یکی می گوید بهار دارد می آید....
یکی اینجا می گوید بهار دارد می آید ، بی خیال پنکه ای که دور سرمان هی می چرخد و می چرخد، می گوید بهارم کجا بود ! بوی تابستان در حالی در مدرسه کوچک ما می گذرد که بوی شرجی دریا همه جا را گرفته و قایق ها هنوز از دریا برنگشته اند...امروز در حالی وارد کلاس می شوم که آخرین روز حضور من در سال ۱۳۸۶ در مدرسه روستاست....بچه ها با هم پچ پچ می کنند یکی از دفترچه نوروزی اش حرف می زند ،پریسا یواشکی به حمیده می گوید شال آبی ام را ندیده ای، برای عید می پوشمش ! و حسین هم دارد فکر می کند و من هم نمی دانم به چه فکر می کند ؟اینجا درست ۴۸ ساعت مانده به تحویل سال هنوز کسی ماهی قرمز نخریده و سبزه هایشان هم خشک شده اند ! اما حسین می گوید اجازه نوروز خیلی خوب است و من خیلی دوستش دارم چون موتور سواری می کنم با دوستام بازی می کنم و... همین اول صبحی از بچه ها می خواهم بهترین اتفاقات سال ۸۶ خودشان را بگویند .حمیده می گوید همین که یک سال بزرگ شدم خودش خیلی خوبه !حسین هم می گوید کامپیوتر دار شدن مدرسه مان شیرین ترین اتفاق سال بود.... و من هم در حالی که طبق عادت همیگشی دستهایم را زنجیر وار به هم متصل کرده ام می گویم : خدا امسال خیلی به ما لطف کرده ، دنیا چقدر بزرگ است و ما چقدر کوچک........
اما درس !
حمیده کتاب فارسی اش را تمام کرده و کارمان شده هی مرور درسها و داریم کتاب فارسی ۱۴۸ صفحه ایش را نوستالژی می کنیم . مهدی هم هنوز کار دارد و کتاب هایش به آخر نرسیده ،پریسا برای آزمایش علوم اش کاردستی درست کرده و حسین با پیراهن آبی ایرانسل استقلالی اش دارد آخرین درس کتاب مدنی اش را پشت سر می گذارد و حالا می داند دنیا بیش از یک میلیارد مسلمان دارد ...
زنگ آخر حسین کتاب هدیه های آسمانی دارد ،کامپیوتر مدرسه را روشن می کنیم و حسین همزمان با CD کتاب هدیه های آسمانی اش را ورق می زند و آخرین درس هدیه های آسمانی اش که با آخرین روز سال مصادف شده است ! می خواند ... حسین که حالا کتابش را تمام کرده صفحه آخر کتابش را به حمیده داده تا" صفحه یادداشت های دوستانم برای من" را برایش بنویسد و حمیده اینطور نوشته :
به نام خداوند مهربان
من دوست حسین هستم .من کلاس پنجم هستم من یک سال از حسین بزرگ تر هستم .حسین دوست خوبی برای همه است . من سال دیگر در این مدرسه درس نمی خوانم و دلم برای مدرسه و معلم و حسین و مهدی و پریسا تنگ می شود امروز هدیه های آسمانی حسین تمام شده است و از من می خواهد که یادداشت برای او بنویسم .

پ.ن۰۱: همشهری ۷ قهرمان اجتماعی سال را انتخاب کرده و با انتخاب تیتر معلم دهکده من و وبلاگم را جز این هفت قهرمان انتخاب کرده ...+لینک خبر
.................................................................................................

"نجف زاده با آمدنش به مدرسه کوچک ما انقلابی به پا کرد ، من تغییرات در مدرسه و همین وبلاگم را مدیون او هستم ...."
"این نیمکت ها هم حکایتی برای خودش دارد ،این پست از سیر تا پیاز این نیمکت ها برای شما می گوید !
"لوله کشی آب مدرسه یکی از اتفاقات شیرین سال بود نه تنها برای مدرسه بلکه برای همه ی اهالی روستای کالو "
"کتابخانه مدرسه هم امسال راه اندازی شد . یادم رفته از حمیده مسئول کتابخانه تعداد کتابها را سئوال کنم . از .........(دوست ندارد نامی از او در وبلاگم بیاورم ) که کتاب برای مدرسه مان فرستاده خیلی ممنونم .
"خواسته و آرزوی حسین حالا به واقعیت تبدیل شده ،حالا حسین و مدرسه اش با کامپیوترشان کلی کلاس می ذارن....
" زنگ ورزش ،هنر و انشاء همیشه به کنار دریا می رفتیم "
"شهاب *مریم ،آزاده ،عباس و محمد مهمانان خوانده مدرسه کوچک ما و اهالی روستا در آخرین یکشبنه سال ۸۶ بودند"

مهدی ،پریسا ،حسین ،حمیده و معلمشان آرزومند سال خوبی برای همه ایرانیان هستند...