گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی ؟

گفتم من غریبی از شهر آشنایی  (خواجو کرمانی )

امروز هوس رفتن به خانه ایی ساده کردم با بچه ها !خانه که چه عرض کنم !(نمی دانم نامش را چه بگویم و چه بنامم!پس شما هم آن را خانه پندارید !) پارسال روز اول مهر بود و محل تدریس ما هم مشخص شده بود روستای جمال آباد کالو !در حال گذشتن از راه خاکی برای رسیدن به مدرسه بودم و سخت غرق در افکارم که چطور خودم رو به بچه ها معرفی کنم !روز اول مدرسه چی کار کنم و از این حرفها .......ناگهان دیدن مردی نیمه عریان رشته تمام افکارم را پاره کرد و از ترس فرار را بر قرار ترجیح دادم !به مدرسه که رسیدم در حالی که از ترس رنگم تغییر کرده بود سعی کردم چیزی به روی خود نیاورم !کمی گذشت و تا حدودی با بچه ها خودمونی شدم و سئوال کردم من چنین چیزی را دیده ام !!بچه ها در حال که به من خنده کردند می گفتند او مصیب است !او سالهاست با خواهرش در اینجا (پشت مدرسه ) زندگی می کنند !و این گذشت و من دیگر به دیدن قیافه نیمه عریان مصیب عادت کرده بودم !این قدر امروز و فردا کردم تا سال تحصیلی تمام شد اما سری به آنها نزدم !اما امروز با بچه ها راهی خانه مصیب و خواهرش مدینه شدیم ،خانه ای که در آن هیچ نبود و هیچ نبود و هیچ نبود .........نه برقی نه آبی ! انگار تکنولوژی از اینجا گذر نکرده بود و اگر هم عبور کرده بود اینجا را ندیده بود !نمی دانم اما نگرانم در حالی که منطقه بزودی توسط غولهای اقتصادی قرق خواهد شد چه بر سر اینها خواهد آمد ! مصیب و مدینه نه برق می خواهند و نه آب !تنها یک جایی برای نفس کشیدن می خواهند !تو را از ما التماس، نفس کشیدن را ازآنها نگیرید تا آنها نفس بکشند ..................

*انس گرفتن بچه ها با مصیب و مدینه برایم خیلی جالب بود(یه خونه تکونی حسابی هم کردیم اونجا)!

*مدینه به بچه ها می گوید این کیه(منظورش با منه !)بچه ها می گویند این معلم ما است !می گوید      خدا خیرت بدهد که این همه راه می آیی تا به بچه ها تعلیم دهی !

*مصیب آرام بود !ساکت بود!و مهربان بود ........................

*تبلیغ کرم ترک پا نیست !این پا نمادی از تلاش و استقامت بود .........

پ.ن۰۱: این روزها خیلی به من کمک می کنی !از تو ممنونم .........

پ.ن ۰۲: موضوع کاردستی تخم مرغ !می تونه جالب باشه، پست بعدی رو حتما بخونید !