکایت می کند و من از مردم زمانه .از چاله و چوله های جاده حرف می زنیم ،جاده ای که نوستالژی وار مرا به گذشته بر می گرداند و گاز دادن به موتور برای رسیدن به مدرسه در بهار ،زمستان و تابستانش . تابلوی "جمال آباد کالو " از دور به لطف خورشید طلایی شده است و مرا به یک باره به این فکر فرو می برد که روزی جمال آباد کالو شود برای خودش کوچک ترین دهکده اینترنتی جهان و مدرسه کوچکش هم شود مرکز آی تی . با خیال جدال می کنم ،عبدو دستی به شانه ام می زند و می گوید : سرباز انگار خیلی بهت خوش میگذره! بابا اینجا هم جمال آباد کالو ،نمی خواهی پیاده شوی ؟ عرفش یک هزاری سبز رنگ است اما با همه ی بدبختی هایم دو هزاری سبز رنگ از جیب بیرون می آورم و به عبدو تعارف می کنم . اخمی می کند ، ابروهای در هم کشیده اش را در هم کشیده تر می کند و می گوید برو اینجا همان جایی هست که از هیاهو خبری نیست .برو سرباز معلم مهیمان من باش و من در حالی به این جمله ی پریسا فکر می کنم که در امتحان جمله نویسی اش برای موفقیت نوشته بود "من برای موفقیت مهدی ،حسین و حمیده دعا می کنم" از عبدو خداحافظی می کنم.
برویم به روستا ،همان روستایی که تنها جاده خاکی اش رو به دریا ست. من اینجاها را می شناسم ته جاده خاکی، همین دری که لای آن باز است خانه ی هاشم پدر حسین است ، این ماشین تویوتا مدل ۵۷ ماشین اکبر است ،اکبر با همین ماشین ماهی ها صید شده را به شهر می برد و می فروشد . همین بدو ورودم حاج عباس به استقبالم آمده است . دعوتش را نمی توان رد کرد، در استکان های کمر باریک ، چای شیرین می خوریم با چاشنی نان محلی ،مزه این نان با نانی که مرکز نشین ها در توستر داغ می کنند کلی تفاوت دارد ! تعارفی با حاجی رد و بدل می کنم و به خدایش می سپارم .تهران رفتن و پایان امتحانات بچه ها دو هفته ای مرا از مدرسه دور کرده ، از بچه ها خبری نیست ،در مدرسه را باز می کنم اینجا انگار زلزله چند ریشتری هم چیز را تکان داده ! نیمکت ها هر کدام برای خودشان جایی ولو شده اند و گرد خاک همه جا را گرفته ...
پریسا که خانه شان نزدیک ترین خانه به مدرسه است زودتر از همه آمده ، مهدی هم از راه می رسد و حسین و حمیده هم رژه وار گونه پشت سر مهدی وارد می شوند . یواشکی حرف هایی با هم ردو بدل می کنند . صدا می زنم یک به یک ! مهدی زارعی کلاس اول (معدل ۲۰ ) ،پریسا زارعی کلاس دوم ( معدل ۲۰ )، حسین زارعی کلاس چهارم (معدل ۳۶/۱۹) و حمیده زارعی کلاس پنجم (معدل ۵۰/۱۸ ) ...
پ.ن۰۱: من حال را می بینم ! همه می گویند سرباز معلم آیا به فکر ۲۰ سال آینده هم هستی؟ من حال را با آرزوهای آینده می بینم .من آینده را انتخاب کرده ام ،آینده ای که می دانم مادیات در آن پوچ است !
پ.ن ۰۲: حالا دیگر سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر مانده تا حکم ماندن من در روستای جمال آباد کالو را تثبیت کنند ...خدا کند تیتر پست آینده این باشد " بوشهر یعنی خبرهای خوش "
پ.ن ۰۳: مستند مدرسه کوچک ما از سه شنبه همین هفته کلید خواهد خورد ، طرح کتابم هم می خواهم متفاوت باشد و کلی کارهای دیگر ...
پ.ن ۰۴:+ نوستالژی ،هدیه ی بچه های مدرسه کالو به شما(کلیک کنید )