کاش تهران هم جاده نداشت !
باد به شدت می وزد با چاشنی تش(آتش) که می شود"تش باد"، کنترل موتور سخت شده،کارتن هدیه های بچه ها که از تهران برایشان آورده ام مرتب جا به جا می شود . با یک دستم کارتن گرفته ام و با دست دیگرم سفت گاز موتور را چسپیده ام . می دانم راه درازی باید بروم تا برسم به "جمال آباد کالو " این را هم می دانم حالا حسین ،پریسا،حمیده و مهدی در حیاط بی دیوار مدرسه کالو در انتظارمعلمشان هستند .از جاده آسفالت به جاده خاکی کالو می پیچیم ،اگر این جا(روستا) با عشق وارد شوی می توانی صدای یک نسل جدید بچه ماهی را که در موج شکن ساحل شور بخت سرود آبی می خوانند بشنوی. جاده پر از سنگ روستا بیش از ده بار موتور مرا متوقف می سازد برای افتادن کارتن هديه ها ، سکوت روستا را در برگرفته ،این جا تنها صدای موج دریا آهنگ ملایم صبح زندگی اهالی روستای جمال آباد کالوست.

حسین و مهدی و حمیده آمده اند به کمک معلمشان ، حسین سلام می کند می خواهد دست معلم راببوسد می گویم پدر صلواتی می خواهی معلمت را شرمنده کنی ،مهدی با پیراهن شیری اش لبخند می زند ،حمیده هم که حالا در لباس محلی شان بزرگتر نشان می دهد آمده به استقبال معلم . حسین می گوید :اجازه تهران چه خبر ؟ این ها کادوها از تهرون اومده ؟می گویم : بله . حسین که شاهد بارها به زمین خوردن کارتن کادوهایشان بوده می گوید اگر این جاده درست بود مجبور نبودید این همه اذیت بشید ،هر کی می آید این جا قولی می دهد اما هیچ کس به قولش عمل نمی کند . اجازه !اصلا کاش تهرانی ها هم جاده آسفالته نداشتند تا بفهمند که شما چه می کشید. حمیده می گوید این همه کادو برایمان فرستاده اند بعدا تو می گویی کاش جاده نداشته باشند ،اگر اونها جاده نداشتند چطور این کادوها به این جا می رسید! می گویم :پریسا کجاست ؟ حمیده می گوید :مثل همیشه ،مهدی می گوید :اجازه رفته شهر عروسی ،حسین می گوید :الان باید برگردد دیگه ...
بدون پریسا که نمی شود کادوها را باز کرد ،حسین می گوید اجازه جواب ندادی که تهران چه خبر بود ؟ لبخدی بر لب می آورم می گویم سلامتی ،اونجا هم گرم بود مثل این جا ،اونجا هم برق می رفت مثل این جا،ولی اونجا آب هیچ جا نمی رفت برخلاف این جا. مهدی می گوید اجازه پریسا هم می خواهد برود مشهد زیارت ،همین که می گوید صدای گریه ی پریسا می آید . بیرون که می روم پریسا را می بینم که به زور مادرش دارد می آید مدرسه ! می گوید دیشب عروسی بوده و شرم مي كند به مدرسه بيايد وقتی که مهدی می گوید بیا ببين چقدر کادو اومده برامون،پریسا با دست هايش اشک هايش را پاک می کنه و به کلاس می آید . می گویم راست بگو تو این هفته چند تا عروسی رفتی ؟ لبخندی می زند ،دیدش که می زنم می بینم دزدکی دارد دست های حنا شده اش را به حمیده نشان می دهد.

می گویم حدس بزنید کادوها از کجا اومده ؟ حسین می گوید:اجازه تهران ،حمیده می گوید :خیال کردی خیلی زرنگی خوب معلومه معلم خودش گفته بود که از تهران اومده ! می گویم این کادوها را آقای دکتر ملک و همکارانشون در شرکت کشتیرانی بر و بحر ایران برای شما فرستاده اند . حسين مي گويد اجازه كاغذ A4 داريم ،ما هم برايشان كادو بفرستيم و با نقاشي هامون از اون ها تشكر كنيم .


حسين مي گويد : اجازه من كلاس فوتسال هم مي روم تازه مكتب هم مي رويم "روستاي دميگز" پيش "حاج فخرو "،فتو شاپ هم ياد گرفته ام . حميده مي گويد اجازه پريسا هم مي خواهد حرفي بزند اما شرم مي كنه ،ميگه چه دوست داريد تا از مشهد براتون بيارم ؟

پ.ن ۰۲:وبلاگ جديدم يادگار سفر به تهران است ! سعي مي كنم مرتب كوچولو نويسي هايم بنويسم !