کاش حمیده پولدار بود.........
برداشت اول از زنگ اول !
هوای به شدت غبار آلود ، نزدیک است مرا به درون گودالی بی سر و ته بی اندازد که جهاد برای لوله کشی آب روستا حفر کرده ! در حالی که نایلون مشکی پر از نمک (مادر توصیه کرده نمکها ( مردم جنوب به نمک اعتقادات فراوانی دارند .. آنها نمک را عامل چشم نخوردن بچه هایشان می دانند و نمیدانم خودم چقدر به این موضوع اعتقاد داشته باشم اما بدون تفکر روی این نکته دستور مادر را اجابت کردم ) در جاهای مختلف مدرسه بذارم تا مدرسه و بچه ها از چشم بد در امان باشند!) در دستم است .درب کلاس که شیشه اش باد شدید چند روز پیش با خود برده ،باز می کنم . بچه ها به احترام بلند می شوند . مهدی را مثل همیشه روانه تخته سیاه می کنم تا درس روز گذشته را با هم مرور کنیم .برخلاف فیروز کریمی (مربی استقلال) مهدی کلاس اولی مدرسه کوچک ما اهل جنجال سازی نیست و از کم شدن امتیاز از تیم رقیبش هم شادمان نمی شود !با تابلو پاکنی که روزهای آخر عمرش را سپری می کند و هر روز کوچک تر از دیروزمی شود تابلو را پاک می کنم . حسین می گوید اجازه گچی نشوید !(حسین متلکی می زند به کفشم که یادگار اول مهرماه پارسال است !که امروز با واکس زدن نو و نوایی یافته است !) حمیده کلاس پنجمی که امروز طبق برنامه قبلی امتحان تاریخ دارد ،دارد کتاب تاریخش را مرور می کند و خطاب به حسین که دارد کتاب علوم اش ورق می زند می گوید : حسین اسم شهری بگو که با ح ، حمیده شروع میشه!؟ حسین که با جویدن مدادش می خواهد بگوید که دارد فکر می کند! با کمی تعلل جواب می دهد :حمیده آباد ! حمیده هم می گوید نه می شود حبشه ! کمی دورتر و به اندازه یک خط کش ۵۰ سانتی از نیمکت حمیده ،نیمکت پریسای کلاس دومی قرار دارد ! پریسا که زنگ اول نقاشی داشته می گوید اجازه نقاشی ام تمام شده است . در حال وارسی نقاشی امروز پریسا هستم که چرا برای خورشید نقاشی اش سبیل مردانه گذاشته ! مهدی صدایم می کند و می گوید اجازه بنشینم ، و حمیده هم از آمادگی خود برای امتحانش خبر می دهد ....
برداشت آخر از زنگ آخر!
حسین رفته است از دفتر، تغذیه امروزشان که کلوچه است با خود بیاورد ...پریسا هم دارد کار در کلاس ریاضی اش حل می کند ، مهدی کوچولو هم دارد روی درس سفر دلپذیر برای خودش می خواند و حمیده هم که انشاء دارد در انتظار کلوچه است تا با دفتر انشاء یش به کنار دریا بروند ( زنگ انشاء بچه ها کنار دریا می روند تا بدون کم ترین دخالت والدین ،انشاء یشان بنویسند!) صدای خروس خانه مشتی غلام همسایه مدرسه مان ،خبر از ظهر شدن می دهد ! حمیده از کنار دریا آمده و منتظر پایان املاء حسین است تا انشاء یش بخواند . حسین ۲۰ می گیرد و حالا نوبت حمیده است تا در مورد موضوعی که به او داده ام انشاءیش بخواند .....
موضوع انشاء: اگر من پولدار بودم ..............
اگر من پول دار بودم به فقیر و فقرا کمک می کردم و برای که نیازمدند به پول بودند به آنها پول می دادم .من وقتی ماه رمضان شد برای مردم غذا می بردم شب ها هم آش می پختم و در کوچه یا محله می بردم . من اگر پول دار بودم برای کسانی که می خواستند بروند مدرسه برای آن ها کتاب ،دفتر و لباس می خریدم تا بتوانند به مدرسه بروند تا به آرزوی شان برسند تا در آینده دکتر یا مهندس یا هر چه دوست دارند شوند .....

۲۰ هزار آفرین به حمیده می دهم و در دلم می گویم قربان آرزوهایت حمیده ......
پ.ن : روزهای پایانی سرباز معلمی ام مرا به فکر فرو می برد .......
پ.ن : قدم همه به روی چشم (خیلی از دوستان میل زده و می گویند نوروز را می خواهند به مدرسه کوچک ما بیایند . من از طرف خودم و بچه ها می گویم قدمتان به روی چشم .....)