هنوز در شوک خبر دیشب حسین هستم که پشت خط با صدایی پارازیت دار می گفت اجازه مصیب هم رفت ! دلم برای مصیب* سوخت ...! مصیب آن پیرمرد لاغر اندام استخوانی خاطرات سرباز معلمی من حالا رفت و مرا با نوستالژی مان تنها گذاشت. او اهل هیچ کلان شهری نبود او همین جا در کپری زندگی می کرد و هیچکس هم نداشت و خودش بود تنهای تنها ! مصیب  به سلام کردن آلرژی داشت و باید به جای سلام به او می گفتی حالت چطوره ! خیلی دوست داشتم بدانم از آرزوهایش برایم بگوید اما او هیچ نگفت و آرزوهایش را با خود برد . + در این پست می توانید بیشتر با مصیب آشنا شوید +

گرد و خاکی که هر چند وقت یک بار منطقه را تحت الشعاع خود قرار می دهد امروز مرا کاملا سفید پوش کرده بطوری که می دانم بچه ها در دلشان چگونه به قیافه برفکی من قهقه می زنند ! اینجا در مدرسه ۱+۴ ما حسین برای عید سبزه آماده کرده است مهدی ،پریسا و حمیده هم از کنار دریا صدف جمع کرده اند تا به کمک پدرشان ! چیزهای جدیدی برای مدرسه بسازند . اصلا اینجا کسی دلش نمی خواهد بداند سرنوشت مدودف روس ها چه می شود ، کسی هم نگران این نیست که آیا پوتین همچنان در کرملین خواهد ماند یا نه !؟ درست است که اینجا ظرفیت کتابخانه ما پر شده است و من و بچه ها منتظر یک سقوط هستیم اما این نمی شود که بگوییم دیگر کتاب نمی خواهیم !(البته حتما در بازدید های آینده مسئولین از مدرسه وقتی که با کتاب ها درون طاقچه کلاس مواجه شوند مشکل را حل خواهند کرد!) در حالی که بالای سر پریسا ایستاده ام تا روی درس بخوانیمش بخواند صدای موتوری از همین نزدیکی ها به گوش می رسد !حسین آهسته خودش را به درب  کلاس می رساند و می گوید اجازه محمد بهداشتی آمد !( محمد بهداشتی بچه ها آقای ابراهیمی مسئول خانه بهداشت است !) به حسین نگاهی می کنم و می گویم حسین زشت است ! بگو آقای ابراهیمی ، اما چه بکنم آقای ابراهیمی با بچه ها خیلی صمیمیست و بچه ها او را ممد بهداشتی صدا می زنند ! بچه ها سریع به ناخن هایشان نگاه می کنند تا مبادا به علت داشتن ناخن های بلند سرزنش شوند. وقتی پا به کلاس می گذارد بچه ها به احترم بلند می شود و اینچنین می سرایند «سلام ،صبح بخیر ،در باز شد ،گل آمد ، سبزه و سمبل آمد و.....» آقای مسئول خانه بهداشت امروز با خود متری آورده تا اندازه بچه ها را در کف دستشان بگذارد و ترازویی آورده تا اضافه وزن بچه ها را به آنها گوش زد کند ! اینجا کسی نگران آن نیست که تست دو پینگش مثبت از آب در آید اینجا بچه ها یکی از چشماهیشان را می بندند و با دست بالا و پایین را نشان می دهند تا ببینید چشمانش خدایی ناکرده عیبی نداشته باشد ....وقتی که آقای ابراهیمی می خواهد برود حسین به سراغ خورجین موتورش می رود و می گوید ممد !شربت سینه درد نداری !

پ.ن ۰۱:  این کامنت برایم خیلی جالب بود !به نظر شما حسین دیگه مبصر کلاس مدرسه کوچک ما نباشد ؟ (از نظرات دوستان استفاده خواهم کرد - آقای حیدری خیلی ممنون از راهنمایی شما )

پ.ن۰۲: دیر آپ کردنم را به گردن رایانه ای کردن انتخابات و تا حدودی هم کلاس های دانشگاه می اندازم !( البته خوب است استاد هم بازدید کننده وبلاگت باشد !)

.......................................................................

*مهدی دندان هایش را به آقای ابراهیمی نشان می دهد تا مبادا کرم دندان های کوچکش را بخورد !*

*من پریسا هستم اما در شناسنامه ام البنین هستم ! چشماهیم هم خوب است !*

*حمیده زارعی قد ۲۰/۱ سانت !*

*مهدی موفق در آزمون !*