پول کتاب ...
فردا عید است !این را حسین می گوید که می خواهد به شهر برود برای عید دیدنی فامیل هایش ،این را پریسا می گوید که کفش نو به پا کرده و هی نگاهش می کند .فردا که عید است اهالی روستا نان شیرین می پزند با نان محلی خوشمزه شان ،برای معلم هم آورده اند .تازه رشته هم آماده کرده اند که با خودم به شهر ببرم تا آخرین افطار مان شود برنج رشته ای . اهالی کالو این روزها سرشان شلوغ است . من هم نمی دانم که چرا سرشان شلوغ است چون بچه های مدرسه هم نمی دانند چرا سر جمال آباد کالو این روزها شلوغ است . می گویند چاه نفتی پیدا شده ،شاید هم چاه های نفتی باشد . معلوم نیست کجاست مهندس ها که حرف نمی زنند . چاه نفت شاید وسط مدرسه ما باشد !شاید از جلوی خانه ی حاج عباس گذشته باشد شاید هم اصلا وسط دریای کالو باشد...
روی پلاکش نوشته تهران ،رنگش آبی است .خوبیش به این است که بنزین زیاد نمی خورد برخلاف موتور قبلی که هر چی بنزین می ریختم توی شکمش سیر نمی شد. خوبیش به این است قسطی است آن هم ۱۲ ماهه ! خوبیش به این است که امسال جاده کالو برایش آسفالت شده . مادرم کلی نمک آویزانش کرده !میگم "دی" (مادرم) زشته فردا مردم حرف میزنن ، میگه مردم که نمی فهمن قسطیه !میگن وضعش خوب شده رفته موتور نو خریده .چشمت می زنن !
همین اول صبحی امیر رضا شاگرد افتخاری مدرسه کالو می گوید: اجازه موقعی که نیسی (نیستی) «یاسیم سیت وامبت»(دلم برایت تنگ می شود).
پریسا از روی اولین درس کتاب بخوانیمش می خواند « به آسمان نگاه می کنیم،ماه و ستاره ها ،خورشید و ابرها را می بینیم . خدایا ،تو را سپاس می گوییم که آسمان آبی ،ستارگان درخشان،آفتاب روشن مهتاب زیبا و ابرهای پر از باران آفریدی.»
حسین می گوید : «اجازه پول کتاب ها رو الان بدیم بهت ؟ » مهران می گوید:«اجازه من ۲۵۰۰ تومان گذاشتم زیر کره زمین (کره جغرافیا)!»
پول کتاب ها روی هم می ریزیم هر طور که حساب می کنیم می خوریم به پول خُرد ،پول خُرد هم که نداریم ! مهران کلاس اولی خط راست می کشد آن هم از بالا به پایین .
در حسینیه به هم می خورد . حسین می گوید پشت در کیه ؟ تا سرکی به داخل حسینیه می کشد. حسین می گوید اجازه همان گدای پارسالیه! سلام می کنم می گویم پارسال دوست امسال هیچی !ازش سئوال میگیرم که پول خُرد داره تا ۱۰۰۰ هزار تومانی بگیره ،یعنی ۹۰۰ تومان بدهد و ۱۰۰۰ تومان بگیرد و صد تومان سهم مدرسه کالو نوش جانش . می گوید : یک راست آمده ام اینجا ،برم چند تا خانه بگردم تا ببینم چقدر دشت می کنم ! حسین می گوید :خانه ی ما کسی نیست ها !یه وقت نری آنجا.

عکس مربوط به سال گذشته است، مربوط به پست مهیمان بارانی مدرسه ما
زنگ آخر است . حالا آن فرد نیازمند آمده پول خُرد داده ! درب حسینیه که رو به دریا است باز می شود بچه ها مثل موشک می پرند بیرون ،شادند که فردا عید است ...

این عکس هم مربوط به سال گذشته است!
پ.ن ۰۱: عیدتان مبارک...
پ.ن۰۲: در مسابقه دویچه وله اگر خواستید به دیر تش باد رای دهید...