پريسا جاده كالو را گم مي كند...
حسین باید هم خوشحال باشد ،آرزوهایش حالا دارد رنگ واقعیت به خود می گیرند . می گوید اجازه : مدرسه اگه تا اول مهر ساخته نشه کجا باید بریم ،مکثی می کند و دوباره ادامه می دهد اجازه مدرسه قدیمی چه می شود ؟ "دی اکبرو" (زن حاج عباس پیر روستا) گفته شبکه بوشهر هم نشون داده که معاون استاندار اومده اینجا و قول داده جاده هم آسفالت بشه . تازه دارند کار می کنند و کارگرها هم می گویند خیلی زود جاده تموم میشه یعنی قبل از اینکه ما به مدرسه بریم.حسین که حالا جمله هایش را قورت می دهد و به نفس نفس افتاده می گوید اجازه اصل ماجرا یادم رفت !پریسا که از زیارت (مشهد) برگشت باید غافلگیرش کنیم. جاده که آسفالت باشه اونها خیال می کنند "دمیگز" اند(روستای همسایه جمال آباد کالو که جاده اش آسفالته است ) و دوباره بر می گردند اما بعد که دوباره برگشتند می فهمند اینجا کالوست .
حسین می گوید اجازه حرفهایم تمام شد شما چه می خواستید بگویید !؟ می گویم :من اینجا گرفتار کارم ،دانشگاه هم باید برم و نمی تونم بیام روستا تو باید تمام وسایل کلاس رو به اتاق کامپیوتر ببری، تا اتاق خالی بشه برای استراحت کارگرها . نگران مدرسه هم نباش ،مهر مدرسه دار می شویم و کلی برای خودمون کلاس می زاریم که صاحب مدرسه نو شدیم . حسین پشت خطی ؟ ها اجازه هی(دارم ) گوش می کنم. گفتم جلوی مدرسه هم دیوار نزنند ، می خواهیم دریا رو ببینم . با مهندس صحبت کردم مدرسه قدیمی هم تخریب نمی شود .اصلا مگر می شود !کلی خاطره ها مانده آنجا ،شیشه شکسته کلاس که هر روز دریا را در آن می دیدیم و سقفی که صدای چکه کردن آب بارانش شده بود آهنگ هر روزه کلاسمان . اونجا با کمک هم تبدیلش می کنیم به اتاق استراحت مهمان هایی که به مدرسه می آیند . مشکل جاده هم که داره حل میشه و دارند کار می کنند به بچه های روستا بگو برای رفتن به مدرسه (راهنمایی) هم مشکلی ندارند و سرویس مدرسه تا در خانه هایتان می آید.

حسین می گوید :اجازه تخته سیاه مدرسه هم عوض میشه ؟ اجازه امروز حاج عباس می گفت : اگه ۵ سال پیش مدرسه روستا وبلاگ داشت الان روستا کلی پیشرفت کرده بود و اجازه من جوابش دادم که خیلی ها وبلاگ دارند . پسر عموهای من و دختر عموهایم هم وبلاگ دارند ولی همه می گویند وبلاگ معلم ما یه چیز دیگه است .اجازه راستی !تا کی می خواهی وبلاگ بنویسی ؟ حالا که مدرسه مون دیگه مشکلی نداره ،مشکلات روستا هم که داره حل میشه.وبلاگ براي چيه!؟
می گویم حسین این اول راه من است ،تنها کالو که نیست !حالا من به تمام مدرسه ها و روستاهای محروم کشورم فکر می کنم . می خواهم همه ی آنها مثل تو ،پریسا ،مهدی و حمیده ،مدرسه داشته باشند .می خواهم همه ی آن ها جاده داشته باشند می خواهم آنها هم باشند مثل خودمان که حالا هستیم . حسین! تو که می فهمی ،تو حتما بهتر از همه می فهمی چون تو کلید دار مدرسه بودی . تو می فهمی که معلم چه کشید .سخت بود اما لذت هم داشت ،لذت نوشتن وبلاگ ،لذت آشنایی با مردم جمال کالو ،لذت آشنایی با آدمهای مختلف ،لذت دیدار با آدمهایی که روزی آرزوی دیدارشان داشتم . حسین تو به این ها که به معلمت می گویند باید در اوج وبلاگ نویسی ات خداحافظی کنی ! بگو که معلم ما نمی تواند ،تو بگو که ما می خواهیم وبلاگ معلم مان را ادامه دهیم ،تو بگو معلم که "زین الدین زیدان" نیست که در اوج خداحافظی کند ! و این شعر را زمزمه می کنم :
گویند رفیقانم که از عشق بپرهیزم از عشق بپرهیزم ،با چه در آمیزم
رییس سابق سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر در جلسه ای که به منظور سازمان دهی به مدارس کم جمعیت استان تشکیل شده بود خطاب به روسای اداره های شهرستانها گفته بود اگر مدرسه کالو را تعطیل کنیم جواب دنیا را چه بدهیم !؟
فيلم کوچکترین مدرسه جهان در بوشهر، پاییز آماده نمایش می شود
حضرت یوسف و سرباز معلم (پست جدید وبلاگ دانشجویی ام )
پ.ن ۰۱ : می خواهم از همه ی کسانی که اینجا را می خوانند بگویند وبلاگ باشد یا نباشد !؟ نظرتان برایم خیلی ارزشمند خواهد بود و مرا به نوشتن و ادامه دادن وبلاگ تشویق می کند...