وقتی مشی غلوم موبایل دار می شود...!
سر وصدای مشی غلوم (غلام ) در همین اول صبحی ، شده حکایتی برای خودش !از وقتی مشی غلوم همسایه مشرقی مدرسه ! شوهر روشو (روشن) موبایل دار شده است چنان آلودگی صوتی در روستا ایجاد کرده ،که بیا و ببین !(او با صدای ناهنجاری حرف می زند و من همیشه در دلم می گویم بیچاره طرفی که پشت خط است !)
به داخل کلاس می روم با یک نگاه می فهمم که مهدی نیامده و لازم هم نیست دفتر حضور وغیاب را ورق بزنم و اسامی بچه ها را بخوانم !سراغ مهدی را از حمیده (خواهرش ) می گیرم . حمیده می گوید : مهدی دفترش را گم کرده و دارد با مادرم خانه را زیررو می کنند تا دفترش پیدا کند ... درب کلاس زده می شود با اندکی تاخیر چشمان خواب آلود و پف کرده زودتر از مهدی وارد کلاس می شوند (مادرش هم از بالای دیوار خانه شان مرا صدا می زند و می گوید مهدی دفترش را گم کرده بود و حالا پیدا کرده )...حمیده که امروز درس تاریخ دارد باید برایش از حکومت قاجاریه بگویم . دارم از صدر اعظمی (نخست وزیری) امیر کبیر و کارهای بزرگ و مهم او در دوران نخست وزیری اش می گویم و اینکه در آخر او را چگونه به قتل رسانده اند ،حمیده می گوید : اجازه مگر او اینهمه کار خوب انجام نداده ،پس چرا یه آدم خوب رو به قتل می رسانند ؟ می خواهم به سئوال حمیده جواب دهم که پارس سگها خبر از آمدن فردی غریبه می دهند !اما این فرد غریبه زیاد هم غریبه نیست !مسئول تغذیه مدارس است که من او را آقای حاجی صدا می زنم . آقای حاجی امروز به غیر از تغذیه تعدادی هم دفتر و مداد با خودش آورده ... با کمک بچه ها وسایل را تحویل می گیریم و با آقای حاجی خداحافظی می کنیم. ۸ دفتر ۱۰۰ برگ را تقسیم بر ۴ می کنیم تا شود سهم هر نفر ۲ دفتر ،مداد های کاغذی هم که سر جمع ۱۲ تایی می شوند بین بچه ها تقسیم می کنم و به هرنفر ۳ تا مداد می رسد .
حمیده که مسئول کتابخانه مدرسه است . دفتر ۱۰۰ برگی که امروز برایش آورده اند برای دفتر کتابخانه مدرسه قرار می دهد و خط کش حسین را قرض می گیرد و دفتر با نام ،نام کتاب ،و تاریخ خروج و ورود کتاب خط کشی می کند.حمیده اسم بچه ها را با نام کوچک نوشته مثلا پریسا !حسین می گوید :چرا فامیلی مان ننوشته ای ؟ حمیده می گوید :مگر ما چند تا پریسا داریم !؟ انگار ۱۰ تا پریسا داریم !
ساعت حالا به وقت جمال آباد کالو ۱۱ است ...درس مهدی تمام شده ، پریسا و حمیده زنگ آخرشان هنر دارند و حسین هم ورزش با پیشنهاد بچه ها به کنار دریا می رویم ... حسین می گوید اجازه صدف جمع کنیم تا برای مدرسه چیزهای قشنگی برای عید درست کنیم ...پریسا و حمیده بر روی شن ها ولو می شوند و برای خودشان هی رنگ می زنند و هی زنگ می زنند ....... با هم حرف می زنیم ،بازی می کنیم و همین جا برنامه عید را می چینیم ...

پ.ن ۰۱: آیا در مدرسه شما شایسته سالاری است ؟پس چرا حمیده مبصر نیست !؟ ((این سئوالی بود که از من پرسیده شده بود)) :اصل انتخاب در مدرسه کوچک ما بر مبنای شایسته سالاری است . حسین مبصر مدرسه کوچک ما برخواسته از آرای خود بچه هاست و بچه ها خودشان با تمرین دموکراسی به او رای داده اند . در مدرسه کوچک ما همه کارها را خود بچه ها انجام می دهند ،آنها حتی در بایگانی نامه های ادارای مدرسه هم به من کمک می کنند . حمیده مسئول کتابخانه است و پریسا هم مسئول نگهداری از وسایل ورزشی مدرسه ...
پ.ن ۰۲: در روزی که علی دایی رسما سرمربی تیم ملی شد ،توپ فوتبال مدرسه ما هم که گم شده بود پیدا شد ...
پ.ن ۰۳: از دوستانی که به وبلاگم لینک داده اند یا در مورد وبلاگم مطلب نوشته اند ممنونم ...