آنقدر ذوق زده شده اند در میان این همه هیاهو و فریادی ها بچه های شهر ! با آموزش و پرورش هماهنگی کرده ام و بچه ها را برای تماشای فیلمهای جشنواره فیلم رشد به شهر آورده ام ...

مهدی ،پریسا (ام البنین)،حسین و حمیده که همچنان از شلوغی بچه های دیگر مدارس بهت زده شده اند !آرام نشسته اند و گاهی اوقات هم در گوشی چیزهایی را حواله هم می کنند . معلمی که دورتر ایستاده بود  با این کنایه اش خط بطلانی بر سکوت من می کشد و با صدایی خش دار می گوید این اتوبوس هایی که جلوی سالن ایستاده اند بچه های مدرسه شما را آورده اند (برای تعداد کم دانش آموزان کنایه می زند!)

با بچه ها به نمایشگاه کتاب هم سرک می کشیم !برای خودشان کتاب هایی می گیرند ...بچه ها را به داخل سالن می برم و خودم از بالا نظاره گر آنها هستم !وقتی گزارش  مدرسه ما (در خبر ۲۲ شبکه ۳ پخش شده ) پخش می شود بچه هایی که پشت سر بچه های مدرسه کوچک ما نشسته اند، با دست آنها را به هم دیگر نشان می دهند ! وقتی به پیش بچه ها می روم زیر چشمی اشاره دخترکی را دید می زنم که به هم کلاسی هایش می گفت : این معلمشونه!  حسین می گوید : اجازه برای چه اینها اینطور به ما نگاه می کنند ؟ می گویم معروف بودن این دردسرها هم دارد !

 

پ.ن: تو باید کتاب خاطرات سرباز معلمی ات را بنویسی !؟