شما مدرسه ای را می شناسید که عید هم تعطیلی نداشته باشد ؟
"یا لطیف"
عید در کالو منتظر شما هستیم ...
نوروز یادآور خاطرات شیرینی است که مزه اش هیچ وقت از دهان آدم نمی افتد – یادم نمی آید نوروز بهانه ای شده باشد که به سفر و تفریح رفته باشم. انگار نوروز برای این ساخته شده است که جنوبی ها به ویژه بوشهری ها مهمان نوازی شان را به همه اثبات کنند .
خانه ی پرجمعیت ما همیشه عیدها شلوغ بود ،همیشه مهمان داشتیم . برادر بزرگم آن موقع ها در آموزش و پرورش بندر دیر مسئولیتی داشت که مستقیم با معلم ها ی غریبه تازه استخدام شده سرکار داشت . خب فلسفه شهرهای کوچک این است که از مسافرخانه و هتل خبری نیست ،آن موقع ها از خانه معلم هم خبری نبود . برای همین معلم های تازه استخدام شده برای روزهای اول تا جایی اجاره کنند مهمان خانه ما می شدند که به "خانه ی معلم دی حیدر(مادرم) " مشهور شده بود . عیدها که می شد تمام طایفه شان را مهمان خانه ما می کردند . لذت عجیبی دارد هنوز که هنوز هست آن آقا و خانم معلم هایی کی حالا هر کدام شان نیمی از سن استخدام شان گذشته با بچه هایشان به خانه ی ما می آیند.
اما مدرسه کالو ! چهار سال پیش که مدرسه کالو آوازه اش به همه جا پیچیده بود، روزهای منتهی به سال جدید (نوروز88) با خودم فکر کردم برای مردمی که دل هایشان کادو می گیرند و عید به کالو می آیند باید فعالیتی انجام دهم . نمایشگاه عکس نوروزی مدرسه کالو به ذهنم رسید _ایده ای که باعث شد ده ها مهمان و مسافر نوروزی به روستای کالو بیایند و الان که دارم این نوشته را می نویسم تمام مردم کالو خودشان را برای برگزاری چهارمین نمایشگاه عکس نورزی مدرسه کالو آماده می کنند .
لذت عجیبی داشت وقتی که مردم با شوق تمام عکس های مدرسه کالو را می دید و سرود یار دبستانی می خواندند و اشک می ریختند . مادری که از تهران آمده بود و سی سال معلم کلاس اول بود در دفتر یادداشت نمایشگاه نوشته بود :" اگر بگویند بهترین جایی که سفر کردی کدام استان بود ؟ می نویسم استانی به نام مدرسه کالو "
بچه های مدرسه و مردم کالو اسفند ماه که می شود روزشماری می کنند برای برگزاری نمایشگاه و مهمان نوازی از مردم .

"یاد م می آید پارسال باران که آمد تمام کاسه کوزه های نمایشگاه مان را بهم زد ! حسین دانش آموز کلاس پنجمی ام اول صبحی ناشتا نخورده می گوید اجازه 4 تا خبر بد ! ردیف می کند ، اول اینکه باد بنر اول روستا رو دو نصف کرده ! دوم هم چادرهای هلال احمر پاره شده اند . سوم «پارچه به طرف نمایشگاه » از جا کنده شده و چهارمی که از همه مهمتره باد نمایشگاه رو داغون کرده !"
"باد که میآمد دلمان می لرزید؛ بابای مهدی(دانش آموزم) کارش شده بود زنگزدن به تلفن گویای هواشناسی بوشهر و خبر گرفتن از سرعت باد، اما اینبار به جای رفتن به دریا، سرعت باد را به معلم مدرسه کالو گزارش میداد. هر وقت بابای مهدی بعد از تلفنزدن بلند میگوید «الله اکبر»، یعنی بادی تندتر از دیروز در راه است. با «الله اکبر»" گفتن «عوض» - بابای مهدی-، خانهی دل معلم کالو میلرزد. با خودم میگویم: خدایا نکند باد بساط نمایشگاه را بر باد بدهد! خدایا نشود شرمنده آدمهایی بشوم که با دلشان به کالو میآیند..."
پارسال امیر رضا آمده بود که : "آقا معلم! بزار بریم پلنگ صورتی ببینیم!" میگویم: "پس مهمانها را چه کنیم امیر رضا؟ مهمانهایی که برای دیدن شما و مدرسه آمدهاند."
فکری میکند امیر رضا؛ میرود، دوباره بر میگردد، میگوید: "آقا اجازه! حداقل بذار مهدی بره ببینه؛ بعدا بیاد برامون تعریف کنه..."
نمایشگاه عید ما مهمان های مختلفی داشت که بعد از سفرشان با نامه هایشان ما را شرمنده مهربانی خودشان می کردند _خانم سهرابی معلم مدرسه ای در کرمانشاه نامه خود و بچه های کلاسش در مورد سفرش برای مدرسه ما فرستاده است .







شما مدرسه ای را می شناسید که عید هم تعطیلی نداشته باشد ؟
عید در کالو منتظر شما هستیم ...