دیر تش باد برگزیده شد...
نامه استخدامم از سازمان آموزش و پرورش بوشهر به وزارت خانه برگشت خورده بود برای ارائه طریق ،و ناچارا دوباره باید بر می گشتم تهران تا این بار با مدرکی مستحکم تر به بوشهر بر گردم .از پرشین بلاگ هم تماس گرفته بودند و اعلام کرده بودند که "دیر تش باد" جز وبلاگهای برگزیده انتخاب شده است و برای شرکت در مراسم روز پنج شنبه دعوت کرده بودند . در میان دوراهی رفتن و نرفتن دست و پا می زنم اما انگار همه چیز می خواست سرباز معلم جنوبی به تهران برود ! وقتی به فرودگاه رسیدم تا زمان برگزاری مراسم زمانی نمانده بود اما به برگزار کنندگان مراسم قول داده بودم کلیپی از مدرسه که برای جشن آماده شده بود زودتر از شروع مراسم به دستشان برسانم.
اگر بفهمند غریبه هستی اینجا کارت تمام است !حواست است سرباز معلم ،هنوز یک قدم از ترمینال ۴ فرود گاه مهر آباد بیرون نگذاشته ای که مسافربرها ! از کت و کولت بالا می روند و می خواهند جیب ات را به حراج ببرند !زد وبند می کنند باهم ،می گویند : من اینقدر می برم ،آقای ... تو کمتر از این می بری ؟ نیش خندی به آنها می زنم که نمی دانند جیب سرباز معلم مثل جیب خودشان است .مجبورم رنگ شان کنم و بگویم در انتظار کسی هستم ! حالا که آبها از آسیاب افتاده ماشینی می ایستد ،می گویم آزادی می گوید بفرما ...
آزادی بزرگ است به اندازه ی آزادی ، قدم هایم را محکم بر می دارم بر روی خیابان های پایتخت . اینجا از موتور فکسنی ام خبری نیست اینجا باید سوار بر brt شوی !در افسون شهر بزرگ وآهنی که نام پایتخت ار یدک می کشد .قرارمان را با هم گذاشته ایم برای رفتن به جشن ،غریبه ی نام آشنا دوست هم ولایتی مان در غربت است و همراه همیشگی سرباز معلم در پایتخت، به سالن الغدیر دانشکده مدیریت که می روم می گویم حتما اولین نفرم . اما نیمی از سالن پر شده ،خانم پولادزاده دبیر جشن که از قضا هم استانی مان هم است پیدایش می کنم و cd کلیپ مدرسه را به دستشان می دهم . با راهنمایی به صندلی های جلوی سالن راهنمایی می شویم ،همان جایی که قرار است افراد خاص بشینند و یکی از این افراد خاص هم باید ما باشیم !
همه آمده بودند وبلاگ نویسان وبلاگ نویس ، سیاسی نویسان وبلاگ نویس و اجتماعی نویسان وبلاگ نویس . مراسم شروع شده اما صندلی های ردیف اول خالیست و باید هم همینطور باشد چون آدم های معروف معمولا باید دیرتر بیایند ! حضور یک نفر می تواند سالن را تا مرز انفجار پیش ببرد ، داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) با گفتن خاطراتی از حضورش در رادیو همه را از خنده روده بر می کند !
مراسم با سرعت برق و باد با تقدیرها و کلیپ های مداوم می گذرد ، نگاه ساعت که می کنم می گویم ای وای ! وقت که تموم شد چرا کلیپ من رو پخش نکردند !؟ حاشیه های از پیش تعین نشده زمان جشن را کش دار می کند . منتظر پخش کلیپ مدرسه هستم که با معرفی پر اشتباه وبلاگم برای گرفتن جایزه دعوت می شوم . دلم می خواست بعد از پخش کلیپ مدرسه به بالای سن بروم اما نشد دیگه ، به مجری می گویم که اسم وبلاگم را اشتباه خوانده اید . می گوید پس خودت تصحیح اش کن . وقتی به سالن مملو از جمعیت نگاه می کنم جا می خورم ! سریعا می گویم قابل توجه باشد من تنها تجربه سخنرانی در جمع ۴ نفر داشته ام !(منظورم با بچه های مدرسه است ) همین حرف کافیست تا سالن انفجاری برای سرباز معلم دست بزند . جایزه را از دست آقای امیر رضا خادم و دکتر بوترابی (مدیر پرشین بلاگ ) می گیرم و به پایین سالن می آیم .خانم دکتر ابتکار ، آقای ابطحی و رضا کیانیان از متفاوت بودن وبلاگ تشکر می کنند .

با پخش کلیپ مدرسه سکوت سالن را در بر می گیرد ، پچ و پچ های اطرافیان هم که زیر چشمی من را دید می زنند جالبه ! می گویند فکر می کردم خیلی بزرگه ، ببینش خیلی هم مُردنیه !با دیدن کلیپ مدرسه به یاد بچه ها می افتم . حسین همزمان با پخش کلیپ مدرسه از جمال آباد کالو اس ام اس فرستاده که اجازه معاون آموزش و پرورش و خیر مدرسه سازی که قرار بود مدرسه مان بسازند به روستا آمده اند ( می بینید وبلاگم چه کارها دارد می کند ، زمانی هیچ کس نمی دانست اصلا چنین مدرسه ای بر روی کره زمین وجود دارد !اما حالا ...) کلیپ مدرسه ما که تمام می شود تشویق چند دقیقه ای سالن را فرا می گیرد . به پایان مراسم که نزدیک می شویم دوستان وبلاگ نویس از وبلاگ سئوال هایی می پرسند سعی می کنم به همه ی سئوالات جواب بدهم و با خود می گویم ای کاش مسئولان جشن چند دقیقه ای به پرسش و پاسخ حاضرین در جلسه با نویسندهای وبلاگهای برگزیده اختصاص می دادند. مراسم تمام شده و بازار خوش و بش های تازه شروع شده ، خیلی از دوستان وبلاگ نویسم را دیدم که به وبلاگم سر می زنن یا به وبلاگ شان سر می زنم(می ترسم اسمی از قلم بی اندازم بنابراین به شخصی خاص اشاره نمی کنم ) دیدار با عمو پورنگ و قول گرفتن برای آمدن به بوشهر آخرین سهم من از جلسه جشن تولد اولین وبلاگ فارسی بود ...
فرودگاه مهر آباد ساعت ۵ صبح ۱ ساعت مانده به پرواز برای بازگشت به بوشهر !
از آقایی که کنارم نشسته و دارد با لپ تاپش برای جماعت کلاس می گذارد خواهش می کنم تنها چند دقیقه برای چک کردن یک میل لپ تاپش در اختیارم می گذارد . ایمیلی که یکی از دوستان برایم فرستاده را چک می کنم (لینک هایی که در مورد جشن بوده ) مراسم بازتاب بسیار خوبی داشته و من به مثبت یا منفی بودن اینها کاری ندارم . با اولین برخورد با این نوشته شوکه می شوم "در عین حوصله سر رفتگی همگان، دوباره میخوان تقدیر کنن و همه شاکی هستن کم کم (: ساعت از هفت گذشته و دیگه حوصله نداریم. حالا دوباره جایزه برندگان مسابقه یک چیزی است. مجری زیاد اشتباه میخواند و مردم پچ پج میکنند. همین لحظه بارها و بارها اسم یک وبلاگ به اسم «دیر تش باد» رو اشتباه میخونه و نویسنده با فریاد اسم درستش رو میگه" من همین جا این شایعه را تکذیب می کنم من تنها وقتی رفتم برای گرفتن جایزه به مجری گفتم که اسم وبلاگ رو اشتباه خوندید !
همه کسانی که در مورد جشن نوشته اند به وبلاگ من لطف زیادی داشته اند و همین جا از همه شان تشکر می کنم . بعضی از مطالبی که در مورد دیر تش باد نوشته اند بدون عکس ! :
جشن وبلاگ نویسان بی بلاگر (محمد علی ابطحی ):یک وبلاگ هم خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. جوان سوخته بوشهری که در دیّر، شهر دورافتاده در استان بوشهر برای چهار نفر در آن گرما کلاس داشت و وبلاگ زده بود و آن کلاس را همگانی کرده بود. دستش درد نکند.
بلاگ نوشت :"بین برنده ها بیشتر از همه دَیّر تَش باد مورد تشویق قرار گرفت. که به نظر من واقعاً هم حقش بود. نه به این خاطر که بهترین وبلاگ را دارد. به این خاطر که از وبلاگش به بهترین نحو استفاده می کند."
گزارش لحظه به لحظه ی جشن " چهار پنج وبلاگ نشون داده میشه و بعد دکتر بوترابی و خادم بالا میآیند برای جایزه (: وبلاگ «دیر تش باد» یک پسر است از شهرستان دیر که معلم چهار نفر است. بیش از حد براش دست میزنن چون واقعا جذابه حرف زدن و دیدن همچین آدم فعالی. آخی... یک کلیپ است از «یک سرباز معلم جنوبی» که در اصل همان نویسنده «دیر تش باد» است. عبدالمحمد از کوچکترین مدرسه جهان با چهار نفر مینویسد. دیر روستایی ۳۰ نفره در جنوب است و تش باد نام نوعی باد. معلم درباره این مدرسه مینویسند و دنبال کتاب کردن این وبلاگ است. جزو کلیپ آهنگ یار دبستانی میزنند و با دست زدن لیلا، سالن شروع به دست زدن با آهنگ میکنند. تصایویری از دیر و مدرسه و چهار دانش آموزش میبینیم؛ دو دختر و دو پسر کوچک که در عکسها حتی پشت کامپیوتر هم نشستهاند. بدون شک مدرسه خوبی است و بهتر از خیلی مدارس ما (: .از احساساتیترین جاهای کل جلسه است. بین این همه تشویق و تقدیر از خودمان، شاید اولین نفری است که وبلاگش واقعا تحول است."
گزارش جشن پرشین بلاگ :"و در آخر هم یه کلیپ یار دبستانی من که نویسنده ی وبلاگ دیر تش باد تهیه کرده بود رو نشون دادن که اینم در نوع خودش یکی از قسمت های به یاد ماندنی مراسم بود."
جشن سال ششمین سال تولد پرشین بلاگ " "چند تا كليپ هم در لابلاي برنامه ها پخش شد كه شايد تنها بخشي از برنامه كه مورد استقبال همگان قرار گرفت و هيچكس حرفي نزد و همگي ساكت و بي حركت و خيره به پرده چشم دوخته بودند و به موسيقي گوش سپرده ، كليپ مربوط به معرفي وبلاگ ديِّرتَش باد همراه با آهنگ معروف يار دبستاني من بود!"
خبرنگار مسلمان : "عبدالمحمد شعرانی معلم کوچکترین مدرسه جهان با ۴ نفر دانش آموز است. او را امسال در مراسم جشن پرشین بلاگ دیدم. تا کنون نمی شناختمش؛ اما افتخار آشنایی و دیدارش را پیدا کردم"
اسپاسم:"رفتم سراغ وبلاگ "دیر تش باد". با چشمهای خیس خوندمش. چقدر؟ چقدر باید عاشق باشی؟ چه لحظه هایی دارید اونجا کنار هم. کی هستید شماها؟ چرا این طورید؟! انقدر ساده، ناب، عاشق. دلتنگ می کنید آدمو. انگار که چیزی توی قلبم فشرده می شه و راه نفس بسته. همیشه جنوب رو دوست داشتم و به خصوص بوشهر."
پ.ن ۰۱: از مسئولان برگزاری مراسم بویژه جناب دکتر بوترابی و سرکار خانم پولادزاده تشکر می کنم . متاسفانه بعضی از نقدهایی که بر مراسم شده به دور از انصاف است ، برای برگزاری بهتر جشن سال آینده از همین حالا ها راهکاریمان را ارائه دهیم. از همه ی دوستانی که لطف کرده بودند و به وبلاگم رای داده بودند ممنون و سپاس گذارم .
پ.ن ۰۲: "مهم " از وبلاگ هایی که تاکنون در مورد وبلاگم مطلب نوشته اند می خواهم لینک مطلب شان را برایم بفرستند برای چاپ در کتاب .می خواهم کتاب متفاوت باشد شما هم کمک می کنید برای متفاوت بودن ؟
پ.ن۰۳: بی انصافی است که از رفتار شایسته ی کارمندان وزارت خانه ی آموزش و پرورش چیزی ننویسم . دوباره با نامه از وزارت خانه برگشتم، خدا کند این بار کار ماندن من در روستا تمام شود .