حاج عباس مرد روستا است ...

مهدی  سرماخورده سرش هم درد می کند می گوید اجازه "موچ"* است. پریسا کفش زردی خریده و هی نگاهش می کند، یک مسئله ریاضی اش حل می کند دوباره با کف دستش کفشش را براق می کند . حسین حرفی نمی زند اما انگار می خواهد از ته دل بگوید "حالا کفشی ات خردن باید ما بکُشی ها !" **

 *موچ : بیماری واگیر دار  (سرماخوردگی توام با کوفتگی شدید )

**حالا کفشی ات خردن! : حالا کفشی خریده ای

حسین برای کتاب بنویسیم اش که نوشته "یکی از شخصیت های بزرگ محل زندگی خود را معرفی کنید ." در مورد حاج عباس اینطور نوشته :

" حاج عباس بزرگ و مرد روستا است .حاج عباس پدر عوض ،اکبر و عبدالله است . حاج عباس پدر بزرگ من است . حاج عباس برای ماهی گیری وقتی که آب خالی می شود به دریا می رود و ماهی می گیرد. حاج عباس مرد بسیار خوبی است . حاج عباس یک تور ماهی گیری دستی دارد که وقتی آب نه پُر است و نه خالی به دریا می رود . حاج عباس خدا را خیلی دوست دارد و هر روز در بین نمازش برای مردُم روستا دعا می کند."

پ.ن : تعطیلات آخر هفته بهانه خوبیست تا به تهران بروم و کار کتابم را تمام کنم و اگر شد و ماندم در مراسم جشن یلدای وبلاگستان شرکت کنم .

پرشین بلاگ برگزار میکند: شب یلدای وبلاگستان

ثبت نام و دریافت کارت ورود به جشن شب یلدای وبلاگستان

 

عشق آباد پایتخت ترکمنستان است. نقطه سر سطر !

 اول صبحی ،زینب(زن مشی اکبر) آمده تا مداد دستش است ،حاج عباس  مداد رنگی در دستشه و زن حاج عباس هم می گوید این کلم تراش (مداد تراش ) درَ مدرسه افتاده مال کی هن (مال چه کسی است) ! همه به مهدی نگاه می کنند که چشمش به زور باز و بسته می کند ! دَر کیفش باز بوده از خونه تا مدرسه کلی از وسایلش افتاده و به قول حسین مهدی هم  از دنیا بی خبر !

همین اول صبحی توی کتاب بنویسیم  مهدی نوشته که با "آجر" جمله بسازد،مهدی می گوید "آجر" حسین می گوید با "آجر" که خونه می سازند نه جمله! و پریسا هی خنده می کند و حسین می گوید خنده نکن دندونهات سرما می خوره !و حالا همگی با هم اینقدر خنده می کنیم که دریا هم با خبر می شود و هی موجهایش را به سوی مان پرتاب می کند!

"انگار مهدی را برای عکس گرفتن ساخته شده !"

کتاب جغرافیای حسین به کشورهای همسایه رسیده است . اولین کشوری هم که باید بخواند "ترکمنستان" همسایه ی شمالی مان است که بالای دریای مازندران قرار گرفته .حسین می خواند که مهم ترین رود کشور ترکمنستان "آمو دریا"ست و "مرو" یکی از شهرهای معروف آن . می رسیم به "عشق آباد " حسین روی "عشق آباد" مکثی می کند می گوید اجازه می فهمی (می دونی ) چه هن!(چیه ) اجازه فکر کنم دو تا عاشق شده اند بعدا با هم عروسی کرده اند بعدا دوباره  رفته اند تو یه روستا و اونجا رو آباد کردند و اسم روستاشون رو گذاشتند "عشق آباد "  بعدا روستاشون پر از آدم شده تا حالا که شده "عشق آباد" پایتخت "ترکمنستان " ! احتمالا جریان این جمال آباد هم مثل همین باشد، "باپیرمان" (بابابزرگ مان) آمده است اینجا عاشق شده و بعدا اینجا شده "جمال آباد کالو" ...

پست مرتبط و نوستالژی وار !فرق عشق آباد با جمال آباد ...!

پ.ن: " اگر این استفاده از فناوری نبود  و اگر این سر و صدا در روستا نشده بود ،شاید الان حمیده هم همان راهی را می رفت که بقیه رفته اند "

متن کامل گفت و گو من با مجله مدرسه فردا(فرمت pdf)

مهران مدرسه کوچک ما رفت...

دلمان لرزید ،بغض مان ترکید وقتی که مهران می خواست برای همیشه از مدرسه کوچک مان برود.حسین دست هایش را دور گردنش حلقه زده بود ،پریسا لبخندی می زند و مهدی می فهمد دیگر مهران کلاس اولی کنارش نمی نشیند و نیمکت کناری اش برای همیشه خالیست.  مهران با خانه شان می خواهند بروند شهر، این را حسین مبصر مدرسه کوچک مان می گوید که همیشه اسم مهران را در ردیف بدها روی تابلو می نوشت .اما امروز پشیمان شده بود و با خودش می گفت : "کاش مهران می ماند و من همیشه اسمش را جز ردیف خوب ها می نوشتم "امروز من دیدم که حسین دزدکی بغض کرده بود واشک هایش را با آرنجش پس می کشید، اما غرور کوچک مردانه اش اجازه نمی داد اشک هایش سرازیر شود.

مهران می گوید:« اجازه دلم برای مدرسه مان تنگ می شود .اما هر موقع اومدم میام اینجا و به شما سر می زنم. راستی اجازه به بچه ها گفتم اسمم را از برنامه جارو کردن مدرسه پاک نکنند تا هر موقع که به اینجا میایم مدرسه را جارو  کنم »

 مهران کوچک بود اما حرف زدن هایش بزرگ ، می گفت :« اجازه شهر میایم خانه تان ،اگر کمیته امداد پول داد کامپیوتر می خریم تا همه چیزش را نشانم دهی . اجازه من معلم شهر را به اندازه شما دوست ندارم »

و مهران رفت...

 

و این مسابقه ها می گذرد ...

به نقل از سایت مسابقه :«هیئت داوران در شانزده رشته برندگان مسابقهThe BoBs را تعیین کرد. پس از سه دور رای گیری از میان یازده وبلاگی که به مرحله نهایی راه یافتند وبلاگ اسپانیایی زبان "نسل ایگرگ" به اکثریت آرای هیئت داوران دست یافت و بعنوان بهترین وبلاگ سال انتخاب شد. وبلاگ ایرانی "دیرتش باد" از عبد المحمد شعرانی در رای گیری هیئت داوران دوم شد. »

پی نوشت !:  مهم نیست که چندم شدم ،مهم نیست در رای گیری عمومی سوم شدم و در رای گیری داوران دوم ،مهم این است که هدف و آرمانم در هیچ مسابقه ای گنجانده نمی شود ،مهم اینست که امروز از یکی از دورترین نقاط دنیا نامه ای آمده بود حاوی یک دلار و نوشته بود می خواهم تنها بگویم به فکرتان هستم . حالا این مهم است که دنیا جمال آباد کالو را می شناسد چه وبلاگش اول باشد چه...

ایرانی دنیا را زیبا می خواهد به زیبایی آرزوهای بچه های مدرسه کالو ...

سرکار خانم آسیه نامدار *

با سلام و درود

 نامه ی پرمحبت تان به همراه هدیه هایی که برای بچه ها فرستاده بودید به دستمان رسید . حالا که دارم این نامه را برای شما می نویسم روبروی من حسین، مهدی و پریسا نشسته اند و نیمکت خالی حمیده که حالا از مدرسه ما رفته تا در شهر و در مقطعی بالاتر درس بخواند، و صدای دریایی که همسایه بدون دیوار مدرسه کوچک ماست سکوت را در هم می شکند و شاید او هم دوست دارد با صدای  امواجش از مهربانی شما تشکر کند.

خانم مهربان !

اهالی کالو خوشحال اند که صدای مدرسه کوچک شان در همه  جای دنیا پیچده. از شما هم ممنونن که صدای حمیده ،پریسا ،حسین ، مهدی و معلم سربازشان را جهانی تر کردید .پیام مدرسه کالو در جنوبی ترین نقطه ایران به اهالی محترم جهان ! پیام مهربانیست ،پیامی آمیخته از عطش یادگیری فرزندان کوچک ایران بزرگ .

خانم آسیه نامدار !

به دنیا بگویید که ایران و ایرانی هر کجا باشد ایرانیست و پر غیرت .

لطفا به گوش دنیا برسانید، ایرانی دنیا را بدون جنگ می خواهد .ایرانی دنیا را زیبا می خواهد به زیبایی آرزوهای بچه های مدرسه کالو (کوچک ترین مدرسه دنیا )

 با یک دنیا مهربانی

 عبدالمحمد شعرانی

سرباز معلم کوچک ترین مدرسه دنیا  

*گزارشگر ایرانی CNN

Dear Mrs. Asieh Namdar

We received your nice letter along with your gifts for kids. While I am writing this letter for you, Hossein, Mahdi, and Parisa are in front of me sitting next to the empty seat of Hamideh which has left our school to study the upper level, and the sound from the next-door sea breaks the silence, as if it also wants to thank your kindness with its wave’s sound.

Kind Lady!

The people of Kaloo are happy as the voice of their small school is spread all over the world. They appreciate your efforts for making Hamideh, Parisa, Hossein, Mahdi and their teacher globally known. The message of Kaloo’s school from the southernmost regions of Iran to the nice people of the world is the message of kindness, the message mixed of the learning enthusiasm of the little scions of the great Iran.

Mrs Asieh Namdar,

Say to the world that Iranians remain “Iranian” and courageous no matter where they live. Please let the world know, Iranians want the world without war. Iranians want the world to be as beautiful as the wishes of the kids in kaloo’s school, “The smallest school in the world”.

With the best wishes ever

Abdol mohammad Sherani

The teacher of “The world’s smallest school”

 

مرتبط « تابناک :گزارش CNN از کوچک ترین مدرسه دنیا در بوشهر»

ضمیمه : دست نوشته ها و نقاشی ها بچه ها برای پاسخ به مهربانی خانم نامدار (برای ایشان میل زدم)

پ.ن : مسابقه هنوز تمام نشده ،۲ روز دیگر وقت است برای اول شدن "دیر تش باد " می توانید در اینجا  dayyer tashbad  را انتخاب کنید و در اینجا نتایج پر از استرس را دنبال کنید !

The school has become the world famous not because of its only four students, or its single classroom, but because of the great hope planted there by a teacher who believes in his dreams for making a better world.
Let’s vote for hope, let’s vote for love, let’s make him the “ONE” ...... but not alone

vote here